۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

آنارشیسم بیانگر چیست؟

این سخن Percy Bysshe Shelley به ما نشان می دهد که آنارشیسم در عمل به چه معناست و چه آرمان هایی آن را به جلو می رانند:
انسان آزاد نه دستور می دهد، نه اطاعت می کند:که زور و قدرت، همچون طاعون ویرانگرمی آلاید هرآنچه را که لمس می کند، و فرمانبرداری؛قاتل استعداد، فضیلت، آزادی و حقیقت،انسان را به بردگی می کشد، و از اوماشینی بی اراده می سازد.

همانطور که Shelley اشاره می کند، آنارشیست ها آزادی را در بالاترین درجه ی اولویت قرار می دهند و آن را هم برای خود می خواهند و هم برای دیگران. آن ها همچنین فردگرایی (individualism) -- که شخص را منحصر به فرد و یگانه می سازد -- را مهم ترین جنبه ی نوع بشر می دانند. با این حال، آنارشیست ها این را هم می دانند که فردیت نمی تواند در خلاء وجود داشته باشد، چراکه آن [فردیت] یک پدیده ی اجتماعی است. از آنجایی که انسان برای رشد، توسعه و پیشرفت به دیگران نیاز دارد، فردیت در بیرون از اجتماع غیرممکن است.
علاوه بر این، بین پیشرفت فردی و پیشرفت اجتماعی یک تاثیر متقاوبل وجود دارد: افراد در درون یک جامعه رشد می کنند و توسط آن شکل می گیرند، در حالی که همزمان با افکار و اعمال خود کمک می کنند تا جنبه هایی از اجتماع (خودشان و دیگر افراد) تغییر یافته و شکل دیگری به خود بگیرد. جامعه ای که بر پایه ی آزادی، امیدها، آرزوها و ایده های افراد نباشد، جامعه ای توخالی و بی جان است. در نتیجه "دسترسی به کامیابی انسان... یک پروسه ی جمعی و همگانی است. پروسه ای که در آن هم اجتماع و هم فرد شرکت می کنند." [Murray Bookchin, The Modern Crisis, p. 79] در نتیجه، هر تئوریِ سیاسی که صرفا بر جمع و یا فرد پایه گذاری شده باشد نادرست است.
برای آنکه وجود فردی (individuality) بتواند تا آخرین درجه ی ممکن رشد کرده و توسعه یابد، آنارشیست ها ایجاد جامعه ای که بر سه اصل آزادی، برابری و همبستگی استوار باشد را ضروری می دانند. این اصول توسط تمام آنارشیست ها پذیرفته شده است. بدین گونه، ما Peter Kropotkin (آنارشیست کمونیست) را در حال سخن گفتن از انقلابی در می یابیم که از "گفتار زیبا، آزادی، برابری و اتحاد" الهام گرفته است. [The Conquest of Bread, p. 128] آنارشیست فردگرا Benjamin Tucker نیز با دیدگاهی مشابه می نویسد که آنارشیسم "اصرار بر سوسیالیسم دارد... سوسیالیسم واقعی و راستین، سوسیالیسم آنارشیستی: رواج آزادی، برابری و همبستگی در زمین." [Instead of a Book, p. 363] تمام این اصول وابسته به یکدیگر هستند.
آزادی برای شکوفا سازی کامل هوش، خلاقیت و وقار انسانی ضروری است. زیر تسلط دیگری بودن به معنای انکار شدن فرصت ها برای اندیشیدن و قدم برداشتن برای خود شخص است، که تنها راهِ رشد و توسعه ی وجود فردیِ انسان می باشد. تسلط همچنین آتش نوآوری و مسئولیت پذیریِ شخصی را فرو نشانده، او را به سوی پیروی کردن و عدم می راند. در نتیجه، جامعه ای که رشد و پیشرفت فردی را بیشینه می سازد، لزوما باید جامعه ای باشد که بر اساس شرکت داوطلبانه ی افراد تشکیل شده است و نه اجبار و آتوریته. آنچنانکه Proudhon می گوید، "همه شریک و همه آزاد." و یا چنانچه Luigi Galleani می نویسد، آنارشیسم "خودگردانی فرد در درون معاشرت و شراکت آزادانه" است. [The End of Anarchism?, p. 35]
اگر آزادی برای رشد و توسعه ی کامل وجود فردی ضروری است، در نتیجه برابری نیز برای موجودیت آزادیِ خالص و حقیقی لازم است. آزادی حقیقی نمی تواند در یک جامعه ی طبقاتی و سلسله وار که در زیر آوار سنگین نابرابری های قدرت، ثروت و امتیازات گرفتار است، وجود داشته باشد. به این خاطر که در چنین جامعه ای تنها یک عده ی کوچک -- آنان که در نوک هیرارشی قرار دارند -- نسبتا آزادند، در حالی که سایرین شبه برده هستند. از اینرو، آزادی در غیاب برابری تبدیل به یک شوخی مسخره می شود؛ در بهترین حالت، شخص "آزاد" است تا ارباب (رئیس) خود را انتخاب کند. حتی آن عده ی کوچک نیز حقیقتا آزاد نیستند. چرا که آن ها نیز باید در جامعه ای بازمانده از رشد و توسعه زندگی کنند که در زیر استبداد، ستمگری و همچنین بیگانگی اکثریت زشت و بی حاصل گشته است. و از آنجایی که رشد و توسعه یِ وجود فردی تنها در سایه ی تماس نامحدود با دیگر افراد آزاد ممکن است، آن عده ی کوچک نیز -- به خاطر کمبود افراد آزادی که بتوانند با آن ها رابطه ی متقابل برقرار کنند -- در میزان فرصت هایشان برای توسعه ی فردی محدود هستند.
سرانجام، همبستگی و اتحاد یعنی مساعدت و همکاری متقابل: کار کردن به صورت داوطلبانه و همکاری و مشارکت با آنانی که اهداف، آرزوها و مناقع مشابه دارند. اما در غیاب آزادی و برابری، جامعه تبدیل به یک هرم رقابت طبقاتی می شود که بر پایه ی تسلط طبقات بالایی بر طبقات پایینی تشکیل شده است. چنین جامعه ای -- آنگونه که ما از جامعه ی امروز خود می دانیم -- یک جامعه ی "بکش تا کشته نشوی" و "هرکس برای خودش" است. از اینرو، "rugged individualism" (فردگرایی زمخت - فردگرایی آمریکایی) به قمیت از بین رفتن حس اجتماعی ترویج داده می شود که در اینصورت، آنان که در طبقات پایین تر گرفتارند از طبقات بالایی متنفرند و آنان که در بالا هستند از طبقات زیرینی می هراسند. در چنین شرایطی، همبستگی جمعی و اجتماعی نمی تواند وجود داشته باشد که در نهایت به ضعیف تر شدن جامعه می انجامد.
البته باید این را متذکر بشویم که همبستگی به معنای فداکاری و از خودگذشتگی نیست. آنگونه که Errico Malatesta به روشنی بیان می کند:
"ما همه خودپرست هستیم. همه به دنبال خشنودی خود هستیم. اما یک آنارشیست بزرگترین رضایت و خشنودی خود را در مبارزه برای سعادت همه می یابد، در دستیابی به جامعه ای که در آن برادری در جمع برادران بوده، در میان انسان هایی سالم، باهوش، فرهیخته و خوشحال است. اما کسی که سازگار است، کسی که از زندگی کردن در میان برده ها راضی و خشنود است و از رنج آنان سود می برد، آنارشیست نیست و نمی تواند هم باشد." [Errico Malatesta: His Life and Ideas, p. 23]
ثروت واقعی برای آنارشیست ها انسان های دیگر و زمینی است که بر آن زندگی می کنیم. و یا آنطور که Emma Goldman می گوید، "شامل تمام چیزهای سودمند و زیباست، تمام آن چیزهایی که به ایجاد یک بدنه ی استوار و زیبا کمک می کنند... هدف ما آزادترین تجلیِ ممکن توسط قدرت های نهفته ی فرد است... نمایش آزاد این انرژیِ انسانی تنها در زیر سایه ی آزادی کامل فرد و اجتماع ممکن است،" به عبارت دیگر، "برابری اجتماعی." [Red Emma Speaks, pp. 67-8]
ستودن و احترام گذاشتن آنارشیست ها به وجود فردی به معنای ایده آلیست بودن آن ها نیست که تصور کنند که انسان ها و یا ایده ها در بیرون از اجتماع توسعه می یابند و رشد می کنند. وجود فردی و ایده های انسانی در درون جامعه و در پاسخ به فعل و انفعالات و تجربیات انسان در برخورد با ماتریال و ذهن -- که انسان فعالانه تجزیه و تحلیل کرده و تفسیر می کند -- توسعه می یابند. با شناخت این مسئله که ایده ها در برخوردهای اجتماعی و همچنین فعالیت های فکری ـ روانی فرد شکل یافته و رشد می کنند، از اینرو آنارشیسم یک تئوری ماتریالیستی است (برای اطلاعات بیشتر در مورد مباحث کلاسیک درباره ی ماتریالیسم در برابر ایده آلیسم به God and the State نوشته ی Michael Bakunin مراجعه شود)
"هیچ چیز -- حداقل در روابط انسانی -- قادر به ترتیب دادن و آراستن خود نیست. این انسان است که وظیفه ی ترتیب دادن و چیدن را بر عهده دارد، و آن را مطابق با گرایش و درک خود از دیگر چیزها انجام می دهد." [Alexander Berkman, What is Anarchism?, p. 185] این به این معناست که یک جامعه ی آنارشیست آفرینش خود انسان خواهد بود، نه خلقت خدا و یا هرگونه تفکر و اصول ماور‌اء الطبیعه.
در نتیجه آنارشیسم خود را بر پایه ی قدرت ایده ها و توانایی مردم برای تغییر به سوی آنچه که می پندارند درست است، بنا می نهد. به عبارت دیگر، آزادی.
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/01/blog-post_28.html

مقدمه‌ای تاریخی بر آنارشیسم




      آشکار است که نیازهای حیوانی ما ، عبارت از خوراک ، پوشاک و سرپناه می‌باشند.اگر عدالت اصلاً معنایی داشته باشد ، هیچ چیز غیر عادلانه‌تر از آن نیست که انسانی از این سه محروم بماند! اما عدالت در این حد متوقف نمی‌شود. در رابطه با مجموعه کالاهای موجود ، هرکس نه تنها خواستار لوازم زندگی است، بلکه طالب ابزار مرفه نیز می‌باشد! غیرعادلانه است که شخصی تا حد ازبین رفتن سلامت و یا ویرانی زندگیش کار کند، در حالیکه دیگری غرق در وفور زندگی باشد! غیر عادلانه است کسی رفاه لازم جهت پرورش ذهن خود را نداشته، در حالیکه دیگری بدون هیچ زحمتی ، از رفاه کامل برخوردار باشد! عدالت در واقع خواستار آنست که هر کس ، در صورتی که از عهدۀ کار مفیدتری در خدمت مردم برآید ، به برداشت محصول جمعی که هر کس سهمی از آن را مصرف می‌کند؛ یاری رساند! «کمک متقابل .... ذات عدالت است ».
      هیچیک از آنارشیست‌های بعدی از این گفتۀ گادوین : «کمک متقابل ذات عدالت است» فراتر نرفته‌اند. اما کاربرد آن را تعدیل کرده‌اند! هنگامی که انقلاب صنعتی باعث تغییر انگاره‌های تولید و حمل و نقل گردید ، حتی پرودون که از دهقانان خرده‌مالک و پیشه‌وران کوچک دفاع می‌کرد، دیگر قادر به نادیده گرفتن این واقعیت نبود که پیچیدگی تشکیلاتی ، اگر هم از ضرورت سیاسی برخوردار نباشد، باری  دارای ضرورت اجتماعی است!
      آنارشیست‌ها سعی کردند تا با بازگشت به مفهوم سوسیالیسم تخیلی سن سیمون ، که آن را به شکل موجزی در آورده بودند این واقعیت را در زمینۀ صنعتی به صورت مطلوب درآورند : « ما می‌بایست مدیریت اشیا را جایگزین حکومت افراد کنیم»!نسل اواخر قرن نوزدهم که شدیداً درگیر فعالیت‌های سندیکایی بود، یک تئوری آنارکوـ سندیکالیسم ایجاد کرد که کارگاه‌های تحت کنترل اتحادیه را به عنوان چارچوبی در نظر می‌گرفت که انسان‌ها در محدودۀ آن قادر به فراگیری سازماندهی تولید کالاها و خدمات ضروری می‌بودند!
      آنان همچنین اعتقاد داشتند که می‌توان بعضی وظایف محدود را به متخصصین تکنولوژی واگذار کرد و حتی آنارشیستی چون اریکو مالاتستا که نگرانی فراوانی در مورد تسلط سندیکاها داشت ، می‌گفت : «حکومت ، شاخص نمایندگی قدرت می‌باشد که همانا به معنای قرار دادن ابتکار و حاکمیت تمام انسان‌ها در دست افراد معدود است! اما دستگاه مدیریت نشانۀ نمایندگی کار یعنی مبادلۀ آزادانۀ خدمات برمبنای توافق آزادانه می‌باشد» ..
      امروزه اطمینان خاطر آنارشیست‌های اولیه مانند مالاتستا در مورد گروه مدیران را با ناباوری موجهی مورد نظر قرار می‌دهیم! اکنون در تمام سطوح حتی خارج از حکومت ، آموخته‌ایم که کار مدیریت بر خلاف سایر اشکال کار ، چه آسان قادر است خود را به قدرت تبدیل کند. امروزه هرجا که دستگاه مدیریت نشانه‌های دگرگونی به بوروکراسی را از خود بروز می‌دهد ، آنارشیست‌ها نیز مانند سایرین در مقابل آن حساسیت نشان می‌دهند! دستگاه مدیریت مانند دارو است که اگر بیش از مقدار لازم مصرف شود، مرگ‌آور خواهد بود! ولی حتی کسانی که وجود حکومت را رد می‌کنند ، قادر  به انکار «نیاز محدود به دستگاه مدیریت» نمی‌باشند!
      دستگاه مدیریت به مثابۀ قطب مخالف حکومت ، یکی از طرقی است که آنارشیست‌ها برای تعدیل خطر گرایش‌های گریز از مرکز در یک جامعۀ نامتمرکز اندیشیده‌اند؛ راه دیگر جلوگیری از گرایش‌های فوق عبارت از تدبیر نیمه سیاسی فدرالیسم است! حتی سیاستمدارانی که فرسنگ‌ها از آنارشیسم به دورند ، نیز با موانع اداره یک کشور بزرگ یا کوچک به وسیله یک دستگاه دولتی متمرکز و یکپارچه ، آشنا می‌باشند و نتیجۀ این امر عبارت از ایجاد قوانین اساسی نیمه فدرآلی مانند قوانین اساسی ایالات متحده آمریکا ، کانادا و سوئیس بوده است!
      آنارشیست‌ها نوع متفاوتی از جامعه فدرال را در نظر دارند که در آن ، هستۀ حیاتی زندگی اجتماعی یعنی محل کار و مناطقی که مردم در همسایگی یکدیگر زندگی می‌کنند، نقطۀ آغاز مسئولیت می‌باشد. در این گونه نگرش ، تصمیم‌گیری در مورد تمام مسائل صرفاً محلی که تأثیری بر منافع بیرونی ندارد ؛ می‌بایست توسط مشارکت بسیار مستقیم مردم انجام گیرد! در صورتی که این مناطق دارای منافع مشترک باشند ، می‌باید به شکل فدرالیسم و بدون ارتباطات و پیوندهای مستحکم ، گرد آمده و همکاری خود را مورد بحث قرار دهند و در مورد اختلافات خود به حکمیت بنشینند! این امر می‌بایست از طریق ایالات به مناطق جغرافیایی وسیعتر گسترش یابد تا آنکه مرزها از میان رفته ، کل جهان به صورت فدراسیونی از فدراسیون‌ها درآید که اجتماعات بسیار کوچک را در رابطۀ نزدیک با یکدیگر و به صورتی شاخه ـ شاخه مانند یک ساختار مرجانی عظیم ، به یکدیگر نزدیک کند.
     اینگونه مفهوم ریشه‌ای و شاخه‌وار فدرالیسم ، با اصلی پیوند دارد که من آن را توانایی فرد نامیده‌ام . آنارشیست‌ها همواره استدلال کرده‌اند که اگر شرایط مناسب تحول آزادانه ، وجود داشته باشد، هرکس توانایی تصمیم‌گیری مستقیم در مورد قضایای اجتماعی و سیاسی را خواهد داشت! در اواسط قرن نوزدهم پس از گسترش این اندیشه که "کارگران با کنار کشیدن خود از احزاب سیاسی تحت تسلط رهبران طبقۀ متوسط بهتر به منافع خود دست خواهند یافت" مسئلۀ تصمیم‌گیری مستقیم در دستور کار قرار گرفت!
      انترناسیونال اول در سال 1864 بر این اساس بنیانگذاری شد و اصول اساسی آن در شعار زیر تجلی یافتند: «رهایی کارگران ، وظیفۀ خود آنان است». بعضی این شعار را بدین معنا تفسیر کردند که می‌بایست احزاب سیاسی خاص خود را تشکیل دهند و از این روی ، احزاب کارگری و احزاب سوسیالیست مارکس‌گرای متعددی ایجاد شدند! اما شعار فوق به تفسیر آنارشیست‌ها به معنای رد اقدام سیاسی معمول بود! آنان نه تنها با اشکال حکومتی اقتدارمنشانه‌تر از دموکراسی پارلمانی ، بلکه با شکل معمول این گونه دموکراسی نیز به مخالفت برخاستند! یعنی با شکلی که در آن ، مردم نماینده‌ای را برای مدت معینی انتخاب کرده تا زمان انتخابات بعدی ، امور را به وی واگذار می‌کنند!
      پرودون تلقی آنارشیست ها از این گونه نظام ( که در آن عوام فریبان همواره قادر به حفظ قدرت خود از طریق جهت دادن به خواست و اراده مردم می‌باشند ) را چنین جمعبندی نمود : «انتخابات عمومی ، ضد انقلاب است» ..  این گفته به معنای یک اظهار نظر ضد دموکراتیک نبوده بلکه قصد محکوم کردن نظامی را داشت که در آن رأی‌دهندگان هر چند سال یکبار سخنگویی برای خود انتخاب می‌کنند و حقوق و وظایف خویش به عنوان شهروند را در اختیار وی می‌نهند!
      آنارشیست‌ها ترتیباتی را ترجیح می‌دهند که مردم بتوانند از طریق آن مستقیماً در مورد آنچه بر آنان تأثیر بلاواسطه دارد ، تصمیم گیری کنند و هنگامی که این روش کار در نواحی وسیعی اعمال شود به ایجاد مجمعی متشکل از هیئت‌های نمایندگانی بپردازند که برای مدت‌های کوتاه برگزیده شده و قابل عزل می‌باشند! نه نمایندگانی منتخب به معنای پارلمانی آن! آنارشیست طرفدار تدابیری هستند که قادر به بیان سریع افکار عمومی باشد ( مثلا رفراندوم ) ولی همچنین خواستار تضمین این امر می‌باشند که تمام اقلیت‌ها تا حد ممکن ، خود بر خویش حکومت کنند؛ و به خصوص ارادۀ اکثریت به صورت جبّاری در مقابل ناراضیان عرض اندام نکند!
      در واقع نظر آنان در مورد سامان اجتماعی ، در عبارت «عمل مستقیم» خلاصه می‌شود، اما نظر آنان در مورد ابزار تغییر جامعه نیز ، بر همین امر مبتنی است! معنای عملی اقدام مستقیم در نسل‌های مختلف آنارشیسم متفاوت بوده و من در بخش‌های بعدی این مقدمه (که به بررسی تحول تاریخی آنارشیسم در قالب تعدیل تئوری از طریق عمل می‌پردازم) اشکال مختلف آن را مورد نظر قرار خواهم داد. ادامه دارد...



      وینستانتلی اعتقاد یافت که مأموریت سخن گفتن از سوی بی‌چیزان و مردم عوامی را بر عهده دارد که پیروزی کرامول فایده‌ای به حالشان نکرده بود! وی در سال 1649 جزوه‌ای به نام «قانون جدید حق و عدالت» منتشر کرد که در آن هرگونه مرجعیت و اقتدار را نفی کرده بود و این امر را اساس و پایۀ تمام نظرات مندرج در ادبیات آنارشیستی بعدی قرار دارد. وینستانتلی اعلام کرد : «هرکس به اقتدار و مرجعیت دست یابد ، به جبّار سرکوبگر دیگران بدل خواهد شد»! و به نشان دادن این نکته پرداخت که نه  تنها اربابان و قاضیان بلکه پدران و شوهران نیز «نسبت به زیردستان خود همچون اربابان عمل می‌کنند... و نمی‌دانند که آنان نیز دارای حق برابر جهت برخورداری از آزادی می‌باشند». وی فقدان آزادی را با آنچه به نام «این مایملک خاص من یا تو»  می‌خواند، مرتبط ساخت و جنایات را نیز ناشی از آن دانست.
      بالاخره پس از طرح این موضوع از زوایای مختلف نگرش خود نسبت به جامعه‌ای آزاد و مبتنی بر تعالیم مسیح را مطرح کرد و آن را آزادی عام یا آزادی کلی نام نهاد . بخش مربوط به طرح مسأله از سوی او شایسته ذکر است زیرا با توجه به فاصله‌ای چند قرنی، با ترتیبات اجتماعی مورد نظر آنارشیست‌های قرن نوزدهم ، شباهت اعجاب‌آوری دارد! «پس از آن که این برابری عام در هر زن و مردی روئیده، دیگر هیچ آفریده‌ای متعرض دیگری نشده و از مالکیت خود بر این یا آن شیئی یا از کار خود و دیگری سخن نمی‌گوید، بلکه همگی دست به دست هم خواهند داد تا زمین را شخم زنند و گله را بپرورانند و از آنچه زمین ارزانی می‌دارد ، منتفع گردند. هنگامی که مردی به غله و دام نیاز داشته باشد، آنها را از نزدیکترین انبار خواهد گرفت. دیگر خرید و فروش و بازاری وجود نخواهد داشت... و همگی با شادمانی همت خواهند گمارد تا با کمک یکدیگر به تولید آنچه مورد نیاز است بپردازند. دیگر اربابی وجود نخواهد داشت بلکه هر کس ارباب خود بوده ، تحت قانون حق و عدالت و خرد و برابری که همان خداست و در وی مأوا خواهد گزید ، زندگی خواهد کرد».
      وینستانتلی که در عصر کشاورزی زندگی میکرد ، مالکیت زمین را مسأله اصلی می‌دانست و همانند یک آنارشیست، معتقد بود که این مسأله تنها از طریق اقدام مستقیم مردم عادی قابل حل است. از این روی ، در بهار سال 1649 جمعی از یاران خود را برانگیخت تا زمین‌های بایر جنوب انگلستان را به زیر کشت درآورند. دولت و مالکان محلی علیه این جمعیت کوچک که تهدیدی برای آنان بشمار می‌رفت ، با یکدیگر متحد شدند.
      زمین داران افرادی را مأمور کردند تا گله‌های این گروه را از زمین‌هایشان برانند و خرمن‌هایشان را آتش بزنند! کرامول هم سربازانی به این منطقه اعزام داشت اما وقتی دریافت که این گروه جز دیگِرها (پیروان جرارد وینستانتلی) هستند نیروهای خود را عقب کشید. سایر دیگِرها هم تا آنجا که توانستند به مقاومت آرام پرداخته ، سپس منطقه را ترک گفتند. وینستانتلی که می‌توان وی را اولین آنارشیست دانست چنان گم و گور شد که حتی تاریخ مرگش نیز فراموش شد ( گرچه میدانیم که بر بسیاری از کواکرهای مبارزه‌جو تأثیر گذارد) و پس از انقلاب انگلستان مسیر خود را پیمود. دیگر تا یک قرن بعد یعنی تا زمان انقلاب فرانسه ، یک روند قابل تشخیص اندیشۀ آنارشیستی به چشم نخورد!
      این روند پس از آنکه ظهور یافت ، تا حد زیادی با عناصر دگراندیشی انگلیسی ترکیب شد و این امر را می‌توان با ریشه‌یابی اندیشۀ آنارشیستی که از ایده‌های رنسانسی نظم کامل جامعه (یا به عنوان عکس‌العملی در مقابل آن) فرا رویید، مقایسه کرد! نظم سیاسی قرون وسطی شکلی ارگانیک داشت و عبارت بود از توازنی میان کلیسا ، شاه و دوک‌نشین‌ها و شهرهای آزاد. بارزترین شاخص ماهیت این نظم سیاسی این است که شاه فاقد پایتخت دائمی بوده و بین قلعه‌های سلطنتی مختلف سفر می‌کرده و اموال خود را نیز همراه می‌برده است!
      در همین زمان (لااقل از لحاظ تئوریک) یک نظم اجتماعی وجود داشت که به دقت درجه‌بندی شده و هرکس مکان خود را در آن می‌دانست و این نظم ، فقدان یک نظام سیاسی سنجیده را جبران می‌کرده است! در نظم قرون وسطایی شکاف‌هایی نیز موجود بوده که انسان‌ها می‌توانستند در محدوده آن ، از آزادی و زندگی اجتماعی مناسب برخوردار باشند و این امر در بعضی از شهرهای ایتالیا و آلمان مشاهده شده است!
      نظم اجتماعی قرون وسطی که هرگز به اندازه‌ای که مدافعان بعدیش استدلال کرده‌اند دارای ثبات نبود، بین قرون دوازده و چهارده از هم پاشیده و این تحول ، با احیای تعالیم انسانگرایانه که خود از علائم ممیزه رنسانس بشمار می‌رود همزمان بود. اکنون انسان بخاطر کیفیاتش بعنوان یک فرد ، اهمیت می‌یافت و نه بخاطر مکانش در جامعه‌ای مرتبه‌بندی شده! اما سودمندی تحول فوق برای امر آزادی را می‌بایست در پرتو این واقعیت مورد قضاوت قرار داد که در همین زمان ، اعتقاد به انگاره‌های سیاسی برخوردار از ساختار عقلی ، جایگزین نظم ارگانیک جهان قرون وسطی شد!
      فردگرایی رنسانس دارای انگیزۀ فرهنگی بود اما ضرورتاً کیفیت آنارشیستی نداشت. بر تحول فرد به بهای ویرانی دیگران تأکید می‌ورزید. آزادی بدون برابری و اختیار بدون اجتماع بود! هنرمندانی بی نظیر بوجود آورد اما ویرانی‌های آن نیز اندک نبودند!
      تفاوت فردگرایی رنسانس با آنارشیسم تاریخی را می‌توان با مقایسه دو شخصی که نام مالاتستا را در تاریخ مشهور کردند، مشخص کرد! یکی از این دو نفر . سیسموندو مالاتستا ، از جمله سرداران بیرحم قرن پانزدهم بود که بر قلمرو خود سبعانه حکم می‌راند که به نام جبار ریمینی معروف شد . وی در عین حال آزاد‌اندیشی بود حامی هنر . گرچه به هیچوجه نمی‌توان او را دارای انگیزه‌های اجتماعی دانست! شخص دیگر یعنی اریکو مالاتستا که در قرن نوزده زندگی می‌کرد و توانست تحصیلات پزشکی خود را به اتمام رساند، به آنارشیسم گرائید و کار خود را رها کرد تا سراسر زندگیش را همچون فردی بی‌چیز ، در سراسر زمین به سرگردانی بگذراند و مردم بسیاری از کشورها را یاری دهد تا علیه جباران سر به طغیان بردارند! این مالاتستای دوم ، فرد گرایی اصیل را با حس تقسیم‌ناپذیری آزادی ترکیب کرد!
      جنبه دیگر رنسانس عبارت است از تأکید آن بر نظم. این امر در ساختمان بسیاری از شهرها که نقشه‌ای عقلانی داشتند و همچنین در جستجوی نظم سیاسی، تجلی یافت که خود مفاهیم مربوط به اقدام سیاسی بیرحمانه (که تحولش را مدیون مردانی چون ماکیاولی بود) را بوجود آورد! و باعث شد که توماس مور در اتوپی و توماسوکامپانلا در شهر آفتاب ، به غرس نهال نظم‌های اجتماعی ایده‌آل بپرداند. اکثر اینگونه نویسندگان اتوپیایی حتی به هنگام سخن گفتن از مالکیت عمومی ، جوامع ذاتاً اقتدارمنشی را تصویر می‌کردند که همانند شهرهای جدید ، کنترل سختی بر آنان برقرار است! این وجه نظر با ظهور دولت ملی نوین در ارتباط بود و ظهور این دولت در انگلستان دوران کرامول آغاز شد! در فرانسه زمان لوئی چهاردهم تحول یافت و به شکلی طنزآمیز طی انقلاب فرانسه یعنی زمانی که سربازگیری اجباری ، ابزار لازم را در اختیار ناپلئون نهادـ تا ناسیونالیسم را به امپریالیسم تحول دهد ـ به کمال رسید!
      معهذا گرایش رنسانس به آزاد ساختن اندیشه از جزم ، متفکرینی بوجود آورد که گزینه‌های اختیارگرایانه را به حکومت تام مرجعیت ترجیح می‌دادند. دیدهرو و راتین ودلابوتی ، نمونه‌های اینگونه تفکر در فرانسه بشمار می‌روند. در بریتانیا شاید بتوان گفت که بهترین نمایندگان این روند ، جان لاک فیلسوف و تام پین رادیکال بودند که در انقلاب‌های آمریکا و فرانسه شرکت جستند و انگلیسی‌ها آنان را به خاطر نگارش حقوق انسان ، غیاباً محکوم به مرگ کردند! نزدیکی پین به آنارشیست‌ها وجوه متعدد داشت و به خصوص هنگامی که وی بر تمایز حیاتی بین جامعه و حکومت تأکید می‌کرد این نزدیکی به نحو بارزی مشخص می‌شد. پین می‌گفت : «جامعه محصول نیازها و حکومت محصول بدی‌های ما است ، جامعه از طریق وحدت بخشیدن به اعمال ما ، به طور مثبت سبب خرسندی ما می‌گردد و حکومت با مقید ساختن ضعف‌های اخلاقی به طور منفی مایۀ رضایتمان می‌شود... حکومت مانند لباس ، پرده‌ای است بر معصومیت از دست رفته ما، کاخ شاهان بر ویرانۀ حجره‌های بهشت بنا شده است».
      نفوذ پین ، باعث برانگیختن جنبش اختیارگرایانه در آمریکای قرن نوزدهم شد و به شکل‌گیری اندیشۀ بسیاری از آنارشیست‌ها همچون هنری دیوید تورو ، جوزیا وارن و بنیامین توکر کمک کرد. یکی از دوستان شخصی وی ، ویلیام گادوین بود که کتابش به نام پژوهشی در عدالت سیاسی (1793) تأثیر عمیقی بر کالریچ ، وردز ورث و شلی بر جای نهاد و به علاوه ، بنیاد کوشش‌های اتوپیایی رابرت اوون را فراهم آورد و احتمالاً کامل‌ترین مطالعه‌ای بود که تا آن زمان در مورد نقائص حکومت به عنوان حکومت انجام شده بود!
      اندیشه های گادوین ، هم در روندهای پیشین آنارشیسم نوین ریشه داشت و هم از دگراندیشی مذهبی و عقل‌گرایی رنسانسی ریشه می‌گرفت . او در جوانی عضو فرقۀ کوچکی به نام سانده مانین بود. این فرقه ، مخالف حکومت کلیسا و معتقد به تقسیم همه چیز در میان مؤمنان بود و استدلال می‌کرد : مؤمنان نباید در امور دولت شرکت جویند! گادوین مدتی به عنوان یک کشیش دگر‌اندیش روزگار گذرانید ، آنگاه به عقل‌گرایی روی آورد. بدون دست شستن از ایده‌های اجتماعی که ناشی از دگر‌اندیشی مذهبی او بودند ، عقل را جایگزین ایمان کرد! وی همچنین تحت تأثیر ایده‌های روشنگری فرانسه قرار گرفت و کتاب عدالت سیاسی را تا حد زیادی به منظور روشن کردن نظرات خود در مورد آخرین تحولات انقلاب فرانسه به رشته تحریر در آورد ! در آن زمان ، اولین آنارشیست‌ها در فرانسه مشغول فعالیت بودند که از میان آنان می‌توان به ژاک رو و ژان وارله اشاره نمود.
      این افراد بیش از آن درگیر فعالیت عملی بودند که قادر به ایجاد یک ایدئولوژی منسجم باشند و این گادوین بود که از راه دور یعنی لندن ، به انتقاد از سمت و سوی اقتدارمنشانه‌ای پرداخت که ژاکوبین‌ها به انقلاب داده بودند! وی در کتاب عدالت سیاسی ، تئوری و عمل حکومت را به شیوه‌ای که بعداً به استدلال کلاسیک آنارشیست‌ها تبدیل شد ، مورد حمله قرار داد و اظهار داشت که اقتدار بر خلاف طبیعت است و دلیل وجود شر اجتماعی این است که انسان‌ها آزادی عمل بر طبق خرد را ندارند! گزینۀ پیشنهادی وی ، عبارت از یک جامعۀ نامتمرکز اختیارگرا بود که اجتماعات کوچک و خودمختار ، واحدهای اساسی آن به شمار رفته و حتی کارورزی‌های سیاسی ـ دموکراتیک نیز به حداقل می‌رسید زیرا اکثریت ، در قالب یک حکومت جبار ، در آن به حکمروایی می‌پرداخت و انتخاب نماینده از سوی افراد ، به معنای صرفنظر کردن از مسئولیت شخصی بود.

جنبش آنارشیستی کلاسیک
      بذر جنبش‌های بزرگ اغلب در زمینی افشانده می‌شود که در نگاه اول به صورت زندگی‌های متوسط و اقدامات بی‌اهمیت به نظر می‌آیند! مطمئناً کسی که در زمان ما به کافه‌های پاریس و اطاق‌های مفلوک هتل‌های کارتیه لاتن ـ که محل گردهمایی انقلابیون دهه‌های 1840 بود ـ باز می‌گردد به سختی قادر به درک احوال مردانی است که به معروف‌ترین افراد قرن خویش تبدیل شدند! در آن زمان بار دیگر فرانسه تحت حکومت یک رژیم پادشاهی قرار داشت . اما لیبرال‌ترین عضو خاندان بوربن یعنی لوئی فیلیپ که به نام "شهروند" خوانده می‌شد، بر آن حکم می‌راند. در همین زمان که نارضایتی‌ها در فرانسه شکل می‌گرفت تا در انقلاب سال 1848 به اوج برسد، به کسانی که از رژیم‌های خشن‌تری گریخته بودند، پناه می‌داد .
      فدرالیست‌های اسپانیا ، کربوناریست‌های ایتالیا و لهستانی‌ها که کشورشان بین روسیه ، پروس و امپراطوری اتریش و مجارستان تقسیم شده بود (که مشغول دسیسه‌سازی به منظور یکپارچه کردن کشورشان بودند) در شهر  پاریس فعالیت داشتند! همچنین تعداد زیادی از روس‌های فراری از حکومت جبار و سرکوبگر نیکولای اول و بسیاری از آلمانی‌هایی که فرار از پروس و از خرده دولت راین لند را ترجیح داده بودند ، در این شهر سکنی داشتند!
      در میان این افراد که در فضایی از دسیسه و سوءِظن زندگی می‌کردند، دو نفرکه یکی آلمانی و دیگری روسی بود ، در پرده ابهام پوشیده بودند! اغلب با یکدیگر و گاهی به همراه یک روزنامه‌نگار رادیکال فرانسوی که بیش از سایر همشهریانش مایل به معاشرت با انقلابیون خارجی بود، مشاهده می‌شدند! آن دو جوان فقیر بودند و هنگامی که تا پاسی از نیمه شب گرد هم می‌آمدند و گفتگو می‌کردند ، کسی متوجه سایه‌ای طولانی که بر آینده افکنده بودند، نمی‌شد!

      فرانسوی خپله‌ای که با چهرۀ دهاتی و کت سبز و خط ریش پهن این طرف و آن طرف می‌رفت [!] پیر ژوزف پرودون نام داشت که به تازگی یکی از بزرگترین شعار های مبارزه‌جویی قرن نوزدهم «مالکیت دزدی است» را سر داده بود! او خود را آنارشیست اعلام نموده و اولین کسی بود که این نام را با غرور پذیرا شده بود. آن مرد روسی که اشراف‌زاده‌ای مفلس ، با هیکلی غول‌آسا و جذابیتی پایان‌ناپذیر بود ، میخائیل باکونین نام داشت . وی از معدود اسلاوهایی بود که در امپراطوری اتریش زندگی می‌کردند! مقاله‌ای که به نام ارتجاع در آلمان نوشته بود و در چند عبارت بهم پیوسته ، تناقض موجود در بطن تعالیم آنارشیستی را جمع‌بندی کرده بود، وی را به شهرت رسانده بود! «به روح جاودانی که ویران می‌کند و نابود می‌گرداند ، فقط به این دلیل که منبع خلاقیت ناجستنی و ابدی زندگی است ، اعتماد کنیم... شوق نابودی نیز شوقی خلاق است» !
      فرد آلمانی این گروه سه نفری کارل مارکس نام داشت که خود خالق برجستۀ شعارهای تاریخی در روزهای سرنوشت چاره‌ناپذیر متافیزیک آلمانی بود! در این میان سهم او عمدتاً عبارت از شرح و توضیح فلسفۀ هگل به منظور تعلیم همفکران خویش بود! مارکس البته می‌بایست بعدها کمونیسم اقتدارمنش نوین را بنیانگذاری کند، گرچه او و انگلس سال‌ها تا نگارش مانیفست کمونیست راه در پیش داشتند! باکونین و پرودون می‌بایست به بنیانگذاران آنارشیسم به مثابۀ یک جنبش انقلاب اجتماعی تبدیل گردند! بعدها ، دشمنی تلخی این سه تن را از یکدیگر جدا ساخت و حتی در دهه 1840 نیز با یکدیگر رابطه‌ای تدافعی داشتند! در سال 1846 مارکس و پرودون نامه‌ای مبادله کردند که منجر به قطع رابطۀ آنان شد! آنان در این نامه به بحث پیرامون امکان ایجاد ارتباطی بین انقلابیون اجتماعی می‌پردازند و هنگامی که جزمیت متحجر مارکس را با قابلیت انعطاف پژوهش‌گرانه پرودون مقایسه می‌کنیم ، فوراً متوجه اختلاف برداشت‌های آنان می‌شویم!
      باکونین این مواجهه با مارکس (در دهۀ 1840) را چنین توصیف کرده است : «مارکس و من در آن روزها دوستی نزدیکی داشتیم، زیرا من به دانش و تعهد جدی و پرشور او به امر پرولتاریا ـ گرچه با غرور شخصی همراه بود ـ احترام می‌گذاردم و از صحبت‌های هوشمندانه و همواره سازنده‌اش لذت می‌بردم. اما نزدیکی واقع‌بینی بین ما وجود نداشت و طبایع ما با یکدیگر سازگار نبودند! او مرا یک ایده‌آلیست احساساتی می‌نامید و حق داشت ! من او را خودبین ، پیمان‌شکن و موذی می‌نامیدم و من نیز حق داشتم»!  معهذا مارکس و این دو آنارشیست مدت کوتاهی در این مورد توافق داشتند که انقلابات بزرگ پیش از قرن نوزدهم یعنی انقلاب انگلستان در قرن هفدهم و انقلابات آمریکا و فرانسه در قرن هیجدهم ، تنها بخشی از راه وصول به یک جامعه مبتنی بر عدالت را پیموده‌اند زیرا انقلاباتی سیاسی و نه اجتماعی بوده‌اند!
      این انقلابات ، آرایش انگاره‌های اقتدار و مرجعیت را بهم زده ، قدرت را به هیچ طبقه‌ای تفویض نکرده بودند و تغییری بنیادی در ساختار اجتماعی و اقتصادی کشورهای خود بوجود نیاورده بودند. شعار بزرگ انقلابات فرانسه یعنی آزادی ، برابری و برادری به سخنی پوچ تبدیل شده بودند زیرا برابری سیاسی بدون برابری اقتصادی امکان‌پذیر نبود! آزادی منوط به آن بود که مردم بندۀ مالکیت نباشند و برابری نیز به علت فاصله‌ای که در پایان قرن نوزدهم هنوز غنی و فقیر را از یکدیگر جدا می‌کرد، امکان نداشت !
      نه مارکس ،  نه پرودون  و نه باکونین تصور نمی‌کردند که چنین نتایجی ذاتیِ فرایند انقلابی باشد... نتایجی که تجربیات قرن بیستم ظاهراً نشان داده‌اند که همواره جایگزینی یک گروه نخبه توسط دیگری نهفته است! اما پرودون و باکونین هر دو یک نکته را آشکارتر از مارکس درک می‌کردند و آن اینکه انقلابی که خود را از اقتدار و مرجعیت خلاصی نبخشد ، همواره قدرتی ویرانگرتر و پردوام‌تر از قدرتی که جایگزینش شده است را به بار می‌آورد! آنان به امکان‌پذیری یک انقلاب فاقد اقتدار که نهادهای قدرت را ویران کرده ، جایشان را به نهادهای همکاری داوطلبانه ببخشد، اعتقاد داشتند و معتقد بودند که چنین انقلابی در زمان آنها قابل وقوع است ! مارکس ، در آنِ واحد واقعگراتر بود. وی نقش حیاتی قدرت در انقلاب را در می‌یافت اما معتقد بود که می‌توان نوع جدیدی از قدرت را خلق کرد یعنی قدرت پرولتاریا از طریق حزب که در پایان خود را منحل کرده ، جامعه ایده‌آل آنارشیستی را که بنا به اعتقاد وی نیز هدف نهایی و مطلوب تلاش‌های انسان است، بوجود خواهد آورد! باکونین در متهم کردن مارکس به خوشبینی بیش از حد و نیز در این پیشگویی که نظم سیاسی مارکسیستی به یک الیگارشی متحجر تکنوکرات‌ها و بورکرات‌ها تبدیل خواهد شد ، محق بود!
      اما هنگامی که مارکس ، پرودون و باکونین یکدیگر را در کارتیه لاتن ملاقات می‌کردند ، هنوز از این مسائل خبری نبود! با نگاهی به گذشته در خواهیم یافت که نسل به اصطلاح سوسیالیست‌های تخیلی مانند کابه و فوریه و رابرت اوون ، این مردان را از انقلاب فرانسه جدا می‌کرد، یعنی کسانی که دریافته بودند، انقلاب فرانسه نتوانسته است به مسائل ریشه‌ای بی‌عدالتی اجتماعی حمله‌ور شود و خود ایشان جهت حل این مشکل، اشکال متنوعی از اجتماعی کردن ثروت و قابلیت تولید را پیشنهاد می‌کردند! این سوسیالیست‌ها از آن روی تخیلی نام گرفته بودند که آرزو داشتند فوراً اجتماعاتی تجربی برپا کنند که نشانگر چگونگی کارکرد یک جامعه عادلانه باشد! پس از پرودون ، آنارشیست‌ها به طرق مختلف تحت تأثیر سوسیالیست‌های تخیلی قرار گرفتند و به خصوص تصورشان نسبت به اجتماع کوچک به مثابۀ بنیاد جامعه ، ناشی از این تأثیرپذیری بود!
      اما آنارشیست‌ها از دو لحاظ با سوسیالیست‌های تخیلی تفاوت داشتند! اوّل این که تحجر برنامه‌ریزی آنان را نمی‌پذیرفتند زیرا آن را موجد انواع جدیدی از اقتدار می‌دانستند و دیگر این که معتقد بودند : ایدۀ سوسیالیست‌های تخیلی در مورد نمودار ساختن چند و چون یک جامعه ایده‌آل ، حاوی یک عنصر نخبه‌گرایی می باشد! عرفان آنارشیستی بر این ایده استوار بود که مردم خود بخود قادر به ایجاد روابط اجتماعی و اقتصادی مورد نیازشان می‌باشند! در نظر آنان به ایجاد اشکال اجتماعی جدید و مصنوعی نیاز نبود بلکه می‌بایست طرق فعال نمودن مردم را یافت تا آن که از بطن گروه‌بندی‌های طبیعی و سنت‌های مردمی ، نهادهای مناسب یک جامعه آزاد فرا روید!
      تا دهه‌های 1860 این آرزوها به صورت اجزاء واقعی جنبش آنارشیستی در نیامدند! باکونین و پرودون هر دو فعالانه در موج انقلاب‌هایی که در سال 1848 سراسر اروپا را در نوردید ، شرکت جستند! باکونین در قیام‌های پاریس و پراک شرکت جست و در کنار واگنر ، در باریکادهای درسدن جنگید! در ساکسونی دستگیر و در قلعۀ نظامی پترپاول محبوس شد. تا اینکه در سال 1861  از طریق سیبری ، ژاپن و ایالات متحده به اروپای غربی گریخته ، فعالیت انقلابی خویش را از سر گرفت!
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/09/blog-post_373.html

نگاهی به جنبش آنارشیستی جرج وودکاک





       پرودون در انقلاب سال 1848پاریس شرکت جست و بزودی از مجمع ملی کناره گرفت! وی به سرعت دریافت که فعالیت پارلمانی ، فرد را از دسترس مردم دور می کند و از این روی وقت خود را در این سال اغلب صرف نگارش در سلسله مقالات  ( مردم ، نماینده مردم ، دوست مردم ) کرد که یکی پس از دیگری به علت عدم تحمل مراجع انقلابی ـ در مورد حملات همه جانبه وی به جمهوری جدید که آن را متهم به خالی بودن از هر گونه ایده ای میکرد ـ توقیف شدند! پرودون همچنین برای سازماندهی اقتصادی کارگران در بانک مردم کوشش کرد و این بانک در واقع نوعی اتحادیه اعتباری بود که در آن کالا ها و خدمات بر اساس هزینه کار مبادله می شدند.
      وی امیدوار بود که اقدام فوق ، نقطه آغاز ایجاد یک شبکه روابط آزادانه بین تولید کنندگان  (مانند دهقانان ، پیشه وران و کارگاه های تعاونی ) باشد که جایگزین روابط معمولی بازار شده ، کارگران را از وابستگی رها سازد! بانک مردم شاید اولین تشکیلات توده ای آنارشیست ها بود و هنگامی که پرودون در سال 1849 به علت انتقاد از لوئی ناپائون ( که به تازگی به ریاست جمهوری برگزیده شد ، بعداً به نام ناپلئون سوم، امپراطور فرانسه شد) به زندان افتاد ، دارای هزار عضو بود .
      بقیه عمر پرودون در زندان و یا تبعید گذشت. او به صورت اقلیتی یک نفره باقی ماند که عظمتش در این واقعیت نهفته بود که رهبری حزبی را به عهده نداشت!  معهذا نفوذ وی طی دوران امپراطوری دوم ـ دقیقاً به این دلیل که وی فردی مستقل بود ـ  افزایش فراوان یافت . در پایان زندگیش در سال 1865 ، کتابی در باب ظرفیت سیاسی طبقه کارگر را نوشت و استدلال نمود : احزاب سیاسی را اعضای نخبه اجتماعی اداره می کنند و کارگران تنها هنگامی قادر به کنترل سرنوشت خود خواهند بود که سازمان های سیاسی خود را جهت ایجاد تغییرات اجتماعی بوجود آورده و کنترل کنند! بسیاری از کارگران فرانسوی تحت تاثیر این نظرات قرار گرفتند و جنبشی را به وجود آوردند که هدف آن : عبارت از تغییر و تجدید سازمان جامعه به وسیله ابزار اقتصادی بود.     آنان خود را موتوآلیست نامیدند اما ذاتا آنارشیست هائی بودند که امید داشتند به شکلی مسالمت آمیز و به وسیله همکاری تولیدکنندگان  ، به هدفهای خود دست یابند!
      ملاقات هائی که بین سال های 1862 تا 1864 بین نمایندگان این نظرات پرودون و نمایندگان اتحادیه های کارگری صورت گرفت ، منجر به تاسیس انجمن بین الملل کارگران یا انترسیونال اول گردید. پیروان مارکس این افسانه را شایع کردند که او ( مارکس ) بنیانگذار انترناسیونال بوده است در صورتی که وی در مذاکرات مقدماتی شرکت نجست و در نشست نهائی در لندن در تاریخ 28 سپتامبر 1864 که تاسیس این انجمن را اعلام کرد ، چنان که خود می گوید: « از اعضای ساکت و صامت پلاتفرم » به شمار می رفت!  به این ترتیب ، انترناسیونال اول به هیچوجه یک سازمان مارکسیستی نبود بلکه از سوسیالیست ها ، بسیاری از آنارشیست های مختلف و نیز کسانی که نه سوسیالیست بودند و نه آنارشیست ، تشکیل یافت!
      از تعداد اعضای انجمن اطلاعی در دست نیست. مدافعان و دشمنانش ، هر یک به دلائل خاص خویش در مورد تعداد اعضا و نفوذ آن مبالغه می کنند! معهذا تردیدی نیست که این انجمن به خصوص در کشور های لاتین زبان اروپای جنوبی ، کارگران و دهقانان را به نحو بی سابقه‌ای در زمینه مبارزه به خاطر منافعشان برانگیخت . اما انترناسیونال علیرغم مقاصد و آرزوهائی که در مورد بهبود وضع اعضای خود داشت ، در نهان به میدان نبرد ایدئولوژی ها و شخصیت ها تبدیل شد! هنگامی که این انجمن در سال 1865 به صورت سازمان فعالی در آمده بود ، پرودون دیگر در حیات نبود اما اختلافاتی که بین آن سه تن انقلابی در پاریس بروز کرده بود ، در محدوده انترناسیونال افزایش یافت و برخورد بین مارکس و موتوآلیست ها و سپس بین مارکس و خود باکونین نه تنها تفاوت طبایع این افراد را به نمایش گذارد بلکه نمایشگر تفاوت بنیادی وسائلی بود که سوسیالیست های اقتدارمنش از یک سوی و آنارشیست های اختیارگرا از سوی دیگر ، برای نیل به هدف به کار گرفتند. تفاوتی که به خودی خود ، به معنای تفاوت در هدف نیز بود!
      مارکس و پیروانش که تاکتیسین های زیرک تری بودند خود را به مقامات عالی تشکیلاتی رساندند، قوانین انجمن را مارکس تنظیم کرد و کنترل معنوی شورای مرکزی را که در لندن تاسیس شد ، به دست گرفت! اما او در شعبات انجمن و به خصوص در کشور های لاتین کمتر نفوذ داشت و کنگرۀ سالانۀ انجمن به صحنه نبرد مارکس و باکونین که بر شعبات انجمن در ایتالیا و بخش فرانسوی سوئیس تسلط داشت ، تبدیل شد! باکونین قبلاً در ایتالیا نوعی انجمن برادری مخفی بین انقلابیون بوجود آورده بود (که خود در سال 1868 به آن پیوسته بود ).
      روش های وی به عنوان یک سازمانده ، گرچه عجیب به نظر میرسید، اما بسیار مؤثر بود. وی فانلی ، یک مهندس ایتالیائی را که گرچه اسپانیائی نمی دانست اما از گونه‌ای جاذبۀ روانی برخوردار بود ( که نیاز به زبان مشترک را رفع می کرد) به بارسلون ( اسپانیا ) فرستاد و بزرگترین جنبش آنارشیستی جهان را بوجود آورد!  آنسلمو لورنتزو که بعداً رهبری آنارشیست های اسپانیا را در دست گرفت ، شرح زیبائی از این واقعه نوشته که جرالد برنان آن را در لابیرنت اسپانیائی نقل کرده است : « فانلی مردی بود قد بلند ، با چهره‌ای مهربان و مؤثر که ریش انبوه سیاهی داشت و چشمانی سیاه و سخنگو که برق میزدند و حالتشان مطابق با احساساتی که بر وی تسلط داشت ، تغییر پیدا می کرد. صدایش طنینی فلزی داشت و مطابق با مفاهیمی که بیان می کرد ، تغییر می یافت و سریعاً از خشماگینی نسبت به جباران و استثمارگران ، به احترام و مهربانی نسبت به استثمار شدگان تبدیل میشد! گوئی که خود بدون آن که رنج بکشد ، رنجبران را درک میکرد و یا هنگامی که یک ایده‌آل مافوق انقلابی صلح و برابری را عرضه میداشت ، خشنود میشد! وی به زبان های ایتالیائی و فرانسوی سخن می‌گفت اما ما می توانستیم حرکات بیانگر چهرۀ او را درک کنیم و منظورش را دریابیم » .
      مبارزه ای که در درون انترناسیونال  جریان داشت، جنبه های متعددی پیدا کرد. دوئلی بود بین مارکس و باکونین اما نبردی بین گروه های ژرمانیک و لاتین نیز بود! اما تفاوت های اساسی موجود ، ربطی به اختلاف شخصیت و فرهنگ نداشت و بحث های بی‌پایانی که بین سال های 1868 و 1872 ( که انترناسیونال به علت انشعاب متلاشی شد ) جریان داشت ؛ آنها را مشخص نمود! مارکسیست ها در مورد یک سازمان سیاسی که هدف آن تبدیل پرولتاریا به طبقه حاکم باشد ؛ استدلال می کردند! آنارشیست ها به نفع ایجاد یک تشکیلات اقتصادی کارگری مطابق با مشاغل کارگران سخن می گفتند! اقتدار منش ، علیه اختیارگرا! اقدام سیاسی در مقابل اقدام صنعتی. دیکتاتوری گذرای پرولتری در مقابل محو فوری قدرت دولتی : این بحث ادامه یافت و این دو نقطه نظر با یکدیگر سازگاری نیافتند و بحث به برخورد انجامید! در کنگره بازل در سال 1872 مارکسیست ها باکونین را اخراج کرده ، شورای عمومی را به نیویورک انتقال دادند تا از دسترسی آنارشیست ها به دور باشد و این شورا در سال 1874 منحل شد! در همین احوال آنارشیست ها انترناسیونال خود را تشکیل دادند که سه سال بیشتر از انترناسیونال مارکسیست ها دوام آورد و سپس آن نیز منحل شد!
      معهذا جنبش آنارشیستی ، بیشتر به صورت یک انگاره تا یک تشکیلات ، در گروه ها و افراد پراکنده ای که همواره با یکدیگر در تماس بودند و کنفرانس های ( ملو درماتیکی) تشکیل می دادند که بندرت منجر به وحدت میشد ، به زندگی ادامه داد!  معدودی افراد با استعداد و متعهد از قبیل پتر کروپتکین و اریکو مالاتستا به ایدۀ آنارشیستی شکل دادند و آنارشیسم بین سال های 1880 تا 1900 ، شکوفایی اعجاب آوری یافت!
      در یک سوی پیروان لئو تولستوی از مقاومت مبتنی بر عدم خشونت دفاع می کردند و استراتژی ساتیاگراهای گاندی ( نافرمانی مدنی ) را که بالاخره منجر به کسب استقلال هند شد، وسیعاً تحت نفوذ قرار دادند!  دیگران در زمینۀ ایجاد مدارس یا اجتماعات آزادی کوشش کردند که در آنها مردم سعی می کردند فارغ از محدودیت های ناشی از تئوری اتوپیائی ، در کنار یکدیگر زندگی کنند! معهذا دیگرانی هم بودند که سعی در وحدت آنارشیسم و هنر داشتند و در آغاز قرن حاضر ، جنبش مدرنیسسم را در اروپا و به خصوص در فرانسه بنیان نهادند! نقاشانی چون پیسارو ، سنیاک ، لامینک و پیکاسوی جوان خود را آنارشیست می خواندند! شاعرانی مانند ملارمه و ادیبانی چون اسکار وایلد نیز چنین نامی برخود نهادند!
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/09/blog-post_5010.html

بحران سرمایه داری وجشن تولد آنارشیستی



درپانزدهم ژانویه امسال، سالروز تولد یوسف پرودن،آنارشیست فرانسوی بود.اوبین سالهای 1809-1865 زندگی نمود.دررابطه باسالروزتولداو،غیراز لموند دیپلماتیک،روزنامه تاتس(چنگ پنجه) آلمانی نیزبه این مناسبت یادی ازوی نمود ومقالاتی منتشرکرد.درتاریخ فلسفه وجنبش اجتماعی قرن 19 اورامتفکروپدرآنارشیسم فرانسوی نامیده اند. مارکسیستها ولی نظرات اورا اتوپیستی،خرده بورژوازی وارتجاعی نامیده وآنهارامحصول ایدئولوژی دوران بحران دانستند.مارکس آنزمان به تمسخر شعار "وحدت پرولتاریا وطبقه متوسط" اوپرداخت ودررابطه با کتاب "فلسفه فقر" او، کتاب "فقرفلسفه" رامنتشرنمود.پرودن باکتابی درسال 1840 باعنوان "مالکیت چیست؟،مالکیت دزدی است!"مشهورشد. اودراین اثر نظم سیاسی واجتماعی آنارشیستی را، ایده آل اجتماعی بدون رقیب نامید.وی میگفت که حذف اتوریته باید ازطریق روشنگری،افشاگری وتغییرات سیستماتیک فردی ممکن گردد وزندگی سیاسی باید با زندگی خصوصی افراد هماهنگی داشته باشد،ووقتی اجبارهای اجتماعی کناربروند،جامعه آزاد یاجامعه آنارشیستی به واقعیت می پیوندد.اودر نظام سرمایه داری حاکم زمان خود،دیکتاتوری پول وسودجویی را میدید.
پرودن ازخانواده تهیدستی برخاسته بود.گئورگ سورل،اورا بزرگترین فیلسوف اجتماعی قرن 19 فرانسه نامید و میشل سوره حتی درقرن گذشته به نشرپاره ای ازآثاراوپرداخت.پرودن،ژورنالیست و ناشری بودکه درزمینه سیاسی دست به فعالیتی عمیق زد.اوخودراطرفدارسوسیالیسم علمی میدانست.وی مینویسد همانطورکه عدالت راباید دربرابری جستجو کرد،جامعه باید نظم را نیزدرآنارشیسم جستجوکند.درنظر پرودن آنارشیسم نظمی است بدون اعمال قدرت وحاکمیت. او میگفت که مالکیت دزدی است .وی پیش بینی کرد که قرن بیست،قرن حاکمیت سیاسی فدرالها خواهدشد.وی میگفت که پرولتاریا موظف است تاآنرا عملی نماید و سوسیالیسم چیزی غیرازبرقراری فدرالیسم نیست.
مارکس درسال 1844 درزمان تبعیددرپاریس با پرودن آشناشد. اصطلاح و مفهوم  "مبارزه طبقاتی" رااواز پرودن گرفت.پرودن درمقابل جمعگرایی مارکس،طرفداردفاع ازحقوق آزادی فرد بود.اوباپیشنهاد مارکس درانترناسیونال اول  مخالفت کردوبه طرح مالکیت فدرالیستی پرداخت،ودرنامه ای به مارکس مینویسد که مخالف اتوریته وخواهان تحمل دگراندیشان است.اوازمارکس میخواهد که اعمال انقلابی را وسیله رفرم و اصلاحات معرفی نکند.درحالیکه مارکس از سال 1847 برای اصل "طبقه علیه طبقه" تصمیم گرفت،پرودن سرنگونی حاکمیت بورژوازی رازطریق پرولتاریای سازماندهی شده ممکن میدانست.مارکس درکتاب "فقزفلسفه" به رد شعار وحدت پرولتاریا باطبقه متوسط او پرداخت.او درآنجا مینویسد که همچون نظری،محصول فکری یک روشنفکر خرده بورژوا است که مدام میان سرمایه،کار،اقتصاد سیاسی و کمونیسم سرگردان شده است.
ازجمله آثار پرودن، عدالت درانقلاب وکلیسا، یادداشتهای روزانه، درباره اصول فدرالیسم وضرورت پایه گذاری یک حزب انقلابی، مالکیت و مالکیت فدرالی، و ایدههای اصلی انقلاب درقرن 19، هستند.درکتاب یادداشتهای روزانه پرودن ، عناصریهودی ستیزی دیده میشود.اودربعضی ازآثارش خودرا با موضوعاتی مانند، بورس بازی،حقوق زنان،صنعت راه آهن،و عبادتهای روزه یکشنبه، مشغول کرد.وی سرانجام درسال 1852 درکتاب "ضرورت حزب انقلابی"اعتراف نمود که برای انسان؛این جانوردوپا!،نظم سوسیالیستی آنارشیستی غیرعملی است.
هواداران اوامروزه مدعی هستند که پرودن بعنوان یک متفکردیالکتیکی میدانست که هراتوپی غیرعملی است.اودرزمان خودپایه گذار بانک مردم،تئوری کمک دوجانبه اقتصادی، و وام های بدون بهره به کارگران بود.غیرازآن او خواهان دمکراسی کارگری ازطریق رفرم شد و برای تغییرقانون انتخابات به نفع طبقه کارگران کوشش نمود.اصلاحات خواهی او درزمینه اقتصادی واجتماعی متکی به شعارکمک متقابل بودونه ازطریق انقلاب کارگری.پرودن خواهان فدرالیسم سیاسی،خودگردانی و مخالف شدید روحانیون مسیحی زمان خودبود.اوسالها برای اتوپی خودیعنی نظام فدرالیستی مبارزه کرد.وی طرفدارپیشه وران و صنعتگران خرد نیزبود.اوراآنزمان سوسیالیست دهقانان خرد واستادکاران و پیشه وران صنعتی نامیدند.اومدعی بودکه اگرتولیدکنندگان خردبه مبادله کالا با کالا بپردازند،جامعه نیازی به نظام سرمایه داری ندارد.اوعملی شدن خواسته های خودرادرجامعه ای فدراتیو باتولیدکنندگان ومالکین خرد میدید.
پرودن درسال 1848 ازطریق انتخابات آزادبعنوان سوسیالیست وارد مجلس ملی فرانسه شد.درمجلس فرانسه اوخواهان کاهش اجاره خانه وکاهش بهره وام به زحمتکشان گردید.به سبب مبارزات ضدمذهبی،ضدناپلئون سوم،وضدمالکیت خصوصی، اوسالها به زندان افتاد وسرانجام درسال 1858 به بلژیک فرارکرد ودرسال 1962 ،سه سال پیش ازمرگ،دوباره به فرانسه بازگشت.نظرات اوحتی امروزه میان پاره ای از سندیکاهای آنارکوسندیکالیستی چپ اروپا طرفدارانی دارد.اودر نیمه دوم قرن 19 به افشای سیستمهای نئولیبرالی نئوبناپارتی پرداخت.وی دررابطه بانظرات مارکس گفته بود که وظیفه ما آن نیست که درمغزمان یک اتوپی غیرعملی ویک نظم اجتماعی خیالی بسازیم وآنرامیان مردم تبلیغ کنیم.
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/10/blog-post_30.html

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

فصل مشترک حقوق جهانشمول بشر چیست؟.

  داستانِ بزرگترین دستاورد بشر از قرنها جنگ و ویرانی،  بر میگرده  به درسهایی که از   جنگ جهانی اول و دوم گرفته شد.  جنگی که به طور مستقیم یا غیرمستقیم  بسیاری از کشورها را تحت تاثیر تخریب ویرانگر  خودش یا عواقب اش قرار داد. هفتاد میلیون نفر  در آن جنگ، جان خود را ازدست دادند.... وقتی زمامداران  بهوش آمدند و سر حساب شدند  و  میزان وحشتناک کشت و کشتارها ، ویرانیها و خرابیها ... و نتایج و عوارض جنگ را لمس و مشاهده کردند شروع کردند به فغالیت، تلاش و برنامه ریزیها برای جلوگیری از وقوع مجدد جنگ ( تلاشی  که به نظر میرسه  تا به امروز موفق بوده و تونسته جلوی جنگ جهانی سوم را بگیرد)ء 

اعلامیۀ جهانی حقوق بشر در حقیقت  واکنشی دلسوزانه و اینده نگرانه ای  بود  در برابر نابودی وحشتناک مردم، زمینها، و زیربنای اقتصادی درطول جنگ جهانی دوم،  چون تقریباً همۀ اروپا به خاطر این جنگ متلاشی شد. حتی بسیاری از قسمتهای قارۀ آسیا نیز به سبب جنگ متحمل آسیب و خسارت شدند. بازسازی  اینهمه خرابی تلاش عظیمی می طلبید تا کشورها و  مردم اونا  بتونند به " حالت طبیعی " بازگردند... تازه همه میدونستند - با توجه به تجربه -  همه میدونستند که  جنگ پایان یافته ولی ریشه های جنگ، یعنی  نژاد پرستی،  تبعیض،  تعصب ها که پایان نیافته  ... در چنین شرایط ناامید کننده و هراس آلودی، اعلامیه ی حقوق بشر، نور امیدی برای مردم دنیا  بود.  نور امیدی برای  آغازی نو   تا هرچند اندک -وجه مشترکی  بین خود و دیگر اقوام و ادیان و الوان بدست بیاورند .... تا به پشتوانه آن،همه مردم،  درهمه کشورها  بتونند با وجود تمام اختلافات، در کنار هم در صلح و آرامش زندگی کنند  

به همین منظور، مقدمه منشور سازمان ملل"   این کلمات مشهور را در بر می گیرد: "ما مردم سازمان ملل تصمیم گرفتیم ... که اعتقاد خود را به اصول اولیه حقوق بشر، به شأن و ارزش شخص انسان، به حقوق مساوی برای زن و مرد و برای ملل کوچک و بزرگ ... بار دیگر مورد تأکید قرار دهیم  ... در برنامه نوبت شمای امروز چهارشنبه  8 دسامبر    به مناسبت روز جهانی حقوق بشر، فردا  10 دسامبر از بینندگان  سئوال شد: نظر شما در این باره چیست؟ آیا فکر می کنید حقوق بشر یک مفهوم نسبی است و می تواند با توجه به فرهنگ و عقاید ملل مختلف، متغیر باشد، یا ترجیح می دهید که همه مردم دنیا از یک پیمان جهان‌شمول پیروی کنند؟
شما چقدر به حسن نیت سازمان های مدافع حقوق بشر اعتماد دارید؟ آیا انتقاد برخورد دوگانه با مفهوم نقض حقوق بشر را درباره عملکرد سازمان های مدافع حقوق بشر وارد می دانید؟







مهرداد از دبی در مورد مطلق بودن یا نسبی بودن حقوق بشر در این مورد گفت: به نظرم این  سئوال  سئوال غلطی است  و اگر کسی این سئوال را بپرسه  به نظر من حقوق بشر را اشتباه متوجه شده . به نظر من حقوق بشر یک مجموعه چیزی   نیست که معتقد باشیم مسلمانها یک مجموعه  غربی یک چیز دیگه  بلکه این حقوق شایستگیهاست که  به همه افراد تعلق می گیره و در همه جا مشترکه تنها باید موانعی که بر سر راه برقراری این اصول قرار داره ، برداریم
مریم گفت: اولین سئوال اینه که  باید ببینیم این بشر یعنی  چی؟ مشکلی  که  من با حقوق بشر دارم اینه. چون بشر در یک بستر اجتماعی تعریف میشه ... حقوق  این حقوق با بشر متولد نمیشه بلکه  فرایندی است که  در طی تاریخ طی شده تا  به این اصول رسیده و من فکر نمی کنم بشر یک پدیده جهانشمول باشد. چون من با یک بشری که در انگلستان امروز زندگی میکنه با هم فرق داریم و این تفاوت نه خوب بودن منه و نه بد بودن اون چون تجربه زیستی ما با هم فرق میکنه حقوق بشر وقتی کاربرد و معنا پیدا میکنه که در اون، این تفاوت  من با دیگران به لحاظ زیست محیطی  در نظر گرفته بشه. در اینجا پونه از او  پرسید: فکر نمی کنید ولی  یه حداقل حقوق، بعنوان  مینیمم لازمه تا همه بشر  فارغ از رنگ و قوم و مذهب  بتونند حداقل از اون برخوردار باشند؟ که مریم صریح و قاطع جواب داد: نه .  اون می نیمم و یا حتی ماکزیمم  رو من بعنوان حقوق بشر نمیشناسم . من به این  میگم منطق مدرنی که تجربه تاریخی همه ملل به اون رسیدند و این از بدو تولد با من زاده نشده من به حداقل حقوق بشر ، حقوق بشر نمیگم . بلکه تجربه های تاریخی  بشر که چه کارهایی باید بکند و چه کارهایی نباید بکند

مهرداد در مینی مناظره با مریم گفت: بر خلاف مریم این بشر نیست که تغییر کرده بلکه این شرایط  بشر است که تغییر کرده
این شرایط تاریخی است که حقوق بشر را برای کنترل کشورهای مستبد لازم کرد

مریم در ادامه گفت: داشتن حقوق بشر بهتر از نداشتن اش است ولی  آزادی و انتخاب یک پدیده مدرنه  و حقوق بشر فقط متر و مقیاسی است برای اندازه گیری برخی اتفاقات مثلا  میزان خشونت ولی نمی توان با این قانون  مصادیق خشونت را در هر محیطی هر کشور و هر فرهنگی  مشخص کرد... به این خاطر حقوق بشر یک معیار سیال و نسبی است
مهرداد در مناظره گفت: تفاسیر مختلف می توان در مورد حقوق بشر داشت ولی این تفاسیر  این قدر هم بی حساب و کتاب نیست . مثلا در مورد خشونت، این کشور تا اون کشور یه کم می تونن با هم اختلاف تفسیر  وجود داشته باشه نه خیلی زیاد

سوگل از پاریس در مخالفت با مریم گفت : نباید مفاهیم "حقوق" " بشر"  از این کشور به اون کشور با هم فرق داشته باشه . حقوق بشر نمی تونه یک مفهوم نسبی بشه،  چون این حق مثل داشتن حق تحصیل ، از ابتدایی ترین حقوق همه انسانهاست

  احمد از کابل هم وارد بحث شد و گفت:  اصول قانون بشر و  حقوق بشر بایستی در ابتدا  به همه فرهنگها و فکرها احترام بگذارد  و در وهله بعدی  باید از  تمام نظرات، نظر خواهی بشه  و بعدا  از روی فصل مشترک همه نظرات  حقوق بشر نوشته بشه... همین کاری که توسط کسانی که این حقوق را معین کرده اند انجام شده ولی  مشکل  عدم اجرای  حقوق بشر خصوصا در افغانستان  متاسفانه اینست که  مردم  - اکثریت شان  برداشت درستی از حقوق بشر ندارند و فکر می کنند حقوق بشر یعنی رواج بی حجابی ولی ما میدونیم که این چنین نیست و حتی با اسلام هم مغایرتی ندارد مثلا  حقوق بشر می گوید  ، زن با مرد مساوی است در اسلام هم حق و زن  برابر است

سوگل از پاریس  با نظر احمد موافقت کرد و گفت : برای جهانشمول شدن و  تعمیق حقوق بشر در همه جوامع بایستی  فرهنگ سازی بشه در تمام کشورها
و اگر فرهنگ سازی بشه فکر نمی کنم هیچ اختلافی در بین بشر در مورد برداشت مختلف از حقوق بشر  باقی بمونه
احمد  درادامه گفت: هر کشور برای خود دولت داره ، دادگاه داره .... و هر کشوری اگر قوانین خودش  را بر پایه دمکراسی بچینه و  رعایت کند ، حقوق بشر خود بخود  رعایت شده
اگر در هرکشوری دمکراسی باشه، اونوقت برداشتها از حقوق بشر هم درست برداشت میشه.
 




در اینجا فرن نتیجه وب گردی خود را  با "مقاله پاردوکس جهانشمولی حقوق بشر" از مجله انترنتی حرف ما متعلق به دیدگاه دولت جمهوری اسلامی   شروع کرد که  معتقد  بود اگر حقوق بشر اسلامی شود، پارادوکسی بودن از بین می رود  و در این راستا نوشته بود : البته چنان‌که کسانی پنداشته‌اند، ‌راهکار جهانشمول شدن حقوق بشر، نسبیت فرهنگی و پلورالیسم عقیدتی نیست؛ بلکه همان‌گونه‌که در نظام حقوقی اسلام مطرح شده، رعایت دو اصل کلی، ‌می‌تواند ضامن تحقق و بقای جهانشمولی حقوق انسانی باشد: یکی اصل فطری و فراایمانی بودن حقوق بشر اسلامی و دیگری اصل سماحت... وب بعدی فراست بود که در اون نویسنده نوشته بود: والله من اساساً نه فعال حقوق بشرم اعوذ بالله و نه چیزی بلدم؛ در این دوره و زمانه‌ای که دستم به تخته در زمینه فعال حقوق بشر مشکل و کمبود نداریم، دیگر ما که باید برویم تیله بازی بکنیم. اما چون یک زمانی (که هنوز حقوق بشر موضوعیت نسبتاً ناب خودش را حفظ کرده بود) به هر حال درگیر موضوع بودم و راجع به بعضی مسائلش فکر می‌کردم، و فردا هم روز جهانی حقوق بشر است و من چند سال پیش سمیناری در بزرگداشت این روز برگزار کرده‌ام، حالا به یاد آن روزها می‌خواهم یک یادداشت کوتاه درباره یکی از زوایای این مسئله بنویسم

ببینید، یکی از مسائل حقوق بشر (مخصوصا در جوامعی که با جهانی‌شدن هنوز مشکل نظری دارند) این بوده عده‌ای می‌گویند که چیزی به نام اصول جهانی حقوق بشر که بیاید ریخته شود در قالب یک اعلامیه جهانگیر و رعایت‌اش لازم باشد برای همه دولت‌های جهان، مورد قبول نیست. هر دولتی بشر خودش را دارد و در نتیجه حقوق آنها را خودش بهتر تشخیص می‌دهد. مثلا در برخی قبایل آفریقایی رسم است که پسربچه تازه بالغ شده را مجبور می‌کنند توی سطلی پر از تیغ و میخ بنشیند و به این ترتیب ثابت شود که دیگر بزرگ شده! خب اگر با استانداردهای جهانی نگاه کنیم این کار نقض حقوق کودک است. اما یک عده می‌گویند که نه؛ این رسم آنهاست و خلاف حقوق بشر هم نیست

بعضی مجازات‌ها هم اینطورند. مثلا بریدن انگشت یا اعدام یا سنگسار یا کور کردن؛ اینها مجازاتهایی هستند که طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر، غیرقانونی، غیر حقوق بشری و مصداق شکنجه محسوب می‌شوند. اما بعضی کشورها (مثلا کشورهای اسلامی) ادعا می‌کنند که نه؛ اینطور نیست. ما هم حقوق بشر را رعایت می‌کنیم و هم باید قوانین شریعت را اجرا کنیم

برای همین هم یک جریانی به وجود آمده که می‌گوید حقوق بشر یک مقوله نسبی است. یعنی تفاوت‌های فرهنگی باعث می‌شود که حقوق بشر یک الگوی واحد نباشد برای همه دنیا. یک جایی که بشرهایش گرسنه‌اند، اساسا نیاز به آزادی بیان ندارند و این خلاف حقوق بشر نیست! خب این تحلیل آن گروه است

به نظرم برای اینکه مشکل حل شود باید توجه کنیم که تفاوت بزرگی است میان پلورالیسم (تکثرگرایی) و نسبی‌گرایی. بله؛ باید تفاوت‌های فرهنگی و قومی – قبیله‌ای را به رسمیت شناخت. اما این نباید ما را به ورطه نسبی شدن بیاندازد. چون دیگر نقض غرض می‌شود. دیگر حقوق بشری وجود ندارد. وجود معیارهای کلی و ثابت برای رعایت حقوق بشر الزامی است چون بدون آنها نمی‌شود سنجید که کجا حقوق بشر رعایت می‌شود و کجا نقض می‌شود

بنابراین باید به صراحت گفت که حقوق بشر نسبی نیست. یعنی اگر نسبی شود دیگر هیچی ازش باقی نمی‌ماند. اما حقوق بشر می‌تواند با تفاوت‌های متکثر فرهنگ‌های مختلف جهان خود را تطبیق دهد و سازگار شود
حقوق بشر به صورتی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده، اصطلاحاً «کف» انتظار از دولت‌هاستز





 در اینجا نوبت به سری دوم بیننده رسید با  زلیخا از لندن  که در مورد جهانشمول بودن گفت: اساس و بنیان این حقوق جهانی است و  حجاب داشتن یا نداشتن مخالف حقوق بشر نیست  چون  این حقوق به حقوق فردی احترام میذاره 
پوریا از تهران نسبتا با نظر زلیخا موافقت اعلام کرد و گفت باید از خود بپرسیم بعد از شصت سال چرا این حقوق نتونسته در جهان پیاده بشه؟ و خودش جواب داد:  چون تعبیر ها در مورد حقوق بشر متفاوته و این چیزی که هر کشور حقوق بشر رو  فراخور حال و روز  خودش  پیاده می کنه
زلیخا ادامه داد: چون حقوق بشر ضمانت اجرای نداره ... خیلی خوب میشد که دادگاهی وجود میداشت که میتونست با زور این حقوق را به مردم کشورها بده
 در اینجا چند نظر از روی وب سایت بی بی سی خوانده شد

وستا از تهران گفت: از دم صبح ازل تا آخر شام ابد اصول انسانی یکی بوده و یکی هست . ولی مرز بندیها ، سیاستها ، و دولتها هستند که نمیذارند این اصول پیاده شود
سورنا در موافقت با وستا گفت: مشکل پیاده نشدن ، فرهنگی  است مثل ایران و افغانستان  و دولتها هستند که نمیگذارند
 در این جا چند نظر از روی فیس بوک خوانده شد از جمله نظر شرمین که نوشته بود: در جامعه ایران به جرات می شود گفت که خیلی ها هنوز بیانیه حقوق بشر را نخوانده اند و خیلی ها هم اگر بخوانند با بعضی از بند های ان مخالفند و این یک فاجعه بزرگ است که رسانه هایی آزاد و نخبه گرا مثل بی بی سی وظیفه دارند هر روز مفاد این بیانیه را در برنامه ای ویژه به بحث بگذارند و اموزش دهند

نرکس از لندن گفت من فکر می کنم امکان پیاده شدن این حقوق جهانشمول است و این وظیفه روشنفکران ، دلسوزان ، معلمان  ... و گروه های نو اندیش  مدنی است که این اصول را در میان مردم ترویج و تبلیغ  کنند

 ارسلان از مشهد در مورد ریشه ها گفت : حقوق بشر ناشی از اومانیست است که سوزن پرگار بر روی انسان است  ولی در برابر این تفکر تفکریست که بر عکس اومانیست ، بر روی خدا متمرکز است که همه بخدا  سجده میکنند
 و انسان در این تفکر باید به طرف خدا توجه کنه
و در دایره حقوق بشر چون تفکرش بشرگراست  همه تنها به فکر خود هستند
و چون این تفکر منفعت خواه است نمی تواند جهانشمول باشد
 

در اینجا چند نظر  که فرن به دست اش رسیده بود خوانده شد و این چنین برنامه با سئوالات بسیاری که بی جواب مانده بود خاتمه یافت   


 نتیجه گیری: به طور کلی نظام جدید بین المللی حقوق بشر یک پدیده بعد از جنگ جهانی دوم است. مفهوم حقوق بشر و تلاش در جهت حمایت بین المللی از آن قرن ها قبل در جنبش های دینی، سیاسی، اجتماعی، فلسفی و نظریات حقوقی مختلف مطرح شده بود ولی بنا به دلایل مختلف از جمله منافع متضاد دولت های گوناگون سالها در حد بیانیه های ساده، محدود گشته بود.
تالمات ناشی از جنگ دوم جهانی و نقض وحشتناک حقوق انسان ها و جنایات و فجایع ضد بشری دوران جنگ، جمعی را بر این باور قرار داد که اگر یک نظام موثر حمایت از حقوق در جامعه ملل وجود داشت ممکن بود این گونه نقض حقوق انسانی و احتمالا خود جنگ رخ ندهد. بنابراین در همان اواسط دوران جنگ، مساله توجه بین المللی به مسایل اساسی حقوق بشر مطرح شد. در اوایل سال 1941 فرانکلین روزولت رییس جمهور آمریکا، در سخنرانی معروف خود مرسوم به چهار آزادی (بیان، مذهب، فقر، ترس) همگان را بر ایجاد جهان مبتنی بر آنها فرا خواند.
در بیانیه سازمان ملل متحد که در اول ژانویه 1942 به امضا رسید، نیز دول امضا کننده بر حقوق بشر و حمایت از آن تاکید ورزیدند. همچنین در طرح دامبارتن اوکس (1944) تصمیماتی راجع به آن اتخاذ گردید.
در پایان جنگ دوم جهانی در ژوئن 1945، کنفرانس سانفرانسیسکو آمریکا برای بحث پیرامون تشکیل سازمان ملل متحد تشکیل شد و در پایان کنفرانس مزبور در تاریخ 26 ژوئن 1945، منشور ملل متحد به عنوان سند موسس سازمان ملل به امضا رسید. در منشور ملل متحد مقرراتی در زمینه حقوق بشری گنجانده شد ولی این مقررات و مکانیزم ها با انتظاراتی که دیدگاه ها و سخنرانی ها در دوران جنگ پدید آورده بود فاصله داشت. زیرا قدرت های بزرگ و فاتح جنگ یعنی آمریکا، شوروی، انگلیس و فرانسه که صاحب نفوذ اصلی در تدوین منشور بودند، خود مشکل حقوق بشری داشتند. در حالی که برخی از کشورهای کوچک دارای نظام دموکراتیک به دنبال پی ریزی چنین سیستمی بودند.
به هر حال با اینکه قدرت های فاتح چیره شدند و تا حدی مانع شدند که کنفرانس سانفرانسیسکو به ایجاد یک سیستم حمایتی موثر از حقوق بشر بیانجامد، با این حال آنچه در منشور آمده است، مبنای قانونی و فکری توسعه حقوق بشر بین المللی قرار گرفت و سازمان ملل توانست بعدا بر همان مبنا به تدریج سیستم های نسبتا موثری را ایجاد نماید.
   
 نویسندگان پیش نویس " اعلامیۀ جهانی حقوق بشر" از بسیاری از سنتهای فلسفی و قانونی در نوشته های خود استفاده کردند
 
 " اعلامیۀ جهانی حقوق بشر" بر یک ارزشی اساسی بنیان یافته است. ماده اول می گوید " تمامی انسانها آزاد به دنیا آمده اند و در همۀ حقوق و ارزشها مساوی هستند." این تاکید با شیوه ها و باورهایی که طی قرنها رایج بود مغایرت داشت. "  اعلامیۀ جهانی حقوق بشر" به تنهائی نتوانست رفتارهای رایج را دگرگون کند. با این همه، در یک مسیر مهم و حیاتی حرکت کرد.

شاید مهمترین نکته این بود که، شفافیت و صراحت گفتار آن به میلیونها نفر الهام بخشید. ترجمۀ روزافزون این اعلامیه و تلاشهای آگاهانه برای انتشار پیام آن اصول اعلامیه را معرفی کرده و رواج داده است. مردان و زنان همه دنیا آگاه شدند که همگی آنها از حقوقی برخوردارند که هیچ دولتی نمی تواند آن ازایشان سلب کند.

  
  
. مواد بسیاری از 30 ماده این بیانیه به حقوق سیاسی و مدنی مربوط است، که افراد را در مقابل دولت و سوء استفاده های دولتی حمایت می کند. مواد دیگر، از آزادی های معمول برای هر فرد، مثل حق آزادی بیان سخن می گویند، درحالیکه برخی مواد دیگر حقوق فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی، مانند دسترسی به تحصیل و حق کار، را در اولویت قرار می دهند.
نتایج به دست آمده از" اعلامیۀ جهانی حقوق بشر" حتی مهمتر و چشمگیرتر از لحن الهام بخش آن بوده است. در قوانین بین المللی، چندین موافقتنامه عمده ، که به تصویب بیش از 100 کشور رسیده است، از " بیانیه جهانی حقوق بشر" منتج شده اند. این موافقتنامه ها ، به ترتیب زمانی، عبارت اند از:

  • پیمان بین المللی حذف تبعیض نژادی  (1965) ؛
  • قرارداد بین المللی حقوق فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی  (1966)؛
  • قرارداد بین المللی حقوق سیاسی و مدنی  (1966) ؛
  • موافقتنامه حذف کلیه تبعیض ها علیه زنان  (1979)؛
  • موافقتنامۀ ضد شکنجه و دیگررفتارهای بی رحمانه، غیر انسانی، یا تحقیرآمیز  (1984)؛
  • موافقتنامه حقوق کودک  ( 1989)؛
  • تصویب یک "بیانیه جهانی حقوق طبیعی"  توسط " سازمان ملل" در سپتامبر سال 2007؛
  • کاهش یا حذف مجازات اعدام در بسیاری از قسمتهای اروپا و جاهای دیگر؛
  • توجه بیشتر به چگونگی تأثیرگذاری شرکتهای چند ملیتی بر حقوق بشر در محلهای فعالیتشان؛
   
طی مدت شش دهه، " اعلامیه جهانی حقوق بشر" پایداری خود را ثابت کرده است. ولی هنوز بحث ها ادامه دارند.

تفاوتهای فرهنگی همچنان به بحثها درمورد جهانی بودن واژه "جهانی" در "بیانیه جهانی حقوق بشر" دامن می زند. گرچه اصول " اعلامیه جهانی حقوق بشر" به کرات مورد تأئید مجدد قرار گرفته است، برخی  می گویند که فرهنگها یا مناطق مختلف چنان با یکدیگر تفاوت دارند که هیچ معیارجهانی واقعی ای نمی تواند وجود داشته باشد.

دومین حوزه اختلاف نظر درمورد حقوق افرادی است که به گروههای قومی و اقلیتهای ملی تعلق دارند. به عنوان یک فرد، بخاطر پیشینه قومی نمی توان درمورد آنها  تبعیض قائل شد. با این حال، اوضاع نامساعد سیاسی و اقتصادی دراز مدت، رفتارهای اجتماعی ریشه دار و نظائر آن علیه گروههای که این افراد به آنها تعلق دارند، پرسش های پیچیده ای را مطرح می کند. آیا گروهها به خودی خود دارای حقوق هستند؟

شک و تردید بیشتری در رابطه با افراد جا به جا شده در داخل کشور وجود دارد. آنها افرادی هستند که نمی توانند بخاطر جنگ درکشور واقعی خود زندگی کنند، ولی از مرزبین المللی کشور دیگر نیز عبور نکرده اند. افراد جا به جا شده در داخل (شناخته شده به عنوان IDPs  ) با شرایط زندگی خطرناک و وحشتناکی مواجه می شوند. آنها در منطقه قانونی بین دو جبهه متخاصم زندگی می کنند. اگر کشور خود را ترک کرده بودند، از حمایت قانونی بین المللی برخوردار می شدند. با باقی ماندن در کشورشان یا نزدیک کشورشان، با مشکلات بسیاری مواجه هستند.



چهارمین حوزه اختلاف نظردر مورد بهترین راه برای فیصله دادن به جنگهای دامنه دار داخلی است. آیا جامعه بین المللی باید به دلایل انسان دوستانه مداخله کند؟ آیا کمیته های صلح و آشتی یا گروههای مشابه باید " حقیقت موجود" را به اثبات برسانند؟ آیا باید گروههای مخالف را با قول عفو برای آنهائی که متهم به جنایات جنگی می شوند، به مذاکره و مصالحه تشویق کرد؟ یا عدالت با دستگیری و محاکمه آنها در دادگاه جنائی بین المللی بهتر اجرا می شود؟ تعهدات مربوط به " حق حمایت" تا کجا ادامه می یابد؟ چه کسی باید مسئولیت هرگونه مداخله سرکوب گرایانه را بپذیرد؟



با این همه، مسئله مورد توجه دیگر شامل اظهار ندامت و پرداخت غرامت بخاطر بی عدالتیهای پیشین در زمینه حقوق بشر است.  خشونتهای پیشین علیه تعداد زیادی از مردم ملیتهای دیگر می تواند روابط بین دولتها و مردمشان را تیره کند. ازاین رو، کل منطقه دستخوش مشکلات سیاسی، صرفنظر از حقوق بشر به معنای آن است.

کمیسیونهای حقیقت یابی، گروههای آشتی و حقیقت یابی جنبه دیگری را نشان می دهند که، نشانگر تحول و رشد حقوق بشر است. این گروهها درمورد تعارضات و بی عدالتی های قبلی تحقیق می کنند. تشکیلات آنها بیانگر این نکته است که " بی عدالتی های بشری" پیشین برای همیشه ممکن نیست پنهان بمانند.

مسائل جدی اقتصادی می توانند این مسئله را که افراد تا چه حد از حقوق بشر کامل برخوردار باشند، زیر سئوال ببرند. اگر حقوق بشر " با دادن غذا برای صبحانه آغاز می شود"، افراد باید موقعیتهای مناسبی برای شغل و تحصیل داشته باشند. آنها باید قادر باشند که از تله فقر خلاص شوند و از اثر فرسایشی امراض بومی و سوء تغذیه در امان بمانند. "اعلامیه جهانی حقوق بشر" درمورد مسائل به طور کلی صحبت می کند. با این حال، مشکلات جدی به شکل نابرابری های اقتصادی درمیان ملت ها و ملت های دیگرباقی مانده اند. عملکرد های فاسد و اسراف گرایانه مقامات دولتی، آنچه را که برای نیاز های دیگر موجود است، کاهش می دهد.

در پایان و از بسیاری جهات ازهمه مهمتر، " اعلامیه جهانی حقوق بشر" نمی تواند بوسیله ابزار " سنتی" اجبار آفرین به اجرا دربیاید. " سازمان ملل" هیچ نیروی مسلحی از خود ندارد، ولی باید بخشهايی از نیروهای ارتش دیگر دولتها را برای کمک در اختیار داشته باشد. ارگانهای " سازمان ملل"، مانند " کمیساریای عالی حقوق بشر"  واقع در ژنو ، که به طور مستقیم با مسائل حقوق بشر سروکار دارند، بودجه کمی در اختیاردارند.

 با وجود این، با نگاهی به سال 1948، متوجه می شویم که رشد و پیشرفت چشمگیر بوده است. یک سند رویایی تبدیل به یک واقعیت زنده شده است. " اعلامیه جهانی " بایستی بخاطر بنیان استوار و ساختار قابل انعطافش مورد تحسین و بزرگداشت قرار بگیرد. 10 دسامبر،سال 2010 ، باید در تمام دنیا جشن گرفته شود.


امید بهروزی
http://www.facebook.com/note.php?saved&&note_id=171342109563860

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

حادثه در شهربازی شاهین شهر ۰۶ فروردين ۱۳۸۹

ایلنا:  خروج یکی از دستگاه‌های بازی از مسیر در شهربازی شاهین شهر حادثه آفرید.

در این حادثه تمام سرنشینان که به غیر از یک کودک 8 ساله بقیه بزرگسال بودند به اطراف پرتاب شدند و به بیمارستان منتقل شدند.

بر اساس این گزارش این سانحه تاکنون حداقل 25 مجروح دارد که چندین نفر از آنان به دلیل عمق جراحات وارده به بیمارستان آیت الله کاشانی اصفهان منتقل شده‌اند.

بهرام عمویی، رییس شورای اسلامی شهر شاهین شهر گفت: هم اکنون همه مجروحین به بیمارستان منتقل شده‌اند و همه کادر و عوامل بیمارستان برای کمک به این افراد بسیج شده‌اند.

وی افزود: حال عمومی اکثر مجروهین مساعد است و وضعیت دو نفر از مجروحین به بررسی بیشتری نیاز داشت که این افراد به اصفهان منتقل شدند.

عمویی با اشاره به علت وقوع حادثه گفت: البته علت دقیق باید توسط کارشناسان مشخص شود ولی به نظر می‌رسد شیلنگ روغن هیدرولیک این دستگاه بازی در زمان فرود قطع شده و دستگاه روی زمین قرار می‌گیرد.

عمویی خاطر نشان کرد: 4 نفر از مجروحین این حادثه از اتباع کشور سوریه بودند که در ایران به تحصیل مشغول بوده‌اند

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

۱۶ آذر امسال و شعار‌های محوری



ترور ،زندان و اخراج اساتید دانشگاه در خدمت کدامین سیاست؟
اساتید دانشگاه را زود هنگام بازنشسته میکنند،آنان را به هزاران اتهام واهی راهی‌  زندان می‌‌کنند ،اساتید دانشگاه تهران را به اشکال گوناگون ترور میکنند ، دانشگاه علوم پزشکی ایران  را منحل می‌‌کنند ،رشته‌های علوم  انسانی‌ دانشگاه را حذف می‌‌کنند و دانشجویان را در زندان به بند می‌‌کشند، بنابر این در ترور زنجیره ای‌ اساتید دانشگاه براستی انگشت اتهام را باید بسوی چه کسی‌ نشانه گرفت ؟


۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

اعدام شهلا جاهد اعدام انسانیت است.


باری دیگر دستان  خون آشام انتقام کور باعث مرگ انسان دیگری خواهد گشت .با هر اعدامی که جمهوری اسلامی صورت میدهد همراه با آن وجدانهای بیدار را هم به دار میکشند. با شنیدن خبر هر اعدامی ما نیز گویی به دار آویخته می‌شویم و همراه آن کشته می‌شویم .شهلا جاهد در واقع ۹ سال است  که از زندگی‌ طبیعی محروم گشته  و پس از این همه سال اضطراب،نگرانی ، دلهره ، آزارو اذیت که جسم و روانش لطمه دید سرانجام جانش را نیز خواهند گرفت تا بر تعداد اعدامی‌های تاریخ ننگین حکومت خود افزوده باشند .

چرا بالاترین را تحریم می‌کنم ؟


در اعتراض به عملکرد تبعیض آمیز مدیریت بالاترین و در حمایت از کاربران سکولار و غیر مذهبی معترض بالاترین،این وبلاگ نیز در بازی وبلاگی شرکت می‌‌کنم و امیدوارم بالاترین در این تصمیم غیر دموکراتیک خود تجدید نظر کند و بین کاربران خود تبعیض قائل نشود .این وبلاگ نیز از تحریم ۲ هفته ای‌ برخی‌ از کاربران بالاترین حمایت می‌‌کند و از امروز به جمع تحریم کنندگان می‌‌پیوندد. دفاع از آزادی بیان بدون قید و شرط چه در جامعه مجازی و چه جامعه واقعی‌ وظیفه هر آزادی خواهی است

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

دعوت به بازی وبلاگی با عنوان: «چرا بالاترین را تحریم می کنم؟»

پس از اقدام اخیر بالاترین که اعمال نظر مدیران در قبال توهین آمیز بودن یا نبودن لینک ها را رسمیت بخشید، بسیاری از کاربران به اشکال گوناگون این حرکت را مورد انتقاد قرار دادند. بسیاری این اقدام را ادامه ی روندی می دانستند که از مدتی قبل با تغییرات نوشته یا نانوشته از جانب مدیران اعمال می شد. حذف امکان ارسال گزارش تخلف جهت منفی های غیرقانونی و عقیدتی، اعمال تبعیض میان کاربران، دخالت مستقیم در حذف لینکها و نظرات کاربران و مسدود شدن حساب کاربران معترض با اتهاماتی چون داشتن چند حساب کاربری، تنها بخش کوچکی از رفتارهای توجیه ناپذیر مدیریت بالاترین می باشد. تصمیم جمع بزرگی از کاربران مبنی بر ارسال نامه ای اعتراضی به مهدی یحیی نژاد مدیریت این سایت که با استقبال و حمایت کم نظیر دیگر کاربران مواجه شد نیز، پس از گذشت بیش از 5 روز همچنان بی پاسخ مانده است.
به خاطر این تبعیضات آشکار و بی احترامی به پرسش ها و انتقادات جمع کثیری از کاربران، شما را به یک موج وبلاگی بزرگ دعوت می کنیم. یک بازی وبلاگی با عنوان: «چرا بالاترین را تحریم می کنم؟»؛ تا مقدمه ای باشد بر آغاز تحریم دو هفته ای این وبسایت اشتراک گذاری لینک. از همه ی شما دوستان می خواهیم با همراهی خود، صدای این حرکت اعتراضی را هرچه پرطنین تر سازید تا مدیران این وبسایت دریابند که نقض قواعد آزادی بیان و بی توجهی و بی احترامی به خواسته های کاربران، چندان نیز بی هزینه نخواهد بود.

*زمان آغاز بازی وبلاگی، از عصر چهارشنبه 10 آذر خواهد بود.

*تحریم 14 روزه ی بالاترین به پیامد این بازی وبلاگی، از ساعت 9 صبح پنج شنبه 11 آذر به وقت ایران آغاز خواهد شد.

امیدواریم همه ی دوستان، وبلاگ نویسان و کاربران بالاترین، در هرچه بهتر انجام گرفتن این حرکت اعتراضی ما را همراهی نمایند.

http://balatahriim.wordpress.com/

تحلیل سیاسی دست پشت پرده چند انفجار در تهران و سوء قصد به جان دو استاد فیزیک در آستانه ۱۶ آذر

امروز يک استاد دانشگاه را در بلوار ارتش و استاد دانشگاه ديگر را در مقابل دانشگاه شهيد بهشتی ترور كردند. هر دو استاد به يک شيوه اما در محل‌های جداگانه کشته شدند . استاد شهرياری در بلوار نيروی زمينی بلافاصله و درجا کشته شد و استاد عباسی با همين شيوه در مقابل دانشگاه شهيد بهشتی ترور شد و از شدت سانحه پس از انتقال در بيمارستان کشته شد. ترور های حرفه ای صورت گرفته که به صورت چسباندن بمب به اتومبیل توسط موتور سواران در حال حرکت بوده است فقط می تواند کار افراد حرفه ای و آموزش دیده ماموران امنیتی و نظامی ویژه باشد . مکانیزم اقدام تروریست ها به این شکل بود ه که موتور سواران تروریست نزدیک خودروی حامل استاد شده و با چسباندن یک بمب به ماشین از آن فاصله گرفته و سپس خودرو را منفجر می کردند. از طرفی اینگونه اقدامات فضای مناسب را برای هر چه بیشتر امنیتی کردن تهران و دانشگاه ها در آستانه ۱۶ آذر را به رژیم می دهد. سال گذشته نیز در همین روزها دكتر علی محمدی، استاد فیزیك دانشگاه تهران با كار گذاشته شدن بمب در یك موتورسیكلت كنار خودروش ترور شد . در ماه های اخیر هم دو پزشك و استاد علوم پزشكی ترور شدند . انحلال ناگهانی دانشگاه علوم پزشکی ایران و دلایل آن را نیز باید مورد توجه قرار داد.

(مدیر کل وزارتی وزارت بهداشت و درمان درباره" دلیل این انحلال تاریخی" گفت:" پس از انتزاع کرج از استان تهران و تشکیل استان البرز، بخشهای مهمی از مراکز و شبکه بهداشت و درمان که تحت پوشش دانشگاه علوم پزشکی ایران بود از این دانشگاه منفک شد. همچنین زمینه انتقال بخشی از کارمندان از تهران فراهم می شود".

بنا به اظهارات حسن آقاجانی این تصمیم در راستای ابلاغ معاونت توسعه و مدیریت منابع انسانی ریاست جمهوری صورت گرفته است. به بیان دیگر، طرح خلوت سازی پایتخت که گفته می شود برای جلوگیری از مشکلاتی مانند تلفات زلزله احتمالی، خدمت رسانی بیشتر، عدم تمرکز نظام اداری و عدم متمرکز کردن رای دهندگان به کاندیدای رقیب دولت فعلی از سوی فروزنده، معاون منابع انسانی ریاست جمهوری مطرح شده بود، این بار بلای جان دانشگاه علوم پزشکی ایران شده است .

خاطر نشان می شود دانشگاه علوم پزشکی ایران با در اختیار داشتن 16 بیمارستان و بیش از 13 هزار نفر نیروی انسانی، جزء یکی از بزرگترین دانشگاه های علوم پزشکی کشور بود که با حکم روز جمعه مورخ 7 آبان وزیر بهداشت و درمان در دانشگاه های علوم پزشکی تهران و شهید بهشتی، ادغام شد.

دانشگاه علوم پزشکی منحله ایران، یکی از 3 دانشگاه ارائه دهنده خدمات بهداشتی و درمانی در تهران بزرگ بود که به مردم مناطق غرب تهران و شهرستانهای همجوار از جمله شهریار و کرج، خدمات رسانی می کرد.

این دانشگاه با در اختیار داشتن 16 بیمارستان، جزء یکی از بزرگترین دانشگاه های علوم پزشکی کشور بود که با حکم روز جمعه مورخ 7 آبان مرضیه وحید دستجردی، وزیر وقت بهداشت و درمان در دانشگاه های علوم پزشکی تهران و شهید بهشتی، ادغام شد ) بنابرین آیا به این وسیله (ترور ) نیز رژیم می خواهد موجبات رفتن استادان دانشگاه را از تهران فراهم کند ؟ چرا فقط استادان دانشگاه تهران ترور می شوند ؟ آیا حملات اخیر خامنه ای به مخالفان و اینکه بسيجيان خود را براي درگيري‌ها و چالش هاي آينده آماده کنند می تواند ربطی به ترور های اخیر داشته باشد که رژیم بخواهد از آن به عنوان بهانه و فرصتی برای سرکوب استفاده کند ؟

نظام جلالی 29.11.2010

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

با نقد تاریخی باکونین نمیتوان به نقد اندیشه آنارشیسم رسید

با نقد تاریخی باکونین یا هر آنارشیست دیگر ،نمیتوان به نقد اندیشه آنارشیسم رسید .
باکونین فقط یک آنارشیست بود یعنی‌ اینکه خود را آنارشیست میدانست مانند من یا هر کس دیگری که میتواند خود را آنارشیست بداند و تعریف خاص خودش را از آنارشیست بودن داشته باشد و آنارشیسم را کسی نمیتواند با اندیشه های خود یا برداشت های خاص خود تعریف کند و یا آن را به اندیشه و برداشت خود محدود کند .آنارشیسم ، اندیشمند و متفکر یا ایدئولوگ خاصی‌ ندارد و با فرد تعریف نمی‌شود مثلا باکونینیسم نداریم و کسی خود را صرفآ با اندیشه باکونین و... تعریف نمیکند مانند مارکسیسم یا لنینیسم یا استالینیسم یا تروتسکیسم یا .... بلکه فقط آنارشیسم داریم ، بنابرین با نقد یا نفی تاریخی یک آنارشیست نمیتوان به نقد یا نفی اندیشه آنارشیسم برسیم ، سوای اینکه این نقد درست باشد یا نباشد ، تازه هیچ انسانی فارغ از خطا نیست و هیچ کس مقدس نیست چه باکونین باشد یا مارکس یا پیامبر ادیان یا شاه باشد یا رئیس جمهور .
کسانی که به دلیل اعتقاد به اتوریته ،اقتدار ،هیراشی (سلسله مراتب )،حزب ، بوروکراسی ، سانترالیسم ، دیکتاتوری ، دولت ، الیت گرایی ، سرکوب مخالفین ، قدرت طلبی ، انحصار طلبی ،جاه طلبی ، شخصیت پرستی ،رهبر پرستی ، ایدئولوگ پرستی ،تقدس پروری و....( که تقلید نا خود آگاه چپ دولتی از راست دولتی و یادگار و سنت تاریخی بورژوازی است که حتی بخشی از خود سرمایه داری امروزه از شیوه های جدیدی برای کنترل جامعه و بقای سیاسی استفاده میکند ) و یا اینکه خود را وکیل و وصی مردم و یا طبقه کارگر میدانند و خود را پیش رو و رهبر میدانند و مردم و طبقه کارگر را دنباله رو و پس رو میخواهند و نگاه بالا به پایین دارند نسبت به افراد جامعه و خود را خواص جامعه میدانند و .... و از این رو مخالف آنارشیسم هستند ولی نمیتوانند صرفآ با طرح دعوا های تاریخی این فرد با آن فرد یا با نقد و یا نفی یک آنارشیست به نقد و نفی آنارشیسم برسند و شکست های تاریخی اندیشه خود را لاپوشانی کنند .اتفاقا نقد تاریخی آنارشیست ها به چپ های دولتی که خواهان تشکیل دولت بودند و دولت های ناموفق بلوک شرقی و...خود را تشکیل دادند کاملا درست بود.شکست تاریخی تفکر کمونیسم دولتی آنها به معنای شکست تفکر کمونیستی غیر دولتی یعنی آنارکو کمونیست و دیگر گرایشات آنارشیستی نبود و نیست .
اما اینکه چرا تفکر آنارشیستی نیز تا کنون نتوانسته است تفکر دولتی راست و چپ را به شکست بکشاند دلایلی دارد که در مطلبی دیگر به آن اشاره خواهم کرد اما در اینجا می توان اشاره کرد که تفکر آنارشیستی در طول تاریخ با دشمنی طرفداران حاکمیت دولتی راست و چپ مواجه بوده و همه امکانات جهانی و ابزار تبلیغاتی در دست و انحصار آنان بوده است و تا زمانی که توده های مردم با این اندیشه آشنا نشوند و خود نخواهند که آنارشیسم را پیاده کنند و به آن به عنوان یک آلترناتیو قابل اجرا و به جای دولت ها نگاه نکنند و مبارزه و تلاش نکنند به یک جامعه آنارشیستی نخواهیم رسید چرا که آنارشیست ها به جای کسی و به جای مردم مبارزه نمیکنند و آنارشیسم یک جنبش عظیم توده ای و وسیع است که آگاهی جمعی ، اراده و خواست عمومی، خرد جمعی ،مشارکت عمومی ،خود باوری جمعی لازم دارد تا به سوی متحقق شدن به پیش برود .
با شکست تاریخی چپ دولتی از راست دولتی و با توجه به بحران راست دولتی و جامعه سرمایه داری ، اینک جنبش آنارشیستی میتواند با استفاده از اینترنت و امکان تبلیغاتی آن هر چه بیشتر رشد کند و شاید بتواند تبدیل به یک افق ، امید و آلترناتیو جدید شود در عرصه جهانی و حد اقل بتواند نادیده گرفته نشود تا بتواند با افزایش مطالبات مردم بحران سرمایه داری را بیشتر کرده و موجبات اختلاف در راست دولتی را افزایش داده تا بتواند در اولین قدم فشار سرمایه داری را بر جامعه را کم کند و از طرفی دیگر چپ دولتی را هر چه بیشتر متوجه ناکارآمدی تئوری تاریخ گذشته خود کند و متوجه شوند که اندیشه سوسیالیستی دولتی نمیتواند آنها را به اهداف سوسیالیستیشان برساند و اراده گرایانه و به جای مردم و طبقه کارگر و به نام آنان از قدرت طلبی ، جاه طلبی و پست و مقام دولتی و حق ویژه و انحصاری منصرف شوند و خود را برتر یا آگاه تر از مردم و طبقه کارگر ندانند و در کنار و همراه آنان مبارزه کنند .

نظام جلالی ۲۰۱۰ . ۱۱. ۱۴

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

چرا من یک آنارشیستم

اولین گرایشات آنارشیستی تفکرات من بر می گردد به تابستان سال ۱۳۸۰ که با یکی از دوستان سر موضوعات مختلف صحبت میکردیم و به دنبال طرح موضوعاتی بودیم که جدید و نو باشد و یا نگاه نویی داشته باشیم به هر آنچه که به آن عادت کرده ایم و یا به نظر ما عادی و طبیعی می آید و از جمله موضوعاتی که مطرح گشت مسئله وجود زندان در جوامع بود و اینکه چرا زندان اصلا وجود دارد ؟ وجود زندان به نفع یا به ضرر کیست ؟ سود و ضرر زندان برای جامعه چیست ؟ حق زندانی کردن را چه کسی به عهده دارد و به نفع کیست ؟ چه آلترناتیو دیگری به جای زندان وجود دارد ؟ چرا زندان در قانون وجود دارد و هدف قانون گذار چیست و مجری این قانون کیست و چه کسی چنین حق مطلقی را به او داده است و اینکه پس خود قانون چگونه تدوین می شود و در جهت منافع کیست و چه کسی قاضی است و بر اساس کدام قانون و منافع چه کسی و با کدام صلاحیت حکم صادر می کند و چگونه مجازات با جرم مطابقت عادلانه پیدا می کند و آثار مخرب مجازات بر جامعه به لحاظ روانی چیست و اصلا چرا انتقام قانون یا جامعه از عمل فرد وجود دارد و نقش و تاثیر قانون انتقام بر جامعه چیست ؟ آیا انتقام جوئی قانونی در جامعه تبدیل به یک حق غیر قانونی و یا حتی عرفی برای فرد در جامعه نخواهد شد ؟ سئوالاتی از این دست در بحث پیش آمد که هر دوی ما را به فکر فرو برد که تصمیم گرفتیم در این زمینه تحقیق و مطالعه کنیم و با دوستان دیگر سر این موضوع بحث و گفتگو کردیم و در خلال بحث ها به ضرورت حذف زندان از جامعه رسیدیم و اینکه زندان ابزاری است برای کنترل ، سرکوب و به انقیاد در آوردن مردم توسط حکومتگران است. یکی از بزرگترین اشکالات مجازان زندان ، غیر قابل برگشت بودن آن است و در صورت اشتباه بودن رای و نظر دادگاه ، عمر گذشته دیگر بر نمی گردد و غیر قابل جبران است.
از جمله کتاب مورد مطالعه در این زمینه کتاب مراقبت و تنبیه: تولد زندان(میشل فوکو) بود . البته در این زمینه می توانید به این مقاله مراجعه کنید: ضرورت حذف زندان از جامعه و ایجاد یک جنبش اجتماعی http://shahinshahr-andisheh.blogspot.com/2010/03/blog-post_01.html
سال ۱۳۸۰ از طرفی مصادف است با سالهائی که عضو رهبری یک سازمان کمونیستی با سانترالیسم دموکراتیک (در واقع سانترالیسم بروکراتیک رهبری ) بودم و اقلیت فکری محسوب می شدم هم در تشکیلات و هم دررهبری که با سیاست اتخاذ شده توسط اعضای سازمان در کنگره در مورد حضور سازمان در اتحاد ...... مخالف بودم ومن را تحمل می کردند چون وزنه ای در تشکیلات به لحاظ کمی نبودم و من نیز خواسته غیر دموکراتیک و غیر تشکیلاتی نداشتم و آنقدر در تشکیلات صبر کردم تا اینکه در کنگره بعدی تبدیل به اکثریت شدیم ولی در کنگره اکثریت شورای مرکزی سابق که اینک در کل سازمان نظرش در اقلیت بود و بر همان سیاست گذشته پافشاری می کرد با یک برخورد غیر دموکراتیک شرایطی را فراهم کرد که رفقای اکثریت تشکیلات ما برای شورای مرکزی کاندید نشدند و در نتیجه ما اینبار در کنگره اکثریت ولی باز در شورای مرکزی در اقلیت قرار داشتیم. اکثریت شورای مرکزی برای اینکه بتواند سیاست های خودش را بر خلاف نظرات تشکیلات به پیش ببرد مخالف گزارش دهی شورای مرکزی به تشکیلات بود و مصوبات کنگره را به پیش نمی برد و اکثریت شورای مرکزی با تدوین آئین نامه برای شورای مرکزی تلاش کرد که اقلیت را محدود کند و استبداد تشکیلاتی را کامل کند . تمام تلاش ما برای استفاده از اهرم های موجود دموکراتیک درون تشکیلاتی با مخالفت جدی اکثریت شورای مرکزی مواجه می شد و ما را متهم به لیبرالیسم تشکیلاتی می کردند.
پس از خروج ما از سازمان در ۳ سال پیش و با توجه به ساختار و کارکرد احزاب و وجود بروکراسی ، اتوریته ، اقتدار ،هیراشی (سلسله مراتب ) و سانترالیسم درون احزاب به نقد حزب و سازمان رسیدم و وجود هر گونه قدرت متمرکزی را چه در سازمان یا حکومت مخرب یافتم. هر گونه تمرکز قدرت از مشارکت عمومی و خرد جمعی می کاهد و زمینه استبداد را فراهم می کند و منجر به انباشت ثروت و افزایش فقرو نابرابری در جامعه می شود . احزاب و دولتها نیز مانند مذاهب منجر به رشد مقدسات در جامعه می شوند وچه بسیار کسانی‌ که در طول تاریخ به جرم نادیده گرفتن مقدسات حاکم به آتش کشیده شدند یا خونشان مباح اعلام شده است و هم چنین در بسیاری از مسائل زمینه رشد استعداد فرد را فراهم نمی کنند و به الیت گرائی در جامعه دامن می زنند.
اما من به عنوان یک آنارشیست ، جهانی‌ را میخواهم که هیچ چیز و هیچ کس در آن مقدس نباشد . انسانی‌ بر انسانی‌ دیگر فرمان نراند و در آن تعصب و خرافه جایی‌ نداشته باشد. جهانی‌ را می‌خواهم که قانون آن نه توسط حکومتگران بلکه توسط خود مردم تدوین شود آن هم در تشکلات داوطلبانه اجتماعی و شورا‌های خود گردن محلات ، کارخانه ها، ادارات ، دانشگاه‌ها و... که انسانی‌ برده انسانی‌ دیگر نباشد و تمامی‌ دولت‌ها ، حکومت ها،احزاب و پارلمان‌های آن منحل شود و قوانین نه توسط آنها در جهت منافع و امیال شخصی‌ آنها و بر ضرر مردم که وسیله ا ی برای حکومت کردن و برتری انسانی‌ بر انسان‌های دیگر است بلکه قوانین توسط خود مردم آن هم در جهت منافع همگانی و در جهت آرامش ، آزادی و آسایش انسان تدوین شود.جهانی‌ را می‌خواهم که در آن مرزی نباشد که مین ، پناهنده، مرزبان و زندان داشته باشد.جهانی‌ را می‌خواهم که مذهب ، دولتها ، پلیس ، ارتش، خاک وطن،ملیت، تعصب، ناموس پرستی‌ و... عواملی نباشند که خون انسان‌ها را بر زمین بریزند.
جهانی‌ را می‌خواهم با حقوق شهروندی برابر و بدون : جنگ و کشتار، انرژی اتمی، سلاح جنگی و تسلیحات نظامی، فقر و گرسنگی، دولت های ملی، زندان و زندان بان، مرز و سیم خاردار، ارتش و سربازی ، پلیس و نیروی انتظامی، فاصله طبقاتی ، شکنجه و اعدام ، سرمایه داری ، قوانین دولتها ، استبداد و دیکتاتوری ، امپریالیسم ، استثمار و استعمار، شاه و رهبر و رئیس جمهور، شهروند درجه 1 و ۲ ، نابرابری جنسیتی ، پارلمان دولتها ، نابرابری ها و تبعیض ها، دین و مذهب سیاسی در حکومت یا در قدرت سایه با توان اقتصادی هنگفت ، برتری نژادی ،اقتدار ، سلسله مراتب ، تمرکز قدرت، اتوریته ، سرور و صاحب ، حکومت ، حزب ، نیروگاه اتمی ، فقر، مرد سالاری ، الیت ، انباشت ثروت ، محیط زیست آلوده و ......
نظام جلالی ۲۰۱۰ . ۱۱ . ۰۹

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش

cid:1.1433025041@web25505.mail.ukl.yahoo.com

دوسـتان عزیز:

نامه ای که در زیر میخوانید از سر دلتنگی توسط یک زن ایرانی نگاشته

شده با واقعیتهای تلخی که اندیشه برانگیزاست و اینکه فرهنگ بیگانه با ما چه کرده است.

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر، آقای پدر و ...
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

اگرمردی هست به من نشان بده