۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

کافکا وسوسیالیسم /میشل لووی/ برگردان: ناصر پیشرو



روشن است که آثار کافکا را نمی‌توان به دکترینی سیاسی تقلیل داد، هر چند  که برخی از آن‌ها نیز چنین باشند. کافکا، دیسکورس خلق نمی‌کند، بلکه شخصیت­ها و شرایط را می‌آفریند. او در آثارش احساسات، رفتار برآمده از افکار درونی و حال و هوای روحی را  تشریح می‌کند. به قول لوسین گلدمن: "دنیای سمبولیک ادبیات، قابل تقلیل به  جهان  ایدئولوژیک گفتمان نیست. اثر ادبی ادبیات، برخلاف دکترین­های سیاسی و فلسفی، مجموعه­ای از مفاهیم مجرد نیست، بلکه کشف خیالی جهان مشخصی از پرسوناژها و اشیا است."
اما جستجوی پیوندهای آشکار و نهان بین روحیه قدرت‌ستیز، درک آزادمنشانه(لیبرتر)  و هم­دلی سوسیالیستی­اش از طرفی و اصول نوشتاری­اش، از طرف دیگر غیر مجاز نیست. در اینجا راه­های ورود ویژه‌ای  وجود دارند که می‌تواند چشم انداز درونی او نامیده شود.
دلبستگی سوسیالیستی کافکا به سه شکل بیان می‌شود:
 هوگو برگمن دوست دوران جوانی و هم‌کلاسی او - که به استعاره، شیوه بیان کافکای جوان را به میخک سرخی در یقه لباس­اش تشبیه کرده - توضیح می‌دهد که دوستی آن‌ها در سال‌های آخر مدرسه(1900/1901) کمی به سردی گرائید چرا که "سوسیالیسم او و یهودگرایی من سرسخت بودند."
این حرف برگمن در باره كافكا به کدام سوسیالیسم ربط پیدا می‌کرد؟ حقیقت اين است که کافکا سمپاتی­اش را به انقلاب روسیه نشان داده بود: كافكا در نامه‌ای به دوستش میلنا (سپتامبر1920) در مورد مقاله‌ای در باره بلشویسم  چنین توضیح می‌دهد: "بر تنم، اعصابم و خونم"  تاثیر سنگینی گذاشته است.
 به­نظر ناشر چاپ جدید نامه‌هایي به میلنا، این اشاره­ای است به مقاله برتراند راسل با عنوان "درباره روسیه بلشویکی" که در 25 اوت 1920 در روزنامه پراگرتاگس بلات منتشر شد. کافکا در آن‌جا نکته­ای اضافه می‌کند که به­نظر من مهم است:"...البته که من همه آن­چه را که در آن‌جا رخ داد، دقیقا نپذیرفته­ام بلکه آن‌چه را که برای ارکستر من مناسب بود قبول دارم". توضیحی که عموما در مورد "تاثیرپذیری" کافکا می­توان گفت این­ است که او هرگز برداشتی منفعل نداشت و هم­واره برداشت­های خود را در گزینه­ای پرداخت شده برای یک هم­نوایی منحصربه­فرد ترکیب می­کرد.
به مقاله برتراند راسل نگاه ‌کنیم تا موضع کافکا را بهتر درک کنیم. این نوشته شرح  بی­طرفانه­ای­ است از ترازنامه قدرت در شوروی که در ضمن آن بر از خودگذشتگی بلشویک‌ها تاکید می‌کند. او آن­ها را از نظر تلفیق دموکراسی با باور مذهبی، جذمی بودن اهداف سیاسی و اخلاقی و همین­طور گرایش دیکتاتوری­مابانه و ناشکیبایی­شان با پاک‌دینان طرفدار کرامول مقایسه می‌کند.
نقطه نظر کافکا در نامه دیگری چند  هفته بعد به میلنا روشن می‌شود:
"من نمی‌دانم که آیا تو ملاحضات من در باره نوشته بلشویسم را به درستی درک کردی؟ چیزی که نویسنده در آن­جا سرزنش می‌کند، برای من شایسته والاترین ستایش­های  روی زمین است" این نکته به کدام نقد برتراند راسل مربوط می‌شود؟ فیلسوف انگلیسی انتقادات زیادی به کمونیست­های روسیه کرده است اما خطرناک­ترین چیز برای او پروژه گسترش انقلاب جهانی و تعصب انترناسیونالیستی آن‌ها است:"کمونیسم حقیقی اساسا و همواره جهانی است برای مثال... دل‌نگرانی لنین برای منافع روسیه بیش‌تر از کشورهای دیگر نبوده ... در حال حاضر روسیه حامی این انقلاب اجتماعی و در  این شکل یک ارزش جهانی است. اما اگر لنین در مقابل این انتخاب قرار بگیرد بیش­تر روسیه را قربانی خواهد کرد تا انقلاب را. به سخن دیگر چیزی که برای کافکا دوست داشتنی و ارزشمند بوده، دقیقا چیزی است که مورد سرزنش راسل قرار می‌گیرد.:تعهد رادیکال  انترناسیونالیستی بلشویک­ها.
این سخنان، نشانه طرفداري – انتقادی- او در باره تجربه شوروی است. هر چند که تحقیقات کنونی بر رابطه شکل گرفته کافکا با جنبش کمونیستی دلالت نمی‌کند. هیچ شاهدی او را در ملاقات با کمونیست‌های روس ندیده و در نوشته‌ها، خاطرات و نامه‌های خصوصی‌اش، هرگز از این گرایش سیاسی، ذکری نمی­رود.
برخلاف­این، شاهدین متعددی بر طرفداري او نسبت به سوسیالیست­های لیبرتر(ضدآتوریته و سلطه) چک و شرکت­اش در فعالیت‌های آن­ها گواهی می‌دهند. به­همین خاطر اگر بخواهیم با سوسیالیسم"سرسخت" کافکای جوان آشنا شویم، باید جهت‌گیری او را در این راستا دنبال کنیم.
سه شاهد چکی متعلق به آن دوره، طرفداري کافکا را به سوسیالیست­های لیبرتر و مشارکت­اش در فعالیت‌های آنان را ذکر کرده‌اند. در آغاز دهه سی، ماکس برود اسناد مربوط به مایکل کاشا یکی از پایه­گزاران جنبش آنارشیستی چک را جمع‌آوری کرده است. این اسناد به حضور کافکا در گردهم­آیی­های کلوپ ملایچ (کلوپ جوانان)  که یک سازمان آزادی­خواه، ضد نظامی­گری و ضد کلیسا بود و بسیاری از نویسندگان چک به آنجا رفت و آمد می‌کردند، گواهی می­دهند.
دومین شاهد، مایکل مارس نویسنده آنارشیست است که با کافکا در خیابان آشنا شده بود(آن‌ها همسایه بودند). در اکتبر 1909، کافکا به دعوت او در گردهم­آیی بر علیه حکم اعدام فرانچسکو فرر پداگوگ ضدآتوریته اسپانیایی حضور داشت. هم‌چنین طی سال‌های 1910/1911 کافکا در کنفرانس آنارشیست‌ها در باره عشق آزاد، کمون پاریس، صلح و علیه اعدام لیاباف فعال لیبرتر در پاریس، شرکت می‌کند.
سومین سند، گفتگوهای کافکا با گوستاو یانوش است که نویسنده پراگی در آخرین سال زندگی­اش (آغاز دهه بیست) انجام داده­ است. در آن‌جا چگونگی علاقه‌مندی کافکا به  لیبرتر­یسم مشاهده می‌شود. او نه تنها آنارشیست­های چک را "انسان‌های خوش‌مشرب و عزیزی" معرفی می کند که آن‌قدر دوست داشتنی‌اند که ادعای­شان در مورد اعتقاد به "درهم­کوبیدن جهان" باور نکردنی است، بلکه در نظرات سیاسی اجتماعی که در طی این گفتگو اظهار می­دارد، تاثیرات شدیدی از جریان لیبرتریسم مشاهده می‌شود.
دلیلی وجود ندارد که گمان کنیم که آنارشیست­ها بر آثار کافکا "اثر" گذاشته‌اند برعکس، این او بود که عمدتا براساس تجربه شخصی و حساسیت ضدسلطه­اش، تصمیم گرفت که طی سال‌هایی در فعالیت این گروه مشارکت نماید. (و پاره‌ای از آثارشان را بخواند) این اشتباه است اگر باور کنیم که او خواسته باشد افکار سلطه‌ستیزاش را به آثارش منتقل کند.  بین اولی و دومی نوعی"حس خویشاوندی" ویژه وجود دارد. بدین سان هردو بر چیزی بنیادی باز می‌گردند، یک نگرش وجودی، یک جایگاه در زندگی، یک  پیوستگی ذاتی در شخصیت‌اش.
این نمادهای شخصیت را خود او با  قاطعیت خستگی­ناپذیر و جدیت بی­رحمانه در نامه­ای به نامزدش فلیسه باوئر در اکتبر 1912 توصیف می ‌کند."من، منی که اغلب مستقل نیست... و کشش پایان‌ناپذیری به خودمختاری، استقلال و آزادی همه جانبه دارد. همه روابطی که من خود آن‌ها را به وجود نیاورده‌ام بر علیه خود من است و بی­ارزش مرا از رفتن باز می دارد. من از آن­ها متنفرم و یا در آستانه تنفر از آن­ها قرار دارم." خواست بی پایان آزادی همه­جانبه، به سان   خط سرخی كه در سراسر آثار و زندگی کافکا کشیده ‌شده و به آن‌ها پیوستگی شگرفی می‌بخشد را بهتر از این نمی‌توان تشریح کرد. پیش از همه در دوره پرسش برانگیز  1912 بدون توجه به تراژدی ناگزیراش.
تجلی پيام آزادمنشانه و ضدسلطه کافکا در آثارش را در روند "شخصیت‌زدايي" و شی‌وارگی فزاینده می‌توان پيدا ­كرد. از تجسم فزاینده آتوریته شخصیت‌های پدرانه تا آتوریته بی­نام و نشان اداری. و این همان چیزی است که ربطی با فلان و بهمان دکترین سیاسی ندارد بلکه به وضعیت روحی و حساسیت منقدانه­ای بر مي‌گردد که صلاح اصلی‌اش هنر طنز است. طنز سیاه و یا به ­قول آندره برتون:"والاترین شورش و سرکشی روح"
هر دو داستان کافکا "محاکمه" و "مسخ" به سال 1912 اتوریته پدرسالارانه و یا به تفسیر میلان کوندرا "توتالیتاریسم خانوادگی"را تصویر می‌کنند. رمان ناتمام"آمریکا" نقد درخشان تمدن صنعتی و سرمایه­دارانه (1912-1914) اثری است مربوط به دوران گذار: چهره­های شخصیت‌های پدرسالارانه هنوز حاضرند اما قدرت ساختارهای سلسله­مراتبی نیز قابل رویت‌ا‌ند. نقطه عطف نقد"ماشین"، مرگ بی نام و نشان، داستان "تبعیدگاه محکومین"است که کمی بعد از "آمریکا" نوشته شده است. در جهان ادبیات، کمتر نوشته‌ای، اتوریته را در زیر نقابی این چنین غیرعادلانه و مرگ­بار، به نمایش گذاشته است. این فقط به قدرت یک فرد، فرماندهان (چه ­قدیم و چه­ جدید) که در این داستان نقش‌هایی ثانوی بازی می‌کنند، مربوط نیست بلکه به مکانیسمی غیرشخصی ربط پيدا مي‌كند.
فضای داستان، کلونیالیسم فرانسه است- افسران و فرماندهان تبعیدگاه محکومین فرانسوی هستند درحالی‌که سربازان زیردست، کارگران بارانداز، قربانیانی که به اعدام محکوم شده­اند "بومی"اند و کلمه‌ای فرانسوی نمی‌دانند. سرباز بومی "بی‌لیاقتی" توسط فرماندهان کلنی بر اساس یک دکترین حقوقی به مرگ محکوم می‌شود که در کوتاه‌ترین کلمات، جوهر خودکامگی را بیان می­کند:"جرم همواره مسلم است". اعدام او باید به وسیله ماشینی به اجرا درآید که به آهستگی توسط سوزنی که بدن قربانی را سوراخ می‌کند می‌نویسد:
"به مافوق­ات احترام بگذار".
 شخصیت مرکزی داستان، نه مسافری است که به اکراه حوادث را تعقیب می‌کند، نه زندانی که اساسا واکنشی نشان نمی‌دهد، نه افسری که اجرای حکم  را رهبری می‌کند، نه فرمانده کلنی؛ بلکه ماشین است. همه حوادث حول ماشین فاجعه بار می‌چرخد که  با توضیحات مفصلی که افسر به مسافر می‌دهد، همانند هدفی فی­نفسه پدیدار می‌شود. ماشین به این خاطر آن‌جا نیست که حکم انسان­ها را اجرا کند، خیلی بیش‌تر به خواسته خودش آنجاست تا پیکر ارسال شده‌ای را دریافت کند و روی آن با زیبایی استادانه، کتیبه پر نقش و نگار و خون­آلود خود را ترسیم کند. افسر چیزی بیش‌تر از خدمت‌گذار ماشین نیست و سرانجام خود را قربانی خدای سیری­ناپذیری می‌کند که انسان را به مسلخ می کشد.
کافکا به­طور مشخص کدام"ماشین ­قدرت"  کدام "دستگاه اتوریته" را در نظر دارد که انسان­ها را مي‌کشد­؟ تبعیدگاه «محکومین» در اکتبر سال 1914 نوشته شد. سه ماه بعد از اعلام جنگ جهانی اول. در اين كتاب روحیه سلطه‌ستیز کافکا در قلب رمان‌های بزرگ او متجلي است. محاکمه و قصر در باره دولت حرف می‌زنند که شکل "اداره" و "دادگستری" به خود می‌گیرد- که به عنوان نظام سلطه،  فرد را تحقیر و سرکوب می‌کند. آن (دولت)  دنیایی­است وحشتناک، غیر شفاف  و غیر قابل فهم که در آن عدم­ آزادی سلطه دارد. باید یادآور شد که کافکا در رمان‌هایش در باره دولت‌های استثنایی نمی‌نویسد. یکی از مهم‌ترین  افکاری که از طریق آثار او القا می‌شود- افکاری که به­روشنی با آنارشیسم قرابت دارد- طبیعت سرکوب­گر و بیگانه‌ساز دولت قانونی متعارف است.
او در اولین سطرهای محاکمه آشکارا می‌گوید:"ک. در یک دولت حق زندگی می‌کند همه جا صلح حاکم است همه قوانین به درستی رعایت می‌شود چه کسی جرات می‌کند به حریم دیگری تجاوز کند؟" او همانند دوستان لیبرتر پراگی­اش: هر شکلی از دولت، یا دولت را فی­نفسه، سلطه‌گر، ­سلسله‌مراتبي و دشمن آزادی می‌داند.
یک چنین تفسیر انتقادی در تقابل آشکار با بسیاری از تحلیل­های متافیزيکی است که موضوع رمان­های کافکا را کناره‌گیری از "شرایط انسانی" به طور کلی و در همه زمان­ها می‌دانند. تئودور آدورنو در مقاله­ای که در سال 1953 انتشار یافت، با این نوع تفسیرها تصفیه حساب می‌کند:"آثار او لحنی ماورای چپ دارد، کسی که آن­ها را به یک موضوع عموم بشری تقلیل می‌دهد نظر او را به شکل سازش­کارانه­ای تحریف می‌کند"چنین تذکر جدلی شایسته یک تفسیر است. او از یک پیام یا دکترین و یا یک نظر حرف نمی‌زند بلکه از یک آهنگ به­معنای موسیقیایی واژه­ها سخن می‌گوید. احتمالا آدورنو به شاهدی برای برای تمایلات لیبرتاریایی کافکا دسترسی نداشته است. بنابراین، این مضمون درونی متن ادبی است که به چنین نتیجه­گیری منجر می‌شود.
*متن اصلی "کافکا و سوسیالیسم" به فرانسه است که میشل لووی به مناسبت هشتادمين سال خاموشي كافكا به زبان فرانسوي نوشته است. برگردان فارسی  از ترجمه آلمانی همین متن صورت گرفته است. 
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/12/blog-post.html

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

نامه جمعی از کاربران سایت رسانه ای «بالاترین» به سازمان گزارشگران بدون مرز


از دوستانی که مایل به مشارکت در این حرکت هستند دعوت میشود تا متن نامه زیر را کپی و توسط ایمیل شخصی خود به آدرس بخش فارسی سازمان گزارشگران بدون مرز، یعنی persan@rsf.org  ارسال کنند:

-------------------------------

دوستان گرامی مسئول سازمان  گزارشگران بدون مرز،
طی روزهای شنبه بیست و هفتم و یکشنبه بیست و هشتم آذر ماه، مسئولان سایت رسانه ای عمومی «بالاترین» در یک حرکت  گسترده، و طی تجاوزی  بی سابقه به حدود آزادی بیان کاربران آن سایت، نه تنها تعداد زیادی از مطالب کاربران خود را حذف کردند، بلکه به آن  اکتفا ننموده، حسابهای تعداد زیادی از کاربران را نیز بسته اند.  متاسفانه، همانند اعدامهای جمهوری اسلامی،  هیچ مکانیسم قابل اعتمادی برای پیدا کردن تعداد کامل قربانیان این تصمیم مسئولان سایت بالاترین وجود ندارد، اما فهرست قریب به  100  نفر از حذف شدگان به همراه آدرس سایت کاربری آنان در بالاترین را که تا این لحظه توسط کاربران جمع آوری گردیده است میتوانید در وبلاگ زیر مشاهده کنید:

http://culturallogic.blogspot.com/2010/12/blog-post_6184.html

گفتنی است مسئولان بالاترین همچنین همزمان با آغاز حذفهای دسته جمعی فوق، امکان فرستادن دعوتنامه را نیز از تمامی کاربران خود گرفته اند. به عبارت دیگر، امروز یک کودتای تمام و کمال اطلاعاتی در سایت عمومی بالاترین انجام گرفته است.

افراد حذف شده اغلب کاربرانی پر طرفدار و پر کار بوده اند که بعضا با نوشتن و ارسال مطالب مختلف دست به اعتراض به سیاستهای اخیر مبتنی بر سانسور و حذف در بالاترین زده بودند و خواستار احترام به حقوق بشری و آزادی بیان خود گردیده بودند، و مطالب  حذف شده نیز مطالبی بودند که مورد استقبال عمومی اکثر کاربران و استفاده کنندگان از آن سایت قرار گرفته بودند.

ما این متن را به این منظور مینویسیم تا از شما و از تمام کسانی که دوستدار مفهوم آزادی بیان و احترام به حقوق اولیه بشری میباشند درخواست کنیم تا با پرداخت توجه به این اتفاقات، و با انعکاس گسترده اخبار و اطلاعات در مورد این رفتار مغایر با اصول آزادی بیان و اخلاق و مسئولیت رسانه ای از سوی مدیران سایت بالاترین، خواستار احیای حقوق اجتماعی کاربران آن سایت و ایجاد محیطی مناسب برای حفظ و احترام به حقوق اولیه بشری آنان گردند.

با تشکر فراوان،

جمعی از کاربران سایت بالاترین
http://culturallogic.blogspot.com/p/blog-page.html

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

برنامه ی سازمانی کمونیست های آزادیخواه


     
برنامه ی سازمانی کمونیست های آزادیخواه (Organizational Platform of the Libertarian Communists) که توسط شرکت کنندگان در جنبش Makhnovist در جریان انقلاب روسیه گردآوری شده، اشاره کنیم:
"ایجاد چالش طبقاتی (class struggle) توسط کارگرانی که اسیر ظلم و ستم بوده اند و همچنین اشتیاق و علاقه ی آنان به آزادی باعث آفرینش ایده ی آنارشیسم شده است‌؛ ایده ای که مطلقاً مخالف هر نوع سیستم اجتماعی استوار بر طبقات اجتماعی و دولت بوده و خواهان جایگزین کردن آن با جامعه ی آزادِ کارگران خودگردان و بدون دولت است.
بنابراین، آنارشیسم محصول بازتاب تفکرات انتزاعی یک روشنفکر و یا فلسفه دان نیست، بلکه آن [آنارشیسم] نتیجه ی مستقیم مبارزه ی کارگران بر علیه کاپیتالیسم بوده و از نیازها و احتیاجات آنان و همچنین اشتیاق شان به آزادی سرچشمه می گیرد؛ اشتیاق و علاقه ای که در بهترین دوره ی حماسی زندگی و مبارزات کارگران ظهور می کند.
اندیشمندان برجسته ی آنارشیست همچون Bakunin, Kropotkin و بقیه هیچگاه ایده ی آنارشیسم را اختراع نکردند، بلکه با کشف آن در بین مردم و همچنین با دانش و بصیرت خود کمک کردند تا آن را تصریح کرده و گسترش دهند."
همچون بقیه ی جنبش های آنارشیست، Makhnovist ها هم جنبشی همگانی متشکل از طبقه ی کارگر بود که بین سال های ۱۹۱۷ و ۱۹۲۱ در اوکراین در مقابل نیروهای آتوریته -- هم سرخ (کمونیست ها) و هم سفید (کاپیتالیست ها و تزاریست ها) -- مقاومت کرد. آنگونه که Peter Marshall می نویسد: "آنارشیسم... معمولا اکثر حامیان و پشتیانان خود را در بین کارگران و کشاورزان پیدا کرده است." [Demanding the Impossible, p. 652]
آنارشیسم توسط مبارزه ی ستم دیده برای آزادی به وجود آمده است. به عنوان مثال، برای Kropotkin "آنارشیسم... از مبارزات روزانه سرچشمه گرفت" و "جنبش آنارشیست هر بار که تأثیری از درس های مهم عملی می گرفت، تجدید و نوسازی می شد؛ آنارشیسم از آموزه های خود زندگی ناشی شده است." [Evolution and Environment, p. 58 and p. 57] بدینسان، آنارشیسم ریشه در مبارزه ی ما برای رسیدن به آزادی و آرزویمان برای سوق دادن یک زندگی کاملا انسانی دارد. زندگانی ای که در آن هم برای زندگی کردن وقت داریم، هم برای عاشق بودن و هم برای تفریح کردن. آنارشیسم زاده ی تفکر انسان هایی نیست که از زندگی جدا بوده و در گوشه ی خلوت خود بر مردم جامعه می نگریستند و بر اساس تصور خود از خوب و بد آن ها را قضاوت می کردند. بلکه، آنارشیسم نتیجه ی مبارزه و مقاومت طبقه ی کارگر در برابر قدرت آتوریته، ظلم، ستم و استثمار بود. همانطور که Albert Meltzer می آورد:
"آنارشیسم هرگز نتیجه ی افکار نظریه پردازان نبوده است، اما خود نظریه پردازانی را تولید کرده است که جنبه های مختلفِ فلسفه ی آن را به بحث گذارده اند. آنارشیسم به صورت همان عقیده ای باقی مانده است که در عمل بهتر جواب می دهد تا در ذهن و ایده ی یک روشنفکر. در بیشتر مواقع، یک نویسنده ی بورژوا می آید و آنچه را که تابحال توسط کارگران و کشاورزان عملی شده و پاسخ داده است را یادداشت می کند. سپس او [نویسنده] متداولاً توسط تاریخ نگارانِ کاپیتالیست و دیگر نویسندگان بورژوا به عنوان سندی یاد می شود که طبقه ی کارگر همیشه به رهبریِ سرمایه داران محتاج است." [Anarchism: Arguments for and against, p. 18]
در نظر Kroptkin، "آنارشیسم ریشه در همان فعالیت خلاق و سازنده ی مردم دارد که در تمام مؤسسات و بنیادهای اجتماعی ساخت انسان کارساز بوده است... و در طغیان... علیه نماینده ی زور و قدرت خارجی در این مؤسسات اجتماعی که آن ها را به نفع خود به کار برده اند." اخیراً "آنارشی توسط همان اعتراض انتقادی و انقلابی به وجود آمد که باعث تولد سوسیالیسم شد." آنارشیسم بر خلاف دیگر اشکال سوسیالیسم "نه تنها بازوی موهن به مقدساتش را بر علیه کاپیتالیسم، بلکه بر علیه ارکان آن -- قانون، آتوریته و دولت -- نیز بلند کرد." تمام آنچه که نویسندگان آنارشیست انجام دادند این بود تا "بیانه ی جامعی را در مورد مبادی و اصول آنارشیسم و پایه های تئوریک و علمی آموزه های آن تهیه کنند" که ناشی از تجربیات طبقه ی کارگر و تمایلات تکاملی جامعه بوده است. [Op. Cit., p. 19 and p. 57]
با اینحال، تمایلات آنارشیستی مدت ها قبل از اینکه Proudhon قلم روی کاغذ بگذارد و خود را در سال ۱۸۴۰ آنارشیست بنامد وجود داشته است. با آنکه آنارشیسم -- به عنوان یک تئوری سیاسی -- با ظهور و اوج گیری کاپیتالیسم متولد شد (آنارشیسم "در اواخر قرن هجدهم میلادی ظهور کرد... و مبارزه ی همزمان برای براندازی کاپیتالیسم و دولت را به عهده گرفت." [Peter Marshall, Op. Cit., p. 4]) اما نویسندگان آنارشیست تاریخ گرایشات آزادیخواهانه را تجزیه و تحلیل کرده اند. برای مثال، Kropotkin می نویسد که "آنارشیست ها و دولت خواهان همیشه وجود داشته اند." [Op. Cit., p. 16] در کتاب Mutual Aid (همیاری متقابل) و دیگر نوشته ها، Kropotkin جنبه های آزادیخواهانه ی اجتماعات پیشین را بررسی کرده و از آن هایی که توانسته اند (تا حدی) به طور موفقیت آمیز جنبه هایی از آنارشیسم را ایفا کنند، نام برده است. او این گرایش به ایده های واقعی آنارشیستی را تشخیص داده است که قبل از آفرینش "رسمی" جنبش آنارشیست وجود داشته است، او می افزاید:
"از زمان های بسیار دور، از زمان عصر سنگی، مرد [و زن] به ضرر و زیانِ اجازه دادن به یکی از آن ها برای به دست گرفتن قدرت خصوصی پی برده اند... در نتیجه چنین مؤسساتی را در قبایل بدوی، اجتماعات روستایی، اصناف قرون وسطایی... و در نهایت در شهرهای قرون وسطایی به وجود آوردند که این امکان را به آن ها بدهد تا با دست اندازی و تخطی به زندگی و دارایی شان -- هم از طرف آن عده ی ناشناس که آن ها را تسخیر کردند و هم از سوی مردان قبیله ی خود که تلاش کردند تا آتوریته ی خود را تاسیس کنند -- مبارزه نمایند." [Anarchism, pp. 158-9]
Kropotkin مبارزه ی طبقه ی کارگر (که آنارشیسم مدرن از آن ظهور کرد) و این نوع از اشکال قدیمی سازماندهی عمومی و مردمی را برابر دانست. او همچنین افزود که "وحدت کارگر... نتیجه ی همان مقاومت و مخالفت عمومی با افزایش قدرت یک عده ی خاص -- در اینجا کاپیتالیست ها -- بود." نتیجه ی مقاومت همان طوایف، اجتماعات روستایی و همچنین "فعالیت آزاد و مستقل قسمت هایی از پاریس، دیگر شهرهای بزرگ و همچنین اجتماعات کوچک در دوران انقلاب فرانسه" در سال ۱۷۹۳ بود. [Op. Cit., p. 159]
بنابراین، با آنکه آنارشیسم به عنوان یک تئوری سیاسی برای بیان مبارزه ی طبقه ی کارگر و خودگردانی آن ها بر علیه کاپیتالیسم و دولت مدرن به کار می رود، اما ایده هایی از آنارشیسم همواره خود را در طول تاریخ انسانی نشان داده و به نمایش گذاشته اند. به عنوان مثال، بسیاری از مردم بومی آمریکای شمالی و دیگر نقاط زمین آنارشیسم را قبل از آنکه به صورت یک تئوری سیاسی در بیاید برای هزاران سال به کار برده اند. همچنین، گرایش ها و سازماندهی های آنارشیستی در انقلاب های مهم حضور داشته است. نشست ها و جلسات شهری (New England Town Meeting) در جریان انقلاب آمریکا، گروه ها و قسمت های پاریسی در جریان انقلاب فرانسه و همچنین انجمن ها و کمیته های کارگری در جریان انقلاب روسیه نمونه هایی از گرایشات آنارشیستی است (برای اطلاعات بیشتر به The Third Revolution -- نوشته ی Murray Bookchin -- مراجعه شود). پس اگر آنارشیسم -- آنگونه که ما باور داریم -- محصول مقاومت در برابر نیروهای آتوریته است، بنابراین جوامع آتوریته وار باعث برانیگخته شدن حس مقاومت و گرایشات آنارشیستی خواهند شد.
به عبارت دیگر، آنارشیسم تعریفی است برای مقاومت در برابر ظلم و استثمار، تعریفی برای نشان دادن تجربه ی کارگران، تجزیه و تحلیلی برای نشان اینکه چرا سیستم کنونی اشتباه است و همچنین تعریفی است برای امیدها و آرزوهای ما برای آینده ای بهتر. این مبارزه ها سال ها قبل از آنکه آنارشیسم نامیده شود، وجود داشته است اما جنبش آنارشیستی تاریخی ( به این مفهوم که مردم ایده های خود را آنارشیست بنامند و به سوی یک جامعه ی آنارشیست حرکت کنند) ذاتاً محصول مبارزه و مقاومت طبقه ی کارگر در برابر کاپیتالیسم و دولت، در برابر ظلم و استثمار و همچنین برای ایجاد جامعه ای آزاد با افرادی آزاد و برابر است.

http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/11/blog-post_11.html

دیالکتیک ظهور فاشیسم / آنارشیسم در جامعه


بدست دکتر مهدی پیروزنیا • 
ظهور فاشیسم در جامعه نوعی حرکت است . حرکتی ظاهرا” پر شتاب و تغییراتی گسترده و سریع در بسیاری از اختصاصات و مولفه ها و نهادهای جامعه . از دیدگاه حرکت دیالکتیکی چگونه می توان علل ،عوامل ، جهت ، میزان ونحوه ی این حرکت را تفسیر کرد .

اولین  نگاه و نظر توسط معتقدان به دیدگاه دیالکتیک تک اسلوبی یا دیالکتیک قطبی چنین مطرح می شود که با توجه به دیدگاه دیالکتیک تاریخی  در نظریه ی مارکس ،درنظام فئو دالی به عبارت دیگر در نظامی که پایه ی آن شیوه ی تولید فئودالی است از درون روابط تولید به عنوان تز نیروهای تولید به شکل آنتی تز ظهور می کنند و این دو تقابلی از تضاد تا تناقض را در مسیر زمان می پیمایند و با رسیدن به تناقض سنتز به شکل جامعه ای با شیوه ی تولیدی کاپیتالیستی بروز می کند و…
در چنین نگرشی بازماندگان نظام فئودالی که بدلایل مختلف از جمله دلایل اقتصادی مانند از دست دادن منافع و برتری اقتصادی پیشین ،عدم توانایی در هماهنگی اقتصادی با شیوه ی تولید جدید ، دلایل فرهنگی مانند علل نوستالژیک و دلبستگی به سنتهای پیشین جامعه ، عدم هماهنگی با فرهنگ و حرکتهای فرهنگی نو و… دچار سرخوردگی و شکست شده اند خصوصا” در جوامعی که بنا به عللی سنتز وگذر ازمرحله ی پیشین به اکنون با تاخیر و به کندی انجام شده و تعداد افرادی که در مجموعه ی جامعه نتوانسته اند خود را با روابط جامعه ی جدید هماهنگ سازند قابل توجه است ،عکس العمل های گروهی در برابرتغییر و شکل نوین جامعه ، به مقاومت و تلاش برای واپس گرایی و حتی حفظ باطن فرهنگی گذشته درعین شکل وظاهر جدید جامعه و درحضور  قالبهای جامعه ی جدید با روش تولید  سرمایه داری  دست می زنند . به عبارت دیگر فاشیسم ، نوعی واکنش واپس گرایانه از سوی کسانی است که به دلایل مختلفی سعی در حفظ سنتها ، روابط و اختصاصات جامعه ی فئودالی یا پیشا سرمایه داری دارند ، در عین اینکه  این افراد به نوعی از تمامی ظرفیتهای اقتصاد سرمایه داری خصوصا” تولید صنعتی و تولید انبوه استفاده می کنند . در این دیدگاه دو نوع نظر وجود دارد نخست فاشیسم به آخرین مقاومتها در برابر تغییر وسنتزحاصل شده یعنی  جامعه ی سرمایه داری تعبیر شده است و دوم  فاشیسم  تلاش انسانهای  سرخورده  از روابط  جامعه ی   سرمایه داری است که سعی در احیا و بازگرداندن  فرهنگ و روابط اجتماعی  دوره ی  پیشین دارند  ( که می تواند فئودالیسم در جوامع اروپایی و غرب باشد و یا دوره ی طولانی حاکمیت و شکل دهی شیوه ی تولید آسیایی به استبداد شرقی در واقع دوره ی پیش از ورود سرمایه داری به عنوان یک کالای وارداتی از غرب . در همگرایی جهانی پس از انقلاب ارتباطی ای که از قرن نوزدهم آغاز شد هرچند بسیاری از جوامع آسیایی سیر خطی دورانهای تاریخی پیشاسرمایه داری  را همانند اروپا طی نکرده بودند اما به هرشکل اقتصاد و شیوه ی تولید
سرمایه داری به جوامع آنها وارد و به طور تدریجی ابتدا حاکم بر ظاهر جامعه و سپس با نفوذ در زیرلایه ها در بطن جامعه حاکم گردید یا همچنان در حال نفوذ است . طبعا” بدلیل عدم وجود پیش زمینه ها و زیرساختها ، همانکه آن را می توان پتانسیل کاپیتالیستی جامعه نامید این مسیر تا جاگیر شدن ظهور یک نظام دارای نهادهای واقعی و نه کاذب و رسیدن به مراحل سرمایه داری پیشرفته بسیار طولانی و همراه با مقاومتها ی بسیار است .  )  طبیعی است که معتقدان به هردو نظر مشترکا” معتقدند که براساس جبر تاریخی و حرکت ناگزیر دیالکتیکی جامعه  این مقاومتها و واکنشها سرانجام در هم شکسته شده و فرهنگ و روابط وابسته به شیوه ی تولید و جامعه ی جدید حاکم و مسلط خواهد شد . این البته بیان بسیار ساده و کلی ای از دیدگاه معتقدان به دیالکتیک تک اسلوبی در توصیف جایگاه فاشیسم در حرکت دیالکتیکی تاریخ است . ( تاکید بر این نکته ضروری است که دیدگاه معتقد به دیالکتیک تک اسلوبی تنها شکل دیالکتیک قطبی یعنی تقابل از تضاد تا تناقض و حدوث ناگزیر سنتز به عنوان شکلی جدید و متمایز از عوامل دیالکتیکی یا تز و آنتی تز را در نظر دارد در دیالکتیک چند اسلوبی تقابل الزاما” به شکل مسیر تضاد تا ناقض تعبیر نمی شود تقابل به شکل تفارق یا تفاوت و … اسلوبهای دیگر دیالکتیک را ایجاد می کند که سنتز ناشی از آن به شکل مقوله ی ساده بروز نمی کند بلکه می تواند به شکل سنتزی مرکب و حاوی تزها و آتز ها در یک شکل مرکب باشد که با حرکت در بستر زمانی مکانی خود نمود های دیگری از همان مجموعه ی در هم تنیده ی تزها و آتزها را به نمایش بگذارد . )  مسائل دیگری همچون بر هم خوردن نظام طبقاتی و تغییر یا از دست رفتن پایگاه و هویت عده ای که به نوبه ی خود منجر به ایجاد احساس عدم امنیت روانی ، در ابهام قرار گرفتن آینده و بیگانگی درافراد و گروههای مختلف اجتماعی درون جامعه  می شود و به نوبه خود سبب بروز مقاومت در آنها و تلاش برای بازگشت به روابط پیشین  می گردد ، نیز در دیدگاه اندیشمندان معتقد به دیالکتیک تک اسلوبی مارکسیستی مطرح است ( مانند دیدگاه ونظریه ی  هانا آرنت در ریشه یابی و چگونگی ظهور فاشیسم) تحلیل گران دیگر فاشیسم  مانند جان وایس مسائل دیگری همچون هویت طبقاتی ، هراسهای طبقاتی و کشمکش بین منافع طبقاتی را نیز به آن می افزایند . احساس عدم امنیت روانی و هراس مداوم در انسانهایی که منزلت اجتماعی سابق خود را از دست داده و توانایی تطابق با روابط اجتماعی جدید را ندارند منجر به نوعی روان پریشی می گردد که بسیاری حتی رهبران فاشیست را جزئی از این روان پریشها به حساب می آورند . باید توجه داشت که هرچند این تحلیل و انتساب روان پریشی به گروه بسیاری ازگروندگان به فاشیسم که سبب همانند سازی آنان با رادیکالیسم فاشیستها  و همراهی آنان با فاشیسم می گردد صحیح به نظر می رسد اما توجه دقیق به اندیشه های رهبران فاشیست ( مانند آنچه در کتاب نبرد من هیتلر آمده است ) نشانگر زیرکی ، توجه  به استفاده از فرصتهای تاریخی و کمال طلبی ( هرچند انحرافی ) در تفکر و شخصیت آنان است . دیدگاه معتقدان به دیالکتیک تک اسلوبی بر واکنش فرد – افراد  خصوصا”  پیشوا – حزب در برابر حرکت تاریخی مبتنی است . در این دیدگاه توجه چندانی به پتانسیلهای اجتماعی در بروز فاشیسم و چگونگی و علل قرار گرفتن یک فرد بر تارک نظام فاشیستی و چگونگی پرورش یافتن و برگزیدگی پیشوا نمی شود  . این دیدگاه همچنین ظهور فاشیسم را تنها می تواند در مراحل نخستین جامعه ی سرمایه داری و مدرن توضیح دهد  و نمی تواند پاسخگوی علل ظهور فاشیسم در مراحل بعدی جامعه ی نو  و در عصر حاضر باشد . ( البته اگر اساسا” برای فاشیسم امکان و قابلیت ظهور در عصر حاضر را بتوان قائل شد زیرا در بسیاری از این تحلیلها ذکر می گردد که در عصر حاضر اساسا” امکان ظهور فاشیسم وجود ندارد . در این دیدگاهها فاشیسم آنچنان تعریف محدودی می یابد که به عنوان مثال حکومت فرانکو در اسپانیا که تا سال ۱۹۷۵ دوام یافت به عنوان یک حکومت فاشیستی شناخته نمی شود همچنین است بسیاری از حکومتهای توتالیتر و تمامیت خواه همچون شوروی استالینیستی یا پرتقال تحت حکمرانی سالازار. نگرش به فاشیسم به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی در دیدگاههای اینچنینی بیش از آنکه به فاشیسم به عنوان یک روش که می تواند در قالبهای متفاوتی ظهور یابد محدود به پیش زمینه ها و قالبهای خاص و محدود ایدئولوژیک است چنانکه فاشیسم را زایشی از رادیکالیسم راست و محافظه کاری به شمار می آورد ،حال آنکه فاشیسم می تواند چنانکه در ایده ی مارکسیسم – لنینیست و تمرکز قدرت در حزب پیشرو و در شکل عینی در استالینیسم حاکم بر شوروی عینیت یافت ظهور یابد .  )

به نظر می رسد استفاده از دیالکتیک چند اسلوبی بتواند تصویر روشنتری از علل و چگونگی ظهور فاشیسم ترسیم کند . هر جامعه ای براساس فرهنگ و اختصاصات خود ، زمینه های ظهور فاشیسم را در خود پرورش می دهد ؛ زمینه هایی که در صورت عدم برخورد جدی و عدم وجود سدهای محکم در برابرآن به تدریج رشد کرده و منسجم می شوند و پتانسیل قابل توجهی برای ظهور فاشیسم ایجاد می کنند . بنابراین اختصاصات بستر از مهمترین زمینه ها ی چگونگی حدوث دیالکتیک تغییر و بروز فاشیسم به شمار می آید که نمی توان از آن صرفه نظر کرد . این پتانسیل تا زمان ظهور فردی که دارای ویژگیهای خاص برای رهبری فاشیسم ، بالفعل در آوردن امکان بالقوه ی بروز فاشیسم و استفاده ی داهیانه از زمینه ها و ابزار موجود باشد ، نهفته باقی می ماند . هنگامی که پتانسیل ظهور فاشیسم در جامعه به حد قابل توجه و کفایتی انباشت شود به عبارت دیگر در سیر حرکت دیالکتیکی هم فرا خوان یا MUTUAL IMPLICATION  انباشت کمّی ِظرفیتهای فاشیستی در تقابل ِعوامل و مولفه ها و نهادهای آشکار و نهان خصوصا” در تقابل ِمتقارن ِتخالف اندیشه های فاشیسم گرا و ضدفاشیسم موجود در جامعه ، منجر به تغییر کیفی  و ایجاد پتانسیل فاشیستی درجامعه شود شرایط اجتماعی برای ظهور فاشیسم مهیا می گردد دراین وضعیت موقعیت یا Situation  خاص که می توان آن را  « شرایط بارور ِ در انتظار » نامید زمان برای پدیدار شدن پیشوای فاشیسم و آغاز حرکت دیالکتیکی در قالب دیالکتیک اکمال آماده است در چنین بستری افراد متعددی ممکن است بخواهند  رهبری جریان ناشی از آن را بر عهده بگیرند و از آن استفاده کنند اما حوادث تاریخی و همچنانکه گفته شد انباشت ویژگیهای خاص ، تعیین کننده ی کفایت ِمیزان تقابل و ظهور فاشیسم می باشد . تواناییهای فرد ی که برای قرار گرفتن در جایگاه پیشوا ظهور می کند در برابر خواست حفره ای جامعه ،تعیین کننده ی میزان و کفایت یا عدم کفایت سطح تقابل است . مانند خواست و احساس « نیاز به سرکوبی و اطاعت ِتوجیه شده از راهِ سرکوبِ خود و دیگران ِهم جهت یا مخالف » ، از سوی جامعه  و توانایی مَنِشی  پیشوا . از خصلتهای منشی قابل ذکر برای پیشوا می توان به عنوان نمونه به  موارد زیر اشاره کرد ( واضح است که برخی از این خصوصیات برای موفقیت در رهبری هر جریانی لازم و بنابراین مشترک است و برخی اختصاصا” برای پیشوای جریان فاشیستی مورد لزوم است ) :
وجود پتانسیل کاریزماتیک ، تواناییهای  مدیریت جمعی ،استفاده ی به موقع از فرصتها و موقعیت شناسی  ، قدرت جسورانه ( و شاید وقیحانه ) و بیرحمانه ی  کشتار و سرکوب مخالفان و توانایی ارتباط و تحت تاثیر قرار دادن جماعات و خصوصا” ایجاد جماعات هیجانی و نمایشی، در یک فرد از او یک پیشوا و از جامعه یک جامعه ی فاشیستی می سازد . در جامعه ای با پتانسیل ظهور فاشیسم افراد بسیاری ممکن است شانس خود را در ایجاد جامعه ی فاشیستی و قرار گرفتن در جایگاه رهبری بیازمایند  و البته ناموفق و شکست خورده حذف شوند اما تا از بین نرفتن آن نیروی بالقوه ی انباشت شده هر لحظه ممکن است بار دیگر پیشوایی ظهور و فاشیسم بروز کند چنانکه در اسپانیا با انباشت پتانسیل فاشیسم پریمود . دی . ریورا در سال ۱۹۳۳ با الهام از حزب فاشیست ایتالیا ، حزب فالانژ را بنیانگزاری کرد واز تمامی ظرفیتهای آزموده شده برای جذب افکار عمومی همانند شعائر گرایی موجد هیجانات اجتماعی ( یونیفورم ، سرود ، نظامی گرایی و … ) و شعارهای جذاب و توده پسند بهره برد اما ریورا ترور وبدین ترتیب  حذف شد . حذف ریورا منجر به از بین رفتن پتانسیل جامعه برای ظهور فاشیسم نشد بلکه به زودی فرانکو در صحنه قرار گرفت و با آزاد کردن نیروی نهفته در جامعه ، یک نظام فاشیستی مقتدر برقرار کرد ؛ نظامی که علیرغم جنگهای بسیار و اتحاد بریگادهای بین المللی برای به زانو درآوردن آن و علیرغم فساد و کشتار ( اعدامهایی وسیع مانند اعدام حدود سی هزار نفر پس از پیروزی در جنگ داخلی ) و احداث آشکار اردوگاههای کاراجباری تا سال ۱۹۷۵ و مرگ فرانکو یعنی زمانی نزدیک به چهل سال دوام آورد  .
از دیدگاه دیالکتیک چند اسلوبی  می توان چنین گفت : با رشد عوامل مختلف ِپیش زمینه ای ِ فاشیسم دریک جامعه و شرکت آن در یک دیالکتیک هم فراخوان MUTUAL IMPLICATION بستر ظهور فاشیسم  آماده می شود و سپس در دیالکتیک اکمال متقابل              جامعه  همراه با فردی دارای پتانسیل رهبری فاشیستی ، فاشیسم  به مرحله ی ظهور می رسد. در این شرایط اگر پیشوا به هر دلیلی نتواند تقابل موثری برای یک دیالکتیک کامل ایجاد کند و یا به هر دلیلی حذف شود حرکت به سوی فاشیسم متوقف می شود اما جامعه با حفظ پتانسیل خود وبا ظهور فرد دیگری با ظرفیتهای موثرتر بار دیگر در حرکت دیالکتیکی اکمال متقابل به سوی فاشیسم خواهد رفت . درچنین حالتی نه یکی از عوامل بلکه هردو توجیه کننده ی چگونگی پدیدار شدن فاشیسم هستند . روحیه ی فرمان پذیری و فرماندهی در هر فرد و هر گروه فاشیستی وجود دارد ،تنها خصوصیات غالب فاشیستی در یک فرد است که تعیین کننده ی جایگاه فرد می باشد و شیفتگی در برابر قدرت نیز خود عامل تعیین کننده ای در اشغال یک جایگاه می شود . وجود هردو خصلت اطاعت و فرماندهی در نگاه اول نوعی تناقض را به نمایش می گذارد اما باید توجه داشت که هردوی این خصلتها در کنار هم وجود دارد و به تناوب ظاهر می گردد . از سوی دیگر در بستر جامعه پدیدار شدن حرکتهای موثر ضدفاشیستی حرکتهایی که بتواند با کاستن از سطح تقابل درونی ریسمان در هم تنیده ی موجد پتانسیل فاشیسم در جامعه ، از این پتانسیل تا حد قابل توجهی کاسته و تلاش یک پیشوای کاملا” مستعد را بدلیل تغییر ماهیتی و کاهش سطح تقابل میان جامعه و پیشوا ناکام گزارد . به عنوان مثال مبارزه با آگاهیهای کاذب وگسترش آگاهی حقیقی ،بازگشت انسان به خود و به ذات آزادی طلب انسانی ِخود و طرد هردو سویه ی اطاعت می تواند در کاستن از ظرفیتهای فاشیستی عاملی موثر باشد . تاکید مکرر بر این نکته لازم است که هر دو عامل پتانسیل فاشیستی جامعه و ظرفیتهای خاص پیشوایی و نه فقط یکی از آنها در ظهور فاشیسم موثر است . در واقع اگر جذبه ی فرماندهی در وجود کسی نباشد شیفتگی در برابر پیشوا نیز در منش فرد نخواهد بود . در این میان همچنین باید از افرادی نام برد که به دلیل شکستهای اجتماعی و سرخوردگی در یک دیالکتیک جبرانی علل شکستهای خود را در« دیگران ِ در برابر» دیده و در تلاش برای نابودی آنان در گروههای فاشیستی و حتی در حلقه های رهبری میانی فاشیسم نقش ایفا می کنند . عمل این افراد چه از جهت ایجاد فشار و ارعاب و چه از جهت ایجاد جذابیتها و مدیریت نیروها کمک شایانی به تن دادن جامعه به فاشیسم می کند . از سوی دیگرو د ر جهت مقابل ، اگر رشد آگاهی و شناخت به موقع فاشیسم و استراتژی اصلی  آن یعنی  ایجاد یک کانون واحد قدرت متمرکز که اندیشه و عمل انسان را تحت اقتدار و انقیاد در آورد ، شکل گیری  نهادهای موثرو منسجم و استفاده ی حداکثر از ظرفیتهای آنها همچون سندیکاها و سازمان دهی های اجتماعی و سیاسی مانند نهادهای اجتماعی خودجوش و مردمی که با هدف کاستن از فشار کانون قدرت متمرکز بر آحاد جامعه و ایجاد توان گریز از زیر چتر اقتدار حاکمیت فاشیستی تشکیل می شوند  ،در صحنه ی تعاملات اجتماعی پدیدار شوند و در برابر فاشیسم همراه با  دیگرعوامل کاهنده از ظرفیتهای فاشیستی جامعه ، قدعلم کنند ،می توانند  مسیر دیالکتیک هم فراخوان جامعه را تغییر داده و آن را به سوی تحول دیگری ببرند ، در این صورت ،پتانسیل ظهور فاشیسم تا حد زیادی کاهش یافته و حتی در صورت وجود رهبر وحزب کارامد فاشیستی نیز فاشیسم به قدرت نمی رسد یا به سرعت حذف می گردد . ( مانند نمونه شکست فاشیسم در انگلستان )
از سوی دیگر در جامعه ای با کنترل و حاکمیت نظام فاشیستی ( به عنوان یک تز )  بالارفتن سطح آگاهیها و دیگر عوامل متداخل می تواند به ظهور یک آنتی تز قوی از درون نظام فاشیستی منجر شود آنتی تزی که مهمترین خصلت آن قدرت گریزی در برابر تز تمرکز قدرت است که در سیر یک دیالکتیک قطبی و بالا رفتن سطح تضاد و رسیدن به تناقض به سنتز و تغییر و در نمود عینی به سقوط فاشیسم منجر شود ( تا حدودی مانند نمونه ی ایتالیا در سالهای پایانی نظام فاشیستی موسولینی )
آنچه در تمامی این حالات و سقوط فاشیسم لازم است مورد توجه قرارگیرد لزوم انهدام و نابودی تمامی ظرفیتهای ظهور فاشیسم در جامعه و اعضای آن است که این مهم تنها از راه بالا رفتن سطح آگاهی واقعی در آحاد جامعه خصوصا”  در پذیرندگان  فاشیسم و بروز حرکت دیالکتیک قطبی در اذهان با رسیدن سطح تقابل از تضاد میان خودآگاهی به عنوان آنتی تز و اندیشه ی فاشیسم به عنوان تز ،به حد تناقض و حدوث سنتز ِرسیدن به خودآگاهی امکان پذیر است در غیر اینصورت و در صورت باقی ماندن  پتانسیل فاشیسم در جامعه و اعضای آن ،این ظرفیت ، می تواند به بازگشت و ظهور مجدد فاشیسم بیانجامد . حتی سرکوب مقطعی فاشیزم مانند اعمال قدرت از سوی یک نیروی خارجی و شکست فراگیر در جنگ با نیروهای خارجی می تواند سبب ذخیره ی انگیزه ها و ظرفیتهای فاشیسم در ناخوداگاه جامعه شود و زمینه ای برای ظهور فاشیزم در آینده گردد .
توجه به این نکته نیز ضروری به نظر می رسد که جامعه ی فاشیستی ظهور یافته ،از بطن جامعه ی جهانی پدید می آید و در واقع آنتی تزی است در برایر جامعه ی جهانی به عنوان تز که تقابل آن از نوع تقابل تضادی است بالارفتن سطح این تقابل عموما” به سوی تقابل تناقضی می تواند دلیلی برای جنگ ناگزیر جامعه ی فاشیست با جامعه ی جهانی باشد که در عموم جوامع فاشیستی سرانجام جامعه را مبتلا می سازد .
در بررسی دیالکتیکی ظهور فاشیسم خصوصا” آنجا که از بالارفتن کمّی ظرفیتهای فاشیستی جامعه و رسیدن به نقطه ی قلیان و ظهور پتانسیل فاشیستی در آن جامعه سخن گفته می شود باید توجه داشت که به موازات گرایش به ایجاد کانون متمرکز قدرت و قرارگرفتن زیر چتر آن ( که شاید یکی از دلایل پدید آمدن آن را بتوان با کشش امنیت خواهی و ایمن طلبی انسان در تکیه زدن به یک قدرت مستحکم و قوی آن را توجیه کرد ) اندیشه های آنارشیستی و تلاش برای نفی قدرت متمرکز و یا هرگونه کانون قدرتی که اندیشه و عمل انسان را تحدید می کند نیز رشد می یابد ( که ریشه ی آن را نیز در ذات آزادی طلبی و درد گریزی و لذت طلبی انسان که قدرت همواره در جهت ایجاد انقیاد در آن است ،می توان جستجو کرد ) در واقع در هر جامعه ای همواره هردو مولفه ی ظرفیتهای فاشیستی و آنارشیستی در کنار هم و در تقابل با یکدیگر وجود داشته و هریک سعی در تسخیر جایگاه خرد جمعی دارد .
گرایش به تعادل اجتماعی همواره انسان اندیشمند و کنشگر ؛ انسانی که به آگاهی به خود و ظرفیتهای خود رسیده و توان گریز از « از خود بیگانگی » تحمیل شده از سوی قدرت ( قدرتی که از هرنوع که باشد سیاسی اقتصادی اجتماعی و یا نشئت گرفته از هر بنیاد دیگری همواره مهمترین عامل از خودبیگانگی انسانهاست ) را کسب نموده است ،را به تلاش برای درهم کوبیدن و فروپاشاندن قدرت و خصوصا” قدرت عینیت یافته  در انواع کانونهای نهادی اقتدار گستر ، سوق می دهد . علیرغم آین تمایل ذاتی مادام که اکثریت افراد جامعه ی انسانی به خودآگاهی نرسیده اند انواع « قدرت » و کانونهای نهادی آن در جامعه بدلیل ما هوی و با ایجاد دردها و لذات کاذب و نیز با تکیه بر آگاهی های کاذبی که در جامعه ایجاد می کند به رشد ظرفیتهای فاشیستی و گرایش به قدرت و اطاعت یاری می رساند وزمینه های ظهور آن را فراهم می کند . با این وجود در جامعه ی فاشیستی یعنی جامعه ای که فاشیسم در آن به مبدا قدرت و حاکمیت دست یافته و اصطلاحا” نهادینه شده است ، آنچه در مبارزه با آن مثمر ثمرتر خواهد بود نه تلاش برای دست یافتن به قدرتی بالاتر ( همانند راهکار حزب پیشرو در اندیشه ی مارکسیست لنینیستی که خود زمینه ساز گونه ی دیگری از فاشیسم است ) که مبارزه آنارشیستی و تلاش برای ایجاد کانونها و گروهها ی کوچکی است که به هر شکل ممکن از زیر بار اقتدارخارج شده  ومیدان قدرت کانون فاشیسم بر آنها کم اثر یا در شکل آرمانی بی اثر باشد . به عبارت دیگر آنچه فاشیسم را در صحنه های تاریخ به زانو درآورده تقابل دیالکتیکی مولفه ی ظرفیتهای  قدرت گریزی و نافی اقتدار یا پدید آمدن پتانسیل آنارشیستی در جامعه است .
در آنچه گفته شد یعنی تقابل مبارزه جویانه ی مولفه های  پتانسل فاشیستی و آنارشیستی در قالب رابطه ی دیالکتیکی غیر قطبی تز و آتز، صورت عکس نیز امکان پذیر است یعنی به جای آنکه پتانسیل  فاشیسم در جایگاه تز و پتانسیل آنارشیستی در جایگاه آتز باشد ، دومی در جایگاه تز قرار گرفته و ابتدا ظهور کند در این حالت مانند آنچه پس از کمون پاریس در تاریخ فرانسه به مرحله ی ظهور رسید را شاهد خواهیم بود  . بر اثر  عملکرد های قدرت گریز و احتراز از ایجاد اقتدار در جامعه که از عملکردهای ذاتی نشئت گرفته از اندیشه ی آنارشیسم است در کنار عدم وجود آگاهی واقعی در جامعه ، وجود کانونهای ناپیدای قدرت همچون قدرت سنتها و قوانین عرفی جامعه و نیز کانونهای قدرت اقتصاد  سرمایه داری ( که ذاتا” در جهت استثمارگری و تمرکز قدرت است )  که به موقع و موثر با آنها مبارزه نشده از بین نروند  ، عدم تعادل و امنیت اجتماعی در اثر نقص در ارتباطات و تعاملات اجتماعی میان افراد و گروهها و اتحادیه ها که سد راه شکل گیری خرد جمعی واستفاده ی صحیح ازآن است   رخداد های اتفاقی تاریخی که به موقع مدیریت نشوند و عوامل دیگر مانند آن سبب بروز و رشد ظرفیتهای فاشیستی به شکل آتز می شوند که همانگونه که ذکر شد می توانند پتانسیل فاشیستی را در جامعه غالب سازند (  نمونه های فرانسه پس از کمون پاریس ، ایتالیا و آلمان )
http://www.agahane.com/?p=322
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این مقاله با هدف توضیح دیالکتیک  عینیت یافتن و ظهور یک اندیشه در جامعه نگاشته شده است و بیش از همه سعی در نمایش اختلاف میان تبیین دیالکتیکی تک اسلوبی ( غالبا” اسلوب قطبی که به دیالکتیک هگلی یا مارکسیستی مشهور است ) و تبیین دیالکتیکی چنداسلوبی ( که بیش از هر کس دیگر توسط ژرژ گورویچ توصیف شده است ) دارد . به جای فاشیسم می توان از هر مکتب اندیشه یا ایدئولوژی دیگری  که استعداد جایگیری در جامعه را دارا می باشد (البته با توجه به ضمائم و لوازم اختصاصی آن) سخن گفت  .
منابع :
گورویچ ، ژرژ – دیالکتیک یا سیر جدالی و جامعه شناسی – ترجمه ی حسن حبیبی – شرکت سهامی انتشار و مرکز بررسی های اسلامی چاپ اول ۱۳۵۱
وایس  ، جان – سنت فاشیسم – ترجمه ی عبدالمحمد طباطبایی یزدی – انتشارات هرمس – چاپ اول ۱۳۸۰
وینسنت ، اندرو – ایدئولوژیهای مدرن سیاسی – ترجمه ی مرتضی ثاقب فر – انتشارات ققنوس – چاپ اول ۱۳۷۸
هود، استوارت –یانتس ،لیتزا – فاشیسم و نازیسم – ترجمه ی اسدالله نبوی چاشمی – نشر شیرازه – چاپ اول ۱۳۸۱
هی وود ، اندرو – درآمدی بر ایدئولوژی های سیاسی – ترجمه ی محمد رفیعی مهرآبادی – انتشارات وزارت امور خارجه – چاپ اول ۱۳۷۹
Popularity: 10% [?]
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/11/blog-post_18.html

آنارشیسم


                                           
 "
به نقل قول از Peter Kropotkin، آنارشیسم "سوسیالیزم بدون دولت است." [Anarchism, p. 46] به عبارت دیگر، "آنارشیسم به معنای منسوخ کردن استثمار و ستم انسان به انسان که همان لغو مالکیت خصوصی (همچون کاپیتالیسم) و حکومت است، می باشد." [Errico Malatesta, Towards Anarchism, p. 75]
بنابراین، آنارشیسم نظریه ای سیاسی است که هدفش ایجاد جامعه ای است بدون سلسله مراتب سیاسی، اقتصادی و اجتماعی. آنارشیست ها ادعا می کنند که آنارشی -- بدون حکمران -- نوع قابل اجرایی از سیستم اجتماعی است که برای بیشینه کردن آزادی فردی و برابری اجتماعی کار می کند. آن ها آزادی و برابری را در یک رابطه ی متقابل و تنگاتنگ می بینند. و یا آنچنان که Bakunin در جمله ی مشهور خود می گوید:

"ما به این باور رسیده ایم که آزادی بدون سوسیالیزم یعنی ستم و بی عدالتی، و سوسیالیزم بدون آزادی یعنی بردگی و بیرحمی." [The Political Philosophy of Bakunin, p. 269]
تاریخ جوامع انسانی این مسئله را ثابت می کند که آزادی بدون برابری آزادی برای قدرتمند است. و برابری بدون آزادی غیرممکن بوده و توجیهی برای بردگی است.
اگرچه انواع مختلفی از آنارشیسم وجود دارد (از Individualist Anarchism تا Communist Anarchism) اما تمام آن ها دو نکته را در بطن خود در اشتراک دارند؛ مخالفت با حکومت و مخالفت با کاپیتالیسم. به نقل قول از Individualist Anarchist (آنارشیست فردگرا) -- Benjamin Tucker -- آنارشیست ها "بر منسوخ کردن دولت و برانداختن رباخواری، حکومت انسان بر انسان و استثمار انسان توسط انسان پافشاری می کنند." [Native American Anarchism, p. 140] تمام آنارشیست ها سود، بهره و کرایه را به چشم رباخواری (یا استثمار) می بینند و با آن و شرایطی که آن را به وجود می آورد به اندازه ی دولت و حکومت مخالفت می کنند.
آنچنانکه Susan Brown "زنجیره ی اتحاد" آنارشیسم می نامد "محکومیت همگانی سلسله مراتب و سلطه گرایی و میل به مبارزه برای آزادی یکایک انسان هاست." [The Politics of Individualism, p. 108] برای آنارشیست ها، انسان نمی تواند به آزادی برسد اگر در چنگال حکومت و یا قدرت کاپیتالیست باشد. چنانچهVoltairine de Cleyre در خلاصه ی خود می آورد:

"آنارشیسم... امکان جامعه ای را آموزش می دهد که نیازهای یکایک افراد در آن تامین شده و پرورش کامل ذهن و جسم سرلوحه ی زندگی همگان است... [آنارشیسم] می آموزد که دستگاه غیرعادلانه و ستمگر تولید و توزیع کنونی عاقبت بایستی نابود شده و توسط سیستمی جایگزین شود که آزادی کار کردن را برای همگان -- بدون نیاز به اربابی که کارگر باید قمست عمده ای از تولید خود را به او بفروشد -- ضمانت می کند. آنارشیسم از انسان مطیع و غافل یک ناراضی می سازد و از شورشی بی اطلاع یک ناراضی هوشیار... آنارشیسم به دنبال بیدار کردن حس آگاهی انسان نسبت به ستم و بیداد بوده، خواستار جامعه ای بهتر و حسی برای ادامه ی جنگ پایان ناپذیر بر علیه کاپیتالیسم و حکومت است." [Anarchy! An Anthology of Emma Goldman's Mother Earth, p. 23-4]
از اینرو، آنارشیسم نظریه ای سیاسی است که طرفدار ایجاد آنارشی -- جامعه ای استوار بر قائده ی "بدون حکمران" -- است. برای دست یافتن به این هدف "آنارشیست ها نیز همچون تمام سوسیالیست ها باور دارند که زمان مالکیت خصوصی زمین، سرمایه و ماشین آلات به سر آمده و محکوم به ناپدید شدن است. و اینکه ابزار تولید بایستی دارایی مشترک جامعه باشد و مشترکا توسط تولید کنندگان ثروت اداره گردد. و... آن ها متذکر می شوند که تشکیلات سیاسی ایده آل در یک جامعه زمانی رخ می دهد که اختیارات و کار دولت به حداقل خود برسد... و اینکه هدف نهایی جامعه کاهش اختیارات دولت به صفر است. و این همان جامعه ی بدون دولت -- آنارشی -- است." [Peter Kropotkin, Op. Cit., p. 46]
آنارشیسم جامعه ی امروز را تجزیه و تحلیل کرده و نقد می کند. اما در عین حال تصویری از پتانسیل جامعه ی جدید را ارائه می دهد؛ جامعه ای که نیازهای بخصوص انسان که جامعه ی کنونی آن ها را انکار می کند را تکمیل می سازد. این نیازها به طور بسیار ساده آزادی، برابری و اتحاد هستند که در قسمت دوم این FAQ به بحث گذارده خواهند شد.
آنارشیسم تجزیه و تحلیل انتقادی را با امید به هم آمیخته، و یا آنچنان که Bakunin در روزهای ابتدایی خود اشاره می کند، "انگیزه برای ویران کردن، انگیزه ای آفریننده و خلاق است." هیچکس نمی تواند جامعه ای بهتر بسازد بدون اینکه درک درستی از نقایص و مشکلات جامعه ی کنونی داشته باشد.
اما باید تاکید کنیم که آنارشیسم فراتر از تجزیه و تحلیل و ارائه ی تصویری از جامعه ی جدید است. آنارشیسم ریشه در مبارزه دارد؛ مبارزه ی ستمدیده برای آزادی خود. به عبارت دیگر، آنارشیسم راه جدیدی را به جامعه ای استوار بر نیازهای مردم -- و نه قدرت -- ارائه می کند و زمین خاکی مان را به سود و منفعت ترجیج می دهد. به نقل قول از آنارشیست اسکاتلندی -- Stuart Christie:
"آنارشیسم جنبشی است برای آزادی مرد... واقعی، دموکراتیک و طرفدار مساوات بشر است ... آنارشیسم به عنوان مبارزه ای مستقیم از سوی ستمدیده و بر علیه ظلم، ستم و استثمار آغاز شد و همچنان نیز ادامه دارد. آنارشیسم با فزونی یافتن دسیسه آمیز قدرت حکومت و عادات و صفات مهلک مالکیت فردی مخالفت می کند. این دو -- با هم و یا به تنهایی -- فقط منافع عده ای خاص را به قیمت منافع دیگران تامین می کنند.
"آنارشیسم هم تئوریک و هم عملی است. از نظر فلسفی، آنارشیسم قصد ایجاد بالاترین درجه ی اتحاد، هماهنگی و مصالحه بین افراد، جامعه و طبیعت را دارد. از نظر کاربردی، هدف آنارشیسم بدینگونه است که ما خود را آنچنان سازمان دهیم و به نوعی زندگی کنیم که سیاستمداران، دولت ها، حکومت ها و صاحب منصبان آنان را به امری غیر لازم و اضافی تبدیل سازیم. در یک جامعه ی آنارشیست، افراد با احترام متقابل در اجتماعات غیر اجباری (بدون رابطه ی رئیس و مستخدم) سازمان داده خواهند شد و ابزار تولید و توزیع در مالکیت عموم خواهد بود.
"آنارشیست ها انسان هایی خیالباف با قوائد و تفکرات انتزاعی نیستند... آنارشیست ها بسیار خوب می دانند که یک جامعه ی کامل و عالی همین فردا به دست نخواهد آمد. در واقع این مبارزه برای همیشه ادامه خواهد داشت!
"سرانجام، این مبارزه است که نتیجه را تعیین می کند. و پیشرفت به سوی یک اجتماع معنی دار باید با مخالفت کردن و ایستادن در مقابل هر نوع بی عدالتی و ستم آغاز شود. به طور عامیانه تر، این به معنای مخالفت کردن با هر نوع استثمار و به مبارزه طلبیدن حقانیت هر نوع حاکمیت اجباری است. آنارشیست ها اگر تنها یک اعتقاد غیرقابل تغییر داشته باشند، این است که زمانی که عادت تسلیم شدن به سیاستمداران و ایدوئولوژی پردازان از بین برود، و زمانی که مقاومت در برابر سلطه گرایی و استثمار پدیدار شود، آن زمان است که مردم عادی قادر خواهند بود تا تمام جنبه های زندگی خود را در هر زمان و هر مکانی -- آزادانه و عادلانه -- اداره کنند.
" آنارشیست ها نه جدا از مبارزات مردمی هستند و نه قصد تسلط بر آن را دارند. آنان تلاش می کنند تا آنچه را که می توانند به صورت عملی انجام داده و در بالا بردن حس خودسازی فردی و همبستگی و انسجام گروهی مساعدت و همکاری کنند. این مسئله بسیار مهم است که ما تفکرات و ایده های آنارشیست ها در مورد روابط داوطلبانه، تساوی و برابری در تصمیم گیری ها، یاری متقابل و انتقادات آنان از تمام اشکال تسلط و تحکم در جنبش های فلسفی، اجتماعی و انقلابی را در نظر داشته باشیم." [My Granny made me an Anarchist, p. 162-3]
آنارشیست ها باور دارند که آنارشیسم به طور ساده بیانی تئوریک از توانایی ما برای سازمان دادن خود و اداره ی جامعه بدون نیاز به اربابان و سیاستمداران است. آنارشیسم اجازه می دهد تا طبقه ی کارگر و دیگر مردم ستمدیده از قدرت خود به عنوان طبقه آگاه شده، از منافع خود دفاع کرده و برای تغییر دادن اساسی جامعه مبارزه کنند. فقط با انجام این است که ما می توانیم جامعه ای مناسب را برای انسان به وجود آوریم.
آنارشیسم یک فلسفه ی انتزاعی نیست. ایده ها و نظریات آنارشیست هر روز به مرحله ی اجرا گذارده می شوند. هر زمان که انسان ستمدیده برای حقوق خود به پا می خیزد، برای آزادی خود اقدام می کند، همبستگی و تعاون را به مرحله ی اجرا می گذارد، و خود را بدون ارباب و رهبر سازمان می دهد، آنجاست که روح آنارشی متبلور می شود. آنارشیسم تنها سعی می کند تا این تمایلات آزادیخواهانه را قدرت بخشیده و آن را بارور سازد. همانطور که در قسمت های آینده در مورد آن بحث خواهیم کرد، آنارشیست ها تفکرات و ایده های خود را به راه های گوناگون در درون سیستم کاپیتالیست به کار می برند تا اندکی آن را تغییر دهند تا زمانی که به طور کامل از آن رهایی یابند.
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/11/blog-post_04.html

گفتگوهایی با نوام چامسکی : ورای کاپیتالیسم: آنارشیسم و لیبرتارینیسم



نویسنده: 
نوام چامسکی
مرد: برگردیم به صحبت شما درباره ی خلاصی از کاپیتالیسم. دوست دارم بدانم آیا شما طرحی عملی هم به این منظور دارید؟
چامسکی: من؟
مرد: به تعبیر دیگر، شما چه پیشنهادی برای کسانی دارید که در موقعیتی هستند که چنین ایده ای را طرح کنند و به اجرا بگذارند؟
خب، به نظر من چیزی که از قرن ها قبل «بردگی مُزدی»1 نامیده شده غیرقابل تحمل است. یعنی فکر نمی کنم درست باشد که مردم مجبور باشند برای زنده ماندن، خودشان را به دیگران اجاره بدهند. به نظر من نهادهای اقتصادی باید به صورت دموکراتیک اداره شوند – یعنی توسط کارکنان این نهادها و مردمی که در آن اجتماع زندگی می کنند. و تصور می کنم از طریق شیوه های گوناگون تشکیل اتحادیه های آزاد و فدرالیسم بتوان به چنان جامعه ای دست یافت. البته به نظر من کسی نمی تواند جزئیات چنان جامعه ای را طرح ریزی کند – هیچ کس آن قدر باهوش نیست که بتواند یک جامعه را طراحی کند؛ باید تجربه کرد. اما اصول معقولی که چنان جامعه ای بر پایه ی آنها بنا می شود کاملاً روشن هستند.
مرد: اما اغلب تلاش ها برای ایجاد یک اقتصاد برنامه ریزی شده اصلاً با ایده های دموکراتیک و اهداف بانیان آن اینده ها سازگار درنیامده اند.
خب، بستگی دارد منظورتان از اقتصاد برنامه ریزی شده چه باشد. اقتصادهای برنامه ریزی شده بسیار اند – مثلا اقتصاد آمریکا، یک اقتصاد برنامه ریزی شده است. یعنی، ما می گوییم کشورمان دارای «بازار آزاد» است اما این گزافه گویی است. تنها بخش هایی از اقتصاد آمریکا که در سطح بین المللی رقابتی هستند، بخش های برنامه ریزی شده ی آن هستند که یارانه دولتی دریافت می کنند - مثلاً کشاورزی با سرمایه ی کلان (که دولت ایالتی در شرایط حاد خرید محصولاتش را تضمین می کند و به این ترتیب برایش حاشیه ی امنیت ایجاد می کند)؛ یا صنایع پیشرفته (که وابسته به بودجه های پنتاگون هستند) ؛ یا صنایع دارویی (که یارانه های هنگفتی از منابع تحقیقات ملی دریافت می کنند). این بخش های اقتصاد ایالات متحده عملکرد خوبی دارند.
و اگر به کشورهای آسیایی توجه کنید، در مورد کشورهایی که گفته می شود که به پیشرفت های بزرگ اقتصادی رسیده اند، خیلی ها فکر می کنند که این فتوحات حاصل دموکراسی و بازار آزاد بوده است – اما این کشورها هیچ بستگی دوری هم با دموکراسی و بازار آزاد ندارند. به بیان صوری، کشورهایی فاشیست هستند. این اقتصادها در واقع حاصل برنامه ریزی حکومت هایی هستند که در شراکت با مؤسسات عظیم چندملیتی عمل می کنند. این دقیقاً فاشیسم است نه بازار آزاد.
حالا، این نوع اقتصاد برنامه ریزی شده یک جوری «کار می کند»- دست کم تولید می کند – اما انواع دیگر اقتصاد آمرانه، کار نمی کنند، یا به شیوه ی دیگری کار می کنند: برای مثال، اقتصادهای برنامه ریزی شده ی اروپای شرقی، در دوران شوروی به شدت متمرکز، فوق العاده بروکراتیک، و بسیار ناکارآمد بودند، گرچه توانسته بودند سطحی حداقلی از تأمین اجتماعی را برای مردم فراهم کنند. اما همه ی این سیستم ها غیردموکراتیک هستند – مثلاً در اتحاد شوروی، واقعاً هیچ دهقان یا کارگری در هیچ فرآیند تصمیم گیری مشارکت نداشت.
مرد: یافتن مدل حقیقی از یک ایده آل دشوار است.
بله، اما در قرن هجدهم هم یافتن یک مدل حقیقی از دموکراسی سیاسی دشوار بود – این ثابت نمی کند که چنان مدلی نمی تواند وجود داشته باشد. در قرن نوزدهم، چنین مدلی به وجود آمد. اینکه «چنین چیزی تحقق نیافته» استدلال خوبی نیست، مگر اینکه معتقد باشید که تاریخ به آخر رسیده است. اگر به دو قرن قبل برگردید، دشوار کسی می توانست تصور کند که روزی بردگی ملغی می شود.
«آنارشیسم» و «لیبرتارینسیم»
زن: پروفسور چامسکی، برای اینکه کمی بحث را عوض کنیم، واژه ی «آنارشی» علاوه بر معنایی که شما اغلب درباره اش صحبت می کنید به معنای «آشوب»2 هم به کار می رود. نه؟
بله، این اصولاً یک اتهام عوضی است – مثل این است که به بروکراسی مدل شوروی بگوییم «سوسیالیسم»، یا مثل واژه های دیگری گفتمان که به آنها معناهای فرقه ای داده اند تا از آنها همچون جنگ افزار ایدئولوژیک استفاده کنند. البته «آشوب» یک معنای دیگر آنارشیسم است اما معنایی که هیچ ربطی به اندیشه ی اجتماعی ندارد. آنارشی یک فلسفه ی اجتماعی است که هرگز به معنای «آشوب» نبوده است. در واقع، آنارشیست ها عموماً به جامعه ای بسیار سازمان یافته باور دارند، اما این سازمان یافتگی را به نحو دموکراتیک و از پایین می خواهند.
زن: به نظرم می رسد که معنای آنارشیسم به عنوان یک نظام اجتماعی، چنان با با آنچه معمولاً درباره اش می اندیشند فرق دارد که لازم است اصلاً این واژه را از واژگان و ضمیر مردم پاک کنیم – چون الآن وقتی از آنارشیسم حرف می زنیم مردم هراسان می شوند.
بله، آنارشیسم همیشه نزد صاحبان قدرت به معنای شر غائی بوده است. برای همین مثلاً در کارزار «وحشت سرخ»3 [به سال 1919 علیه «براندازان» در ایالات متحده] که وودرو ویلسون به راه انداخت، به سوسیالیست ها سخت گرفتند، اما آنارشیست ها را کشتند – آنارشیست ها واقعاً نحس به حساب می آمدند.
ببینید، این ایده که مردم می توانند آزاد باشند، برای هر کسی که بر مسند قدرت باشد ترسناک است. به همین خاطر است که دهه ی 1960 چنین آوازه ی بدی پیدا کرده است. منظورم این است که ادبیات فراوانی درباره ی دهه ی شصت نوشته شده، اما این مطالب را عموماً روشنفکرها نوشته اند، چون آنها کسانی هستند که کتاب می نویسند، پس طبیعتاً آن دوره بدنام شده است – چون روشنفکرها از آن جنبش متنفر بودند. این تنفر را می توانید در کلوب های دانشگاهی آن دوره ببینید: دانشگاهیان هیچ خوششان نیامد که دانشجوها ناگهان شروع کردند به سؤال کردن و به جزوه برداری بسنده نکردند. در واقع، کسانی مثل آلن بلوم [نویسنده ی کتاب «تعطیلی ذهن آمریکایی»4 طوری درباره ی دهه ی شصت می نویسد که انگار آن دوره بنیادهای تمدن در آستانه ی فروپاشی بود. البته از دیدگاه آنها وضع دقیقاً همین طور بود: آنها در شرف سقوط بودند. چون بنیادهای تمدن برایشان این بود که مثلاً «من استاد معظم هستم، و من به شما می گویم که چه بگویید، و چه فکر کنید، و شما هم چیزهایی را که می گویم در جزوه هایتان می نویسید» اگر برخیزید و بگویید که «من نمی فهمم که چرا باید افلاتون را بخوانم»، در نظر استاد مهمل گفته اید. این کارها مبانی تمدن را نابود می کنند. اما شاید این پرسش کاملاً به جا باشد – خیلی از فیلسوفان این طور گفته اند، پس چرا ما نگوییم که پرسش معقولی است؟
البته مثل همه ی جنبش های مردمی، در دهه ی شصت هم خیلی کارهای دیوانه وار انجام شد – اما فقط همین کارهاست که به تاریخ راه پیدا می کند: کارهای دیوانه وار حاشیه ای. وقایع اصلی که رخ داد بیرون از تاریخ می مانند – چون رخدادها خصیصه ی آزادی خواهانه (لیبرتارین)5 داشتند و برای قدرتمندان چیزی دهشتناک تر از این نیست.
مرد: دقیقاً چه فرقی هست بین «لیبرتارین» و «آنارشیست»؟
واقعاً فرقی نیست. من فکر می کنم هم معنا باشند. اما ببینید، «لیبرتارین» در ایالات متحده، معنای خاصی پیدا کرده است. از این جهت، ایالات متحده خارج از سنت اصلی [فلسفه ی سیاسی] قرار می گیرد: چیزی که در اینجا «لیبرتارینیسم» خوانده می شود، به معنای سرمایه داری افسارگسیخته است. در حالی که سنت لیبرتاریسنیم اروپایی کاملاً خلاف این است. در آنجا یک آنارشیست، سوسیالیست محسوب می شود – چون حاکمیت سرمایه داری افسارگسیخته، همه جور اقتدار را در کف خود می گیرد و در واقع یک اتوریته ی افراطی ایجاد می کند.
اگر سرمایه به طور خصوصی کنترل شود، آنگاه مردم مجبورند که برای بقایشان خود را اجاره بدهند. حالا می توانید بگویید که «آنها آزادانه خودشان را اجاره می دهند، این یک قرارداد اختیاری است» اما این جُک است. این انتخاب نیست وقتی تنها گزینه هایتان این باشد که «یا هر چه بهت می گویم بکن یا گرسنگی بکش» - در واقع این چیزی است که در دوره های متمدن تر، مثلاً در قرن هجدهم و نوزدهم، معمولاً به آن بردگی مزدی می گفتند.
روایت آمریکایی «لیبرتارینیسم» یک ناهنجاری است – هر چند که هیچ کس واقعاً آن را جدی نمی گیرد. یعنی هر کسی می داند که جامعه ای که بر پایه ی اصول لیبرتارین های آمریکایی عمل کند ظرف سه ثانیه خود را نابود می کند. تنها دلیلی که مردم تظاهر می کنند که آن را جدی می گیرند این است که می توانند بگویند: «ببین، من لیبرتارین هستم، من با مالیات مخالفم» - اما همچنان موافقم که دولت جاده بسازد، و مدرسه داشته باشیم و لیبیایی ها را بکشیم، و از این قبیل امور.
البته لیبرتارین های منسجمی هم هستند. کسانی مثل مورای روثبارد6 [استاد دانشگاه آمریکایی] – و اگر نوشته هایش را بخوانید خواهید دید که او جهان پر از نفرتی را توصیف می کند که هیچ کس دوست ندارد در آن زندگی کند. جهانی که در آن جاده ندارید چون هیچ دلیلی نمی بینید تا در ساختن جاده ای مشارکت کنید که قرار نیست از آن استفاده کنید. اگر جاده می خواهید با یک عده ی دیگر که آنها هم جاده می خواهند شریک می شوید و جاده ای می سازید، بعد از مردمی که در آن جاده می رانند عوارض می گیرید. اگر آلودگی خودروی بقیه را نمی خواهید، آنها را به محکمه می کشید. چه کسی می خواهد در چنین دنیایی زندگی کند؟ این دنیا بر پایه ی نفرت بنا شده. [19]
در واقع کل این قضیه حتی ارزش صحبت کردن را هم ندارد. اول اینکه چنین نظامی کار نمی کند و دوم اینکه اگر هم بتواند کار کند، آدم را به کارهایی مثل فرار یا خودکشی وادار می کند. اما این یک ناهنجاری آمریکایی است. واقعاً جدی نیست.
---------------------------------------------------------
1. wage slavery
2. chaos
3. Red Scare
4. Closing of the American Mind
5. libertarian
6. Murray Rothbard
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/06/blog-post_11.html

آیا آنارشیست ها سوسیالیست هستند؟



آری. تمام شاخه های آنارشیسم مخالف کاپیتالیسم هستند. چراکه کاپیتالیسم بر ظلم و استثمار پایه گذاری شده است. آنارشیست ها این "طرز تفکر که انسان نمی تواند با دیگران همکاری کند مگر آنکه ارباب زورگویی درصدی از تولیدات او را برای خود بردارد" را رد می کنند و باور دارند که در یک جامعه ی آنارشیست "کارگران واقعی خودشان قوانین شان را به وجود خواهند آورد و خودشان تصمیم خواهند گرفت که کارها کی، کجا و چگونه انجام شوند." با انجام این کار، کارگران خود را "از اسارت و بردگی وحشتناک کاپیتالیسم" آزاد خواهند ساخت. [Voltairine de Cleyre, "Anarchism", Exquisite Rebel, p. 75 و p. 79]
(در اینجا باید تاکید کنیم که آنارشیست ها مخالف تمام ساختارهای اقتصادیِ استوار بر تسلط، تحکم و استثمار همچون فئودالیسم، "سوسیالیسم" شوروی وار، برده داری و غیره هستند. تمرکز ما بر روی کاپیتالیسم به این دلیل است که جهان هم اینک زیر سلطه ی آن است.)
فردگرایانی همچون Benjamin Tucker همراه با سوسیال - آنارشیست هایی مانند Proudhon و Bakunin خودشان را "سوسیالیست" می نامیدند. آنطور که Kropotkin در مقاله ی کلاسیک خود "Modern Science  and Anarchism" (علم مدرن و آنارشیسم) می نویسد، دلیل آن ها از انجام این کار این بود که "از آنجا که سوسیالیسم به صورت وسیع و عمومی به عنوان تلاشی برای از میان بردن استثمار کارگر توسط کاپیتال مورد قبول قرار گرفته بود، آنارشیست ها نیز دست در دست سوسیالیست ها راهپیمایی می کردند." [Evolution and Environment, p. 81] و یا آنگونه که Tucker می نویسد، "اساسی ترین ادعای سوسیالیسم این است که کارگر باید در اختیار خودش باشد،" ادعایی که "هر دو مکتب سوسیالیسم -- یعنی سوسیالیسم دولتی و آنارشیسم -- بر آن اتفاق نظر دارند." [The Anarchist Reader, p. 144] از اینرو واژه ی "سوسیالیست" شامل تمام آن هایی می شد که "به حق فرد در به اختیار داشتن تولیدات خودش ایمان داشتند." [Lance Klafta, "Ayn rand and the Perversion of Libertarianism," در مجله ی Anarchy: A Journal of Desire Armed, شماره ی 34] این مخالفت با استثمار و بردگی مورد قبول تمام آنارشیست های واقعی است و از اینرو آن ها را زیر پرچم سوسیالیست قرار می دهد.
برای اکثر سوسیالیست ها "تنها گارانتی برای آنکه کارگر محصول دسترنج خود را از ربوده شدن حفظ کند این است که ابزار کار را در اختیار خود داشته باشد." [Peter Kropotkin, The Conquest of Bread, p. 145] به همین دلیل، Proudhon از تعاونی های کارگری حمایت می کرد... تعاونی هایی که "تمام افراد مشغول به کار در آن از سهمی مساوی در دارایی کمپانی برخوردارند" چرا که "با مشارکت در سود و زیان، نیروی کار اشتراکی (collective force) از تبدیل شدن به یک منبع سود برای عده ی کوچکی از مدیران و کارفرمایان جلوگیری می کند و در نتیجه، آن (کمپانی) تبدیل به دارایی همه ی کارگران می شود." [The General Idea of the Revolution, p. 222 and p. 223]
در نتیجه، سوسیالیست های واقعی علاوه بر آرزوی پایان دادن به استثمار کارگر توسط کاپیتال، آرزوی جامعه ای را دارند که تولیدکنندگان، ابزار تولید را در اختیار خود دارند. این چگونگی رسیدن به این هدف است که موضوع اصلی بحث ها و مناظره های آنارشیست ها و دیگر سوسیالیست ها را تشکیل می دهد، اما همه بر سر این هدف اتفاق نظر دارند. آنارشیست ها از کنترل مستقیم کارگر بر روی ابزار تولید خود و یا تعاونی ها کارگری طرفداری می کنند.
علاوه بر این، آنارشیست ها کاپیتالیسم را به خاطر استبدادی بودنش (در کنار استثماری بودنش) رد می کنند. در زیر سیستم کاپیتالیست، کارگران خود را در مرحله ی تولید رهبری و مدیریت نمی کنند و هیچ نظارت و کنترلی بر روی محصول دسترنج خود ندارند. این وضعیت به سختی می تواند ریشه در آزادی و برابری افراد داشته و غیر استثماری باشد. در نتیجه آنارشیست ها مخالف آن هستند. این جنبه ی فکری را می توان در کارهای Proudhon (که الهام بخش Tucker و Bakunin بوده است) مشاهده کرد. او می نویسد که آنارشیسم به دنبال این است تا "استثمار کاپیتالیستی و وابسته به مالک در همه جا متوقف شده و سیستم دستمزد (wage system) منسوخ شود" چراکه "کارگر یا مستخدم مالکی خواهد بود که به ترویج کاپیتالیسم می پردازد، و یا [با دیگران] سهیم خواهد شد... در حالت اول، کارگر مطیع بوده و استثمار خواهد شد، در نتیجه همواره در حالت اطاعت و فرمانبرداری خواهد بود. در حالت دوم (که با دیگران سهیم است) به زندگی خود به عنوان یک انسان و شهروند شریف ادامه می دهد... و بخشی از سیستم تولید را تشکیل می دهد، سیستم تولیدی که در حالت اول در آن برده بوده است... ما نباید مردد باشیم و تأمل کنیم، چراکه انتخاب دیگری [به جز این دو] نداریم... لازم است که یک انجمن در میان کارگران تشکیل شود... چرا که بدون آن، وابسته هایی همچون فرمانبردار و رئیس همچنان باقی خواهند ماند... و در پی آن، کاست اربابان و کارگران به وجود خواهند آمد که متناقض با یک جامعه ی آزاد و دموکراتیک است." [Op. Cit., p. 233 and pp. 215-216]
بنابراین، آنارشیست ها آنتی کاپیتالیست هستند ("اگر کارگران مالک آن ثروتی باشند که خود تولید می کنند، کاپیتالیسمی وجود نخواهد داشت" [Alexander Berkman, What Is Anarchism?, p. 44]). به عنوان مثال، Benjamin Tucker -- آنارشیستی که بیشترین تاثیر را از لیبرالیسم گرفته بود -- تفکرات و ایده های خود را "Anarchistic-Socialism" (سوسیالیسم آنارشیستی) نامید و کاپیتالیسم را سیستم "رباخوار و دریافت کننده ی سود، کرایه و منفعت" خواند. Tucker این ایده را داشت که در یک جامعه ی آنارشیست و بازار آزاد غیر کاپیتالیستی، سرمایه داران اضافی خواهند بود و استثمار کارگران توسط کاپیتال متوقف خواهد شد. [The Individualist Anarchists, p. 82] این جامعه بر اساس بانکداری متقابل و معاوضه ی آزاد کالا بین تعاونی ها، صنعتگران و کشاورزان تشکیل خواهد شد. در دیدگاه Tucker و دیگر آنارشیست های فردگرا (Individualist Anarchists)، کاپیتالیسم، بازار آزاد واقعی نیست، چراکه قوانین متعدد و حقوق انحصاری این اجازه را به سرمایه داران می دهد تا برتری نسبت به کارگران داشته باشند و استثمار خود را از طریق سود، منفعت و کرایه اعمال کنند. حتی Max Stirner که یک arch-egoist بود نیز هیچ احساسی به جز تمسخر و تحقیر برای جوامع کاپیتالیستی و وجهه ها متعدد آن نداشت.
بنابراین، آنارشیست ها خود را سوسیالیست می دانند، اما نوع خاصی از سوسیالیسم؛ سوسیالیسم آزادیخواه (Libertarian Socialism). آنچنان که آنارشیست فردگرا -- Joseph A. Labadie -- در انعکاس تفکرات Tucker و Bakunin می گوید:
"گفته شده است که آنارشیسم سوسیالیسم نیست. این یک اشتباه است. آنارشیسم، سوسیالیسم‌ داوطلبانه است. دو نوع سوسیالیسم وجود دارد: آرشیستی و آنارشیستی، استبدادی و آزادیخواهانه، دولتی و آزاد. در واقع هر پیشنهاد و راهبردی برای بهبود جوامع یا برای افزودن مقدار قدرت و اراده خارجی بر روی افراد است و یا برای کاهش آن. اگر برای افزایش این قدرت و اراده ی خارجی باشد، آرشیستی است... و اگر برای کاهش آن باشد، آنارشیستی است." [Anarchism: What It Is and What It Is Not]
Labadie در فرصت های متعدد متذکر شده است که "تمام آنارشیست ها، سوسیالیست هستند اما همه ی سوسیالیست ها آنارشیست نیستند." در نتیجه، این کامنتِ Daniel Guerin که توضیح می دهد "آنارشیسم در واقع مترادف با سوسیالیسم است. یک آنارشیست در اصل سوسیالیستی است که تلاش دارد استثمار انسان توسط انسان را از بین ببرد" در طول تاریخ جنبش آنارشیستی -- هم در میان سوسیال - آنارشیست ها و هم آنارشیست های فردگرا -- انعکاس یافته و تکرار شده است. [Anarchism, p. 12] در واقع، شهید واقعه ی Haymarket -- آدولف فیشر (Adolph Fischer) -- نیز همان کلمات Labadie را برای نشان دادن این حقیقت به کار برد، "همه ی آنارشیست ها، سوسیالیست هستند، اما همه ی سوسیالیست ها لزوما آنارشیست نیستند." او همچنین تصدیق می کرد که جنبش "به دو بخش تقسیم می شود؛ آنارشیست - کمونیست ها و آنارشیست های [طرفدار] Proudhon و طبقه ی متوسط جامعه." [The Autobiographies of the Haymarket Martyrs, p. 81]
اگرچه سوسیال - آنارشیست و آنارشیست های فردگرا بر سر مسائل مختلف اختلاف نظر دارند (به عنوان مثال اینکه آیا یک بازار آزاد واقعی و غیر کاپیتالیستی بهترین راه بیشنیه کردن آزادی است یا نه) اما بر سر این مسئله که باید با کاپیتالیسم به عنوان یک سیستم استثماری و ستم پیشه مخالفت شود و اینکه یک جامعه ی آنارشیست باید بر اساس کار شراکتی (associated labour) تشکیل یابد، اتفاق نظر دارند. فقط کار شراکتی است که می تواند "قدرت ها و اراده های خارجیِ تحمیل شده بر افراد را کاهش دهد." این همان ایده ی اصلیِ سوسیالیسم واقعی است. این دیدگاه را می توان به روشنی در این جمله ی Joseph Labadie مشاهده کرد که می گوید اتحادیه ی صنفی "نمونه ای از به دست آوردن آزادی از طریق شراکت و تعاون است" و اینکه "بدون این اتحادیه، کارگر چیزی به جز یک برده برای کارفرما نیست." [Different Phases of the Labour Question]
با این حال، معنای کلمات با گذشت زمان تغییر می کند. امروزه "سوسیالیسم" تقریبا به معنای سوسیالیسمدولتی است، سیستمی که تمام آنارشیست ها به خاطر ضدیتش با آزادی و ایده آل های اصلی سوسیالیسم مخالفش هستند. تمام آنارشیست ها با این جمله ی Noam Chomsky در باب این مسئله موافقند:
"اگر چپ به گونه ای درک شده است که "بلشویسم" را هم شامل می شود، من خودم را صریحاً از چپ جدا می کنم. لنین یکی از بزرگترین دشمنان سوسیالیسم بود." [Marxism, Anarchism, and Alternative Future, p. 779]
آنارشیسم در مخالفت ثابت با مارکسیسم، سوسیال - دموکراسی و لنینیسم رشد کرد. مدت ها قبل از اینکه لنین به قدرت برسد، Mikhail Bakunin پیروان Marx را از ظهور "بروکراسی سرخ" (Red Bureaucracy) آگاه کرده و هشدار داده بود که "بدترین نوع حکومت های مستبدانه" است. در واقع، تمام آثار Stirner، Proudhon و مخصوصا Bakunin، دهشت سوسیالیسم دولتی را با درستی تمام پیشگویی کرده بودند. علاوه بر این، آنارشیست ها در میان اولین کسانی بودند که به مخالفت با رژیم بلشویک در روسیه پرداختند.
با این حال، آنارشیست ها در بعضی از مسائل با بعضی از مارکسیست ها همفکر هستند (اگرچه هیچ همفکری با لنینیست ها ندارند). هم Bakunin و هم Tucker تجزیه و تحلیل های مارکس از کاپیتالیسم و تئوری ارزش بازوی کار (labout theory of value) او را قبول می کنند. مارکس خود به شدت تحت تاثیر کتاب The Ego and Its Own (نوشته ی Max Stirner) بود. کتابی که شامل انتقادهای بسیار صریح و درخشان از سوسیالیسم دولتی و آن چیزی است که مارکس کمونیزم عامیانه (vulgar communism) می نامد.  همچنین عواملی در جنبش مارکسیست بوده اند که عقاید و نظرات بسیار شبیه به سوسیال - آنارشیست ها (به خصوص آنارکو - سندیکالیست ها) داشته اند. به عنوان مثال، Anton Pannekoek، Rosa Luxembourg، Paul Mattick و خیلی های دیگر نظرات بسیار متفاوت از لنین را دارند. Karl Korsch و برخی دیگر نیز از انقلاب آنارشیستی اسپانیا نوشته اند. اگرچه پیوستگی های زیادی از مارکس به لنین وجود دارد، اما از سوی دیگر، پیوستگی هایی بین مارکس و مارکسیست های آزادیخواه (libertarian Marxists) نیز وجود دارد که منتقد سرسخت لنین و بلشویسم بودند.
در نتیجه، آنارشیسم نوعی سوسیالیسم است، سوسیالیسمی که در نقطه ی مقابل سوسیالیسم دولتی قرار دارد. آنارشیست ها به جای "برنامه ریزی مرکزی" (central planning) که معمولا با واژه ی "سوسیالیسم" به ذهن ها خطور می کند، شراکت و تعاون آزاد بین افراد، محل کار و اجتماعات را ترویج می کنند و در نتیجه مخالف سوسیالیسم "دولتی" که شکل دیگری از کاپیتالیسم دولتی است هستند. سیستمی که در آن "هر مرد و زن دریافت کننده ی دستمزد است و دولت، پرداخت کننده ی دستمزد." [Benjamin Tucker, The Individualist Anarchists, p. 81] بنابراین، آنارشیست ها مارکسیسم (که اکثر مردم به عنوان "سوسیالیسم" می شناسند) را رد می کنند.
آنارشیست ها به خاطر تفاوت با سوسیالیسم دولتی و همچنین برای کاهش میزان اختلال و سردرگمی  است که خود را تنها "آنارشیست" خطاب می کنند. اگرچه با به وجود آمدن راست "آزادیخواه" در ایالات متحده ی آمریکا، بعضی از طرفداران کاپیتالیسم از فرصت استفاده کرده و خود را "آنارشیست" می نامند. اما همانطور که توضیح داده شده است -- هم از نظر تاریخی و هم از نظر عقلانی -- آنارشیسم دلالت بر ضدیت با کاپیتالیسم دارد.
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/11/blog-post.html

پيير ژوزف پرودن





دويست سال پس از تولد پيير ژوزف پرودن، در ١٥ ژانويه ٢٠٠٩، در باره اوچه مي دانيم ؟ جمله اي معروف «مالکيت دزدي است !»، همين و بس. کسي را که شارل اوگوستين سنت بو، بزرگترين نويسنده عصر خويش مي دانست و ژرژ سورل برجسته ترين فيلسوف قرن نوزدهم مي گماشت، درپستوي کتابخانه هاي آزاديخواهان و فرهيختگاني چند پناه جسته است. بر خلاف ديگر متفکرين و نويسندگان هم عصرش ـ کارل مارکس، اگوست کنت، ژول ميشله و ويکتورهوگو يا آلکسي دو توکويل ـ موسسات انتشاراتي بزرگ اعتنايي به او ندارند.
ليکن سالگرد صد سالگي وي در سال ١٩٠٩، در فراموشي سپري نشد. رئيس جمهور وقت، ارمان فلير، به شهر بوزانسون، زادگاه وي سفر کرد تا از مجسمه برنزي به يادبود «پدر آنارشيسم» پرده برداري کند. در آن زمان، جامعه شناسان هوادار دورخيم (١)، حقوقدانان و وکلاي جمهوري خواه طرفدار لائيسيته، نظريه پردازان سنديکاليسم انقلابي و حتي سلطنت طلبان مخالف مجلس به پرودن توجه داشتند.
اما موج سنديکايي ـ آنارشيستي آن سال ها به سرعت مسير عوض کرد. روشنفکران و کارگران که قبل از جنگ اول جهاني پرودن را قبول داشتند، پس از انقلاب اکتبر سعي کردند وي را مظهر ضديت با مارکس جلوه دهند. صلح طلبان که هوادار تشکيل جامعه جهاني بودند، نظرات فدراليست او را مطرح کردند و طرفداران ويشي برخي جنبه هاي صنف گرايانه تفکر او را برگزيدند تا به رژيم خود مشروعيت بخشند. اين امر به نجات مجسمه پرودن ياري نرساند و در دوران اشغال فرانسه توسط نازي ها مجسمه اش را آب کردند، اما در عين حال اعتبار اين متفکر نزد افراد مترقي نيز تا مدت ها خدشه دار ماند.
چرا که دوران پس از جنگ در فرانسه همراه با سلطه روشنفکران مارکسيست چپ بود و همه ديگر تفکرات قرن نوزدهم، هر چند غني، به عقب رانده شد. از جمله نظرات پرودن، که راهي مياني بين مالکيت خصوصي (در تملک گرفتن انحصاري دارايي ها به صورت فردي) و کمونيسم (در تملک گرفتن و پخش دارايي هاي افراد به صورت مساوي توسط دولت) پيدا کند.
اين پيش قراول آنارشيسم «راه سومي»، از کجا آمده بود ؟ پدرش توليد کننده آبجو و مادرش آشپز بود. پرودن در زمينه ادبيات کلاسيک استعداد زيادي داشت اما به دليل وضع مالي خانواده ترک تحصيل کرد و در چاپخانه اي مشغول به کار شد. با تشويق برخي از بزرگان زادگاهش، فرانش کنته، پرودن توانست بورس سه ساله اي بگيرد و براي ادامه تحصيل در رشته زبان، منطق و فلسفه به آکادمي شهر بزانسن برود. در آن جا پرودن به اختلافات طبقاتي و تجربي که وي را از ديگر اعضاي انستيتو که راهنماي پژوهش هايش بودند، جدا مي کرد پي برد. در ضمن حد و مرزهاي تلاش هاي ليبرال هاي دوران پس از استقرار مجدد سلطنت ژوئيه را نيز بازشناخت، تلاش هايي که بر «ظرفيت» هاي والاي صاحبان ثروت متکي بود.
آن زمان دوران راي گيري بر اساس ماليات بود (يعني تنها افرادي که از حد معيني بيشتر ماليات پرداخت مي کردند حق راي داشتند ـ م) : آن که مال دارد به فردي که از او هم ثروتمند تر باشد راي مي دهد. در مقابل حق خدشه ناپذير مالکيت، واقعيت فقر و بي بضاعتي، اميد ليبرال ها که در همان زمان خيال داشتند نظم اجتماعي را در جامه حقوق مدني فردي مسقر سازند، کتمان مي کرد.

بعد از روز هاي ژوئن ١٨٤٨، او به يکي ازمورد حمله قرار گرفته ترين چهره ها ي دوران خود بدل شد

پرودن که معتقد بود تقسيم ثروت در جامعه مهم تر از شکل نمايندگي سياسي مردم مي باشد، راه حل رفع نابرابري هاي جامعه را در گسترش حق راي به بخش وسيعتري از مردم، که از سوي جمهوري خواهان پيشنهاد مي شد، نمي ديد. اين ارزيابي وي را به اقتصاد سياسي رهنمون ساخت.
او معتقد بود که ارزش هر شي مي بايست بر اساس «کارآيي» آن محاسبه شود، يعني به نسبت تاثيرات اجتماعي واقعي و مادي آن شي. اقتصاد دانان هم عصر وي که گردش ثروت از طريق مبادله برايشان اهميت داشت، ارزش اشيا را مستقل از نياز هاي توليدکنندگان براي ادامه کار تعريف مي کردند. ژان باپتيست سي (١٧٦٧ ـ ١٨٣٢) طرح مي کرد که «کالا ها با کالاهاي ديگر مبادله مي شوند». اين بدان معناست که فروش يک کالا با رونق گرفتن تجارت کالاهاي ديگر بالا مي رود و در وهله آخر، ارزش کالا بر اساس هزينه تامين آن ارزيابي مي شود، از اين رو به اين دليل که ارزش کالا بر اساس قرار داد ها مشخص مي شود، داراي مبناي ثابتي نمي باشد. مطابق نظر پرودن، به اين ترتيب ارزش کالا خارج از «کارايي» آن تعيين مي شود. درست است که تعادل بين توليد و مصرف مد نظر مي باشد، اما براي نيل به اين منظور، کالاي به فروش رسيده و ميزان کاري که براي توليد آن انجام گرفته مي بايست پيوسته در تعادل باشند. اما تعريف حقوقي مالکيت سد راه مبادله برابرانه است چراکه ثروت در دست مشتي مالک، بهره خوار و سرمايه دار انباشت شده است. لازم است که از قانون راه کارهاي ژان پابتيست سي قرائتي انقلابي تر صورت پذيرد ( قانوني مبتني بر اين اصل که عرضه آفريننده تقاضاست). جالب است که اين نظرات، اقتصاد دانان معاصر پرودن مثل آدلف بلانکي، برادر لويي اوگوست انقلابي را به خود جذب کرد. به نظر مي رسيد مشخصه نا متداول اين نظريات بتواند بين تفکرات انتقادي سوسياليست ها (که پرودن نوشته هاي پيچيده و نومسيحي آن ها را که به نظر او احساسات آبکي و خيرانه اي مثل برادري را مطرح مي کردند، مورد انتقاد قرار مي داد) و نظرات اقتصاد دانان ، حقوق دانان و فيلسوفان هوادار نظم موجود، پلي برقرار کند.
در اين چارچوب، مارکس، نظريه ارزش اضافه پرودن که در «مالکيت چيست ؟» (١٨٤٠) طرح شده بود را مورد تمجيد قرار داد : «گفته مي شود که سرمايه داري ، دستمزد روزانه کارگران را پرداخته است ؛ براي اينکه دقيق تر گفته باشيم، سرمايه داري به تعداد کارگران اجرت روزانه پرداخته است. معناي اين دوجمله دقيقا مترادف نيست، چرا که سرمايه داري مزد نيروي عظيم ناشي از اتحاد و هماهنگي کارگران، آنچه از همگرايي و همزماني تلاششان توليد شده است را نپرداخته است. دويست سرباز هنگ پياده در عرض چند ساعت ستون ابليسک لوکسر را بر پايه اش استوار کردند(اين ستون در ميدان کنکورد پاريس نسب شده ـ م.). آيا يک نفر به تنهايي در عرض دويست روز از پس اين کار بر مي آمد ؟
اما بنا به محاسبات سرمايه دراي، مجموع حقوق آن دويست نفر معادل دويست روز دستمزد يک نفر است. کاشتن بذر در زميني باير، ساختن يک خانه، به راه انداختن يک کارگاه، همه اين ها مثل ستون ابليسک مي بايد برپا شود. کوهي که بايد جابه جا کرد. کوچکترين ثروتي که بوجود مي آيد، محقر ترين کارگاه ها و به راه اندازي خرده پاترين صنايع مستلزم هم نوايي استعداد هاي مختلف است که از توان يک فرد تنها خارج مي باشد». بدون شک مارکس نيز با انتقادات پرودن به آنچه در نوشته هاي سال ١٨٤٤ اش «کمونيسم سطحي» مي ناميد موافق بود. گسست بين اين دو نفر که در پاريس با يکديگر معاشرت داشتند در سال ١٨٤٦ پيش آمد. مارکس نيش قلم خود را متوجه نويسنده اي کرد که همانطور که در نامه گسست خطاب به او نوشت در نظر داشت مالکيت را آرام آرام روي «شعله کم» از بين برد. او خواست پرودن مبني بر آشتي پرولتاريا با طبقه متوسط براي بر اندازي سرمايه داري را به مثابه تمايلي «خرده بورژوايي مي دانست که دائما بين سرمايه و کار در نوسان است، بين اقتصاد سياسي و کمونيسم». به دنبال انقلاب ١٨٤٨ و استقرار جمهوري دوم، پرودن به عنوان نماينده مجلس انتخاب شد و در کميسيون مالي آن شرکت کرد. او در اين کميسيون تقاضاي تاسيس بانک ملي با سيستم مالي متمرکز را کرد ؛ پيشنهاد کرد که پشتوانه پول، توليد و تنها داراي ارزشي اسمي باشد (در آن زمان پشتوان پول طلا بود). او همچنين کاهش نرخ بهره و تعرفه مدت دار، اجاره و کرايه زمين را نيز تقاضا کرد. بعد از آن روز هاي ماه ژوئن (٢) همين پيشنهادات باعث شد که او مورد استهزاء و بيش از همه مردان سياسي آن دوران مورد حمله روزنامه هاي بورژوازي قرار گيرد.
برنامه هاي اصلاحي پرودن با شکست مواجه شد، او به تعمق درباره دشواري هاي نمايندگي سياسي نشست. به نظر او تجربه جمهوري دوم اليگارشي منتخبيني را بوجود آورد که نمايندگان در راس آن نقش نماينده واقعي را ندارند و ابراز نظر شهروندان در مورد قوانين تنها به صورت غير مستقيم آن هم در هنگام انتخابات قانونگذاري انجام مي شود.
از اين رو در اکثر موارد مردم در مقابل نمايندگانشان ناتوان اند و تنها با عدم انتخاب مجدد آن ها مي توانند نارضايتي خود را ابراز کنند. در عمل گسست بين انتخاب کننده و منتخب خيلي زود صورت مي گيرد. پرودن مي گويد: « بايد در اين محيط بسته که نامش مجلس ملي است زندگي کرد تا بتوان درک نمود که چگونه افرادي که اکثرا کاملا از وضعيت کشور ناآگاهند، آن را نمايندگي مي کنند». (اعترافات يک انقلابي ١٨٤٩).

پرولتاريا بايد انجمن هايي مبتني بر اصل تعاوني را ايجاد کند

تحليل او از يک مشاهده ساده فراتر مي رفت : او معتقد بود که قانون اساسي سال ١٨٤٨ قدرت اجرايي زيادي به رئيس جمهور داده و تحول به سوي يک ديکتاتوري اجتناب ناپذير گشته است. او به دليل بيان اين امر که مجلس تضعيف شده و به خاطر افشاي رفتار هاي لويي ناپلئون بناپارت (٣) زنداني شد. برخورد چاکرمآبانه بورژوازي در مقابل کودتاي ٢ دسامبر١٨٥١ و محبوبيت رژيم امپراتوري در بين اقشار مردمي وي را بسيار مايوس کرد. او با تلخي از کنج زندان ، استقرار امپراطوري دوم را نظاره مي کرد (در همين شماره به گوشه اي از نوشته هاي چاپ نشده وي در اين دوران توجه کنيد).
پس از رهايي از زندان در سال ١٨٥٢ بر عليه انباشت ثروت در دست مشتي سرمايه دار ـ که به دنبال واگذار کردن راه آهن و دسايس سوداگران بورسي رشد کرده بودند ـ قد علم کرد. در سال ١٨٥٨ مجبور به جلاي وطن شد و به بلژيک پناه برد تا پس از چاپ کتاب ضد روحانيتش «عدالت در انقلاب و در کليسا» مجددا زنداني نشود. در پايان زندگي اش به پاريس بازگشت و از هر زمان بيشتر نسبت به «دموکراتيک بودن» انتخابات عمومي بدبين بود. در آخرين نوشته هاي قبل از مرگش، روز ١٩ ژانويه ١٨٦٥، حتي بيهوده بودن وجود کانديداهاي کارگري را به ميان کشيد. پرولتاريا بايد خود را از نهاد هاي «بورژوازي» رها کرده انجمن هايي بر مبناي اصل تعاوني ايجاد کند و روابط دوجانبه را نهادين سازد. خلاصه کلام، بايد «دموکراسي کارگري» برپاسازد. اگر برخي جنبه هاي نظرات پرودن را کنار نهيم (زن ستيز، مرد سالار و تا حدي ضد يهود) مشخصاتي که متاسفانه نزد سوسياليست هاي قرن نوزدهم ديده مي شد، بقيه افکار وي هنوز مطرح است. بويژه آنچه به بدبيني نسبت به عملکرد سيستم دموکراتيک در کشور هاي پيشرفته سرمايه داري بر مي گردد. چرا که هنوز هم اين اطمينان وجود ندارد که منافع طبقات مردمي و کارگران، امروز بهتر از زمان پرودن توسط احزاب سياسي «نمايندگي» شود.
در مجموعه تلاش هاي کنوني براي «مدرنيزه» کردن سوسياليسم، جايي نيز براي ايدئولوژي اي که گسست طبقاتي مسالمت آميزرا مطرح مي کرد وجود دارد که سازماندهي جامعه را بر اساس تقسيم کاري مبتني بر تعاوني مطرح و اختلاف کمتري بين درآمد ها را طلب مي کرد؛ عدالت خواه بود ضمن اينکه اقتصاد را نيز مد نظر داشت، نمايندگي بر اساس موقعيت اجتماعي ـ حرفه اي را بر انتخابات عمومي ترجيح مي داد، چرا که اين نوع انتخاب به زعم او مي توانست هر لحظه به سوي سزاريسم منحرف شود ؛ به سوداگران و سرمايه داران بزرگ اعلام جنگ مي کرد، هوادار فدراليسم غير متمرکز و نه مبادله آزاد بود ؟ و يا پرودن بيشتر به درد افراد حاشيه اي و خارج رسانه ها مي خورد که محيط هاي کاملا بسته آزادگراي (ليبرتر) خود را بر صفحه تلويزيون تر جيح مي دهند ؟
بدون آنکه در انتظار واهي سفر رئيس جمهور روز ١٥ ژانويه به بزانسون براي بزرگداشت دويست سالگي تولد پرودن باشيم، دست کم مي توان اميد داشت که اين متفکر و مبارز گوشه اي از شهرت صد سال پيش خود را باز يابد.
.
١ - اميل دورخيم (١٨٥٨ ـ ١٩١٧) با توسعه علم بررسي داده هاي اجتماعي، رشته نويني را بنيان نهاد : جامعه شناسي.
٢ - مجلس ملي که بعد از انتخابات ٢٣ آوريل ١٨٤٨ در دست اکثريت محافظه کاربود، کارگاه هاي ملي را بست ـ نهادي که براي بيکاران پاريس شغل آفريني مي کرد ـ اين تصميم شورش خشونت باري را در پايتخت بر انگيخت. بين ٢٢ و ٢٦ ژوئن ١٨٤٨ بيش از ٤ هزار شورشي کشته شدند و همين تعداد به الجزاير تبعيد گرديدند.
٣- که فاتحانه در دسامبر ١٨٤٨ به رياست جمهوري انتخاب شده بود
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/10/blog-post.html

آنارشیسم بیانگر چیست؟

این سخن Percy Bysshe Shelley به ما نشان می دهد که آنارشیسم در عمل به چه معناست و چه آرمان هایی آن را به جلو می رانند:
انسان آزاد نه دستور می دهد، نه اطاعت می کند:که زور و قدرت، همچون طاعون ویرانگرمی آلاید هرآنچه را که لمس می کند، و فرمانبرداری؛قاتل استعداد، فضیلت، آزادی و حقیقت،انسان را به بردگی می کشد، و از اوماشینی بی اراده می سازد.

همانطور که Shelley اشاره می کند، آنارشیست ها آزادی را در بالاترین درجه ی اولویت قرار می دهند و آن را هم برای خود می خواهند و هم برای دیگران. آن ها همچنین فردگرایی (individualism) -- که شخص را منحصر به فرد و یگانه می سازد -- را مهم ترین جنبه ی نوع بشر می دانند. با این حال، آنارشیست ها این را هم می دانند که فردیت نمی تواند در خلاء وجود داشته باشد، چراکه آن [فردیت] یک پدیده ی اجتماعی است. از آنجایی که انسان برای رشد، توسعه و پیشرفت به دیگران نیاز دارد، فردیت در بیرون از اجتماع غیرممکن است.
علاوه بر این، بین پیشرفت فردی و پیشرفت اجتماعی یک تاثیر متقاوبل وجود دارد: افراد در درون یک جامعه رشد می کنند و توسط آن شکل می گیرند، در حالی که همزمان با افکار و اعمال خود کمک می کنند تا جنبه هایی از اجتماع (خودشان و دیگر افراد) تغییر یافته و شکل دیگری به خود بگیرد. جامعه ای که بر پایه ی آزادی، امیدها، آرزوها و ایده های افراد نباشد، جامعه ای توخالی و بی جان است. در نتیجه "دسترسی به کامیابی انسان... یک پروسه ی جمعی و همگانی است. پروسه ای که در آن هم اجتماع و هم فرد شرکت می کنند." [Murray Bookchin, The Modern Crisis, p. 79] در نتیجه، هر تئوریِ سیاسی که صرفا بر جمع و یا فرد پایه گذاری شده باشد نادرست است.
برای آنکه وجود فردی (individuality) بتواند تا آخرین درجه ی ممکن رشد کرده و توسعه یابد، آنارشیست ها ایجاد جامعه ای که بر سه اصل آزادی، برابری و همبستگی استوار باشد را ضروری می دانند. این اصول توسط تمام آنارشیست ها پذیرفته شده است. بدین گونه، ما Peter Kropotkin (آنارشیست کمونیست) را در حال سخن گفتن از انقلابی در می یابیم که از "گفتار زیبا، آزادی، برابری و اتحاد" الهام گرفته است. [The Conquest of Bread, p. 128] آنارشیست فردگرا Benjamin Tucker نیز با دیدگاهی مشابه می نویسد که آنارشیسم "اصرار بر سوسیالیسم دارد... سوسیالیسم واقعی و راستین، سوسیالیسم آنارشیستی: رواج آزادی، برابری و همبستگی در زمین." [Instead of a Book, p. 363] تمام این اصول وابسته به یکدیگر هستند.
آزادی برای شکوفا سازی کامل هوش، خلاقیت و وقار انسانی ضروری است. زیر تسلط دیگری بودن به معنای انکار شدن فرصت ها برای اندیشیدن و قدم برداشتن برای خود شخص است، که تنها راهِ رشد و توسعه ی وجود فردیِ انسان می باشد. تسلط همچنین آتش نوآوری و مسئولیت پذیریِ شخصی را فرو نشانده، او را به سوی پیروی کردن و عدم می راند. در نتیجه، جامعه ای که رشد و پیشرفت فردی را بیشینه می سازد، لزوما باید جامعه ای باشد که بر اساس شرکت داوطلبانه ی افراد تشکیل شده است و نه اجبار و آتوریته. آنچنانکه Proudhon می گوید، "همه شریک و همه آزاد." و یا چنانچه Luigi Galleani می نویسد، آنارشیسم "خودگردانی فرد در درون معاشرت و شراکت آزادانه" است. [The End of Anarchism?, p. 35]
اگر آزادی برای رشد و توسعه ی کامل وجود فردی ضروری است، در نتیجه برابری نیز برای موجودیت آزادیِ خالص و حقیقی لازم است. آزادی حقیقی نمی تواند در یک جامعه ی طبقاتی و سلسله وار که در زیر آوار سنگین نابرابری های قدرت، ثروت و امتیازات گرفتار است، وجود داشته باشد. به این خاطر که در چنین جامعه ای تنها یک عده ی کوچک -- آنان که در نوک هیرارشی قرار دارند -- نسبتا آزادند، در حالی که سایرین شبه برده هستند. از اینرو، آزادی در غیاب برابری تبدیل به یک شوخی مسخره می شود؛ در بهترین حالت، شخص "آزاد" است تا ارباب (رئیس) خود را انتخاب کند. حتی آن عده ی کوچک نیز حقیقتا آزاد نیستند. چرا که آن ها نیز باید در جامعه ای بازمانده از رشد و توسعه زندگی کنند که در زیر استبداد، ستمگری و همچنین بیگانگی اکثریت زشت و بی حاصل گشته است. و از آنجایی که رشد و توسعه یِ وجود فردی تنها در سایه ی تماس نامحدود با دیگر افراد آزاد ممکن است، آن عده ی کوچک نیز -- به خاطر کمبود افراد آزادی که بتوانند با آن ها رابطه ی متقابل برقرار کنند -- در میزان فرصت هایشان برای توسعه ی فردی محدود هستند.
سرانجام، همبستگی و اتحاد یعنی مساعدت و همکاری متقابل: کار کردن به صورت داوطلبانه و همکاری و مشارکت با آنانی که اهداف، آرزوها و مناقع مشابه دارند. اما در غیاب آزادی و برابری، جامعه تبدیل به یک هرم رقابت طبقاتی می شود که بر پایه ی تسلط طبقات بالایی بر طبقات پایینی تشکیل شده است. چنین جامعه ای -- آنگونه که ما از جامعه ی امروز خود می دانیم -- یک جامعه ی "بکش تا کشته نشوی" و "هرکس برای خودش" است. از اینرو، "rugged individualism" (فردگرایی زمخت - فردگرایی آمریکایی) به قمیت از بین رفتن حس اجتماعی ترویج داده می شود که در اینصورت، آنان که در طبقات پایین تر گرفتارند از طبقات بالایی متنفرند و آنان که در بالا هستند از طبقات زیرینی می هراسند. در چنین شرایطی، همبستگی جمعی و اجتماعی نمی تواند وجود داشته باشد که در نهایت به ضعیف تر شدن جامعه می انجامد.
البته باید این را متذکر بشویم که همبستگی به معنای فداکاری و از خودگذشتگی نیست. آنگونه که Errico Malatesta به روشنی بیان می کند:
"ما همه خودپرست هستیم. همه به دنبال خشنودی خود هستیم. اما یک آنارشیست بزرگترین رضایت و خشنودی خود را در مبارزه برای سعادت همه می یابد، در دستیابی به جامعه ای که در آن برادری در جمع برادران بوده، در میان انسان هایی سالم، باهوش، فرهیخته و خوشحال است. اما کسی که سازگار است، کسی که از زندگی کردن در میان برده ها راضی و خشنود است و از رنج آنان سود می برد، آنارشیست نیست و نمی تواند هم باشد." [Errico Malatesta: His Life and Ideas, p. 23]
ثروت واقعی برای آنارشیست ها انسان های دیگر و زمینی است که بر آن زندگی می کنیم. و یا آنطور که Emma Goldman می گوید، "شامل تمام چیزهای سودمند و زیباست، تمام آن چیزهایی که به ایجاد یک بدنه ی استوار و زیبا کمک می کنند... هدف ما آزادترین تجلیِ ممکن توسط قدرت های نهفته ی فرد است... نمایش آزاد این انرژیِ انسانی تنها در زیر سایه ی آزادی کامل فرد و اجتماع ممکن است،" به عبارت دیگر، "برابری اجتماعی." [Red Emma Speaks, pp. 67-8]
ستودن و احترام گذاشتن آنارشیست ها به وجود فردی به معنای ایده آلیست بودن آن ها نیست که تصور کنند که انسان ها و یا ایده ها در بیرون از اجتماع توسعه می یابند و رشد می کنند. وجود فردی و ایده های انسانی در درون جامعه و در پاسخ به فعل و انفعالات و تجربیات انسان در برخورد با ماتریال و ذهن -- که انسان فعالانه تجزیه و تحلیل کرده و تفسیر می کند -- توسعه می یابند. با شناخت این مسئله که ایده ها در برخوردهای اجتماعی و همچنین فعالیت های فکری ـ روانی فرد شکل یافته و رشد می کنند، از اینرو آنارشیسم یک تئوری ماتریالیستی است (برای اطلاعات بیشتر در مورد مباحث کلاسیک درباره ی ماتریالیسم در برابر ایده آلیسم به God and the State نوشته ی Michael Bakunin مراجعه شود)
"هیچ چیز -- حداقل در روابط انسانی -- قادر به ترتیب دادن و آراستن خود نیست. این انسان است که وظیفه ی ترتیب دادن و چیدن را بر عهده دارد، و آن را مطابق با گرایش و درک خود از دیگر چیزها انجام می دهد." [Alexander Berkman, What is Anarchism?, p. 185] این به این معناست که یک جامعه ی آنارشیست آفرینش خود انسان خواهد بود، نه خلقت خدا و یا هرگونه تفکر و اصول ماور‌اء الطبیعه.
در نتیجه آنارشیسم خود را بر پایه ی قدرت ایده ها و توانایی مردم برای تغییر به سوی آنچه که می پندارند درست است، بنا می نهد. به عبارت دیگر، آزادی.
http://anarchoanarchia.blogspot.com/2010/01/blog-post_28.html